پاسخ به:داستان باستان آیت الله نوری
جمعه 19 اسفند 1390 11:15 PM
- عدم اتحاد ممالك اسلامى در قرن 13 ميلادى كه قرن ترقى و عظمت تاريخ اروپا است دولت عثمانى معاصر دو حكومت شرقى يكى مغول در افغانستان و ديگرى حكومت صفويه در ايران بود.
دولت مغول هيچ توجهى به نهضت علمى و ترقى صنعتى اروپا نداشت بگونه اى كه گاهى تجار و پزشكان و سفراى كشورهاى اروپائى را بچشم حقارت و تمسخر مى نگريست .
دولت صفويه هم گرچه بسوى تمدن قدم برمى داشت ، ولى پيمان برادرى و اتحاد با دولت عثمانى نداشت و بلكه بعكس مكرر به دولت عثمانى حمله كرده و آتش جنگ و اختلاف در ميان آنها، زبانه مى كشيد.
اين دو دولت بزرگ ، هيچ توجهى به شرق ادنى (مقر حكومت عثمانى ها) نداشتند.
كوتاه سخن اينكه : گويا پدران به فرزندان وصيت كرده بودند كه با هم پيمان برادرى و دوستى منعقد نسازيد.
آرى اينها دو مطلب را كه از اركان اساسى پيشرفت بود فراموش كردند يكى اينكه با هم طرح دوستى و برادرى نريختند و ديگر اينكه به فكر تعليم و تربيت در مورد علوم و صنايع اروپا نيفتادند.(137)
اينها و عوامل ديگر، انگيزه هاى سقوط امپراطورى عظيم اسلامى و بطور كلى انحطاط و زوال كشورهاى اسلامى شد.
مثل اينها چون آن مسافر مسلحى است كه در راه مسافرت در زمين دراز كشيد و خوابيد، دشمن او را غافلگير كرد و اسلحه او را از او گرفت ، وقتى كه بيدار شد، خلع سلاح شده بود و چاره اى جز تسليم شدن را نداشت :
آرى در اين شرائط بود كه در جنگ جهانى دوم ، حكومت عثمانى غافلگير شد و از هم پاشيد و به چندين قسمت تجزيه گرديد و در نتيجه در مارس 1925 ميلادى اسلام به معناى يك قدرت آشكار سياسى و اجتماعى و كانونى مشتعل از انديشه ها و احساسهاى نو و نيرومند و زاينده از صحنه حوادث جهان رخت بر بست و از ميدانهاى گرم كار و پيكار به گوشه سرد و آرامى مى خزيد و رفته رفته راه اضمحلال و تفرق را پيش گرفت .
آرى شكست عثمانى يك شكست نظامى و سياسى نبود، بلكه انحطاط فرهنگ اسلامى ، فرسودگى روحى و فكرى مسلمانان و تبديل اسلام جوشان و خروشان و حركت زا و جنبش آفرين به اسلامى افسرده و بى روح بود.
حريف ديرينه اسلام ، ((مسيحيت )) از كمين برخاست و با رنسانس و انقلاب صنعتى و شكست پاپ و آشتى كردن علم با زندگى ، تا مى توانست تلافى كرد و بر قله تسلط بر جهان تكيه زد.