0

داستان باستان آیت الله نوری

 
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:داستان باستان آیت الله نوری
جمعه 19 اسفند 1390  11:05 PM

آنجا كه عمار در سخت ترين شرائط مبارزه مى كند

عمار ياسر در رديف محبوبترين اصحاب رسول اكرم (ص ) بود و پيامبر (ص ) درباره اش فرمود: ((الحق مع عمار حيثما دار)): ((حق با عمار است ، هر جا كه او بگردد حق با اوست ))، اين مرد خدا كه سرانجام در سن 94 سالگى در ركاب على (ع ) در جنگ صفين شهيد شد، كارهاى خلاف عثمان را مى ديد و احساس مسئوليت مى كرد، و دهان به اعتراض و امر به معروف و نهى از منكر مى گشود.
تا روزى با اصحاب رسولخدا (ص ) به اين فكر افتادند كه عثمان را در مقدمه اين كارهاى خلاف از پيشرفت باز دارند، با هم نشستند و مشورت كردند و به عنوان نصيحت و خيرخواهى ، نامه اى به عثمان نوشتند و در آن نامه با لحن تند مطالبى نگاشتند كه مواد آن از اين قرار بود:
1 - تذكر مواردى كه عثمان از روش رسولخدا (ص ) و ابوبكر و عمر مخالفت كرده است .
2 - چرا خمس اموال آفريقا را به مروان بخشيده ؟ با اينكه در آن حق خدا و رسول و حق خويشان پيامبر (ص ) و يتيمان و مستمندان قرار گرفته است .
3 - چرا آن همه ساختمان مجلل براى خود و بستگانش در مدينه ساخته است ؟
4 - چرا مروان قصرهائى را با چوبهاى مخصوص از بيت المال مسلمانان ساخته است .
5 - چرا فرماندارى و استاندارى ايالات را بين خويشان و بنى اعمام خود تقسيم كرده با اينكه آنها چنين شايستگى ندارند.
6 - چرا وليد بن عقبه را از امارت كوفه عزل نمى كند با اينكه در حال مستى ، نماز صبح را، چهار ركعت خوانده و به مردم كوفه گفته اگر بخواهيد يكركعت هم بيافزايم ؟
7 - چرا حد شرابخورى وليد را تعطيل كرده و تاءخير انداخته است ؟
8 - چرا در امور، با مهاجران و انصار مشورت نمى كند و به راءى خود استبداد مى ورزد.
9 - چرا در مورد بيمارى تب كه اطراف مدينه را گرفته توجه نمى كند.
10 - چرا از ارزاق و قطعات زمين به مردمى كه ساكن مدينه هستند ولى نه از اصحابند و نه از حريم اسلام دفاع مى كنند و نه در راه اسلام جنگ مى كنند مى دهد.
11 - چرا بجاى خيزران (98) تازيانه و شلاق بكار مى برد. (99)
و پس از تحريرنامه باين فكر افتادند كه نامه باين تلخى و تندى را به چه كسى بدهند تا به عثمان برساند.
عمار ياسر در راه اعلاى حق ، از هيچ كس هراس و واهمه نداشت ، با نهايت خونسردى گفت : نامه را به من بدهيد، من آن را به عثمان مى رسانم ، نامه را برداشت و به خانه عثمان روانه شد.
هنگامى كه بخانه عثمان رسيد، عثمان در خانه بود، عمار را ديد و به او گفت : با من كارى دارى ؟!
عمار به جاى جواب ، نامه را ارائه داد، عثمان نامه را از دست عمار گرفت ، و هنوز نخوانده بود پرسيد اين نامه را كى نوشته ؟ عمار گفت : جمعى از اصحاب رسول خدا نوشته اند، عثمان سر نامه را گشود، ولى بيش از دو سطر نامه را نخوانده بود كه آن را به گوشه اى پرت كرد.
عمار با صراحت لهجه تمام گفت : اين نامه را اصحاب رسول خدا نوشته اند، آيا نامه شايسته اى نبود كه بدورش انداختى ؟ اگر آن را مى خواندى و دستورهايش را به كار مى بستى بهتر نبود.
عثمان كه سخت به خشم آمده بود، فرياد كشيد: ((دروغ مى گوئى اى پسر سميه )). (100)
عمار ياسر با كمال متانت در پاسخ گفت : بدون شك من پسر ياسر و سميه هستم .
عثمان از اين جواب بسيار ناراحت شد، خيال كرد كه عمار ياسر او را پسر عفان نمى داند، نعره زد اين مرد را بزنيد، غلامهاى عثمان دور عمار را گرفتند و آنقدر با چوب و تازيانه بر سر و صورتش زدند كه بيهوش شد و او را به گوشه اى انداختند، عثمان به اين اندازه هم قناعت نكرد و پيش رفت و بر پهلو و شكمش چند لگد سخت كوبيد، اين ضربه ها بقدرى سنگين بود كه عمار را به بيمارى فتق دچار ساخت .
خويشاوندان و بنى اعمام عمار جمع شدند و او را از در خانه عثمان برداشته و به خانه بردند و تا نيمه شب بيهوش افتاده بود.
نيمه شب كه بهوش آمد، پيش از همه كار، وضو گرفت و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را كه بر اثر بيهوشى قضا شده بودند، بجاى آورد، و همين رفتار ظالمانه يكى از عواملى بود كه همه اصحاب را بر ضد عثمان رنجانيد، و نطفه انقلاب بر ضد او را منعقد ساخت . (101)
عمار از مبارزات و امر به معروف و نهى از منكر خود دست بر نمى داشت ، و همواره از حق دفاع مى كرد، تا روزى خبر شهادت ابوذر غفارى در ربذه به مدينه رسيد، عثمان گفت : خداى او را رحمت كند، عمار كه در آنجا حاضر بود گفت : ((آرى خدا او را رحمت كند و اين سخن را از صدق دل مى گويم )) عثمان كه كينه عمار را بدل داشت ناراحت شد و پس از ناسزاگوئى گفت : آيا مى پندارى كه من از تبعيد ابوذر، پشيمان هستم و سپس ‍ گفت : عمار را نيز به ربذه برانيد.
وقتى كه عمار آماده رفتن به سوى ربذه شد، بنى مخزوم كه از بستگان عمار بودند به حضور على (ع ) شرفياب شده و عرض كردند كه آن حضرت در اين مورد با عثمان صحبت كند و مانع تبعيد عمار شود.
على (ع ) عثمان را ملاقات كرد و به وى گفت : از خدا بترس ، تو مردى صالح از مسلمين (ابوذر) را تبعيد كردى تا در ربذه از دنيا رفت و اينك مى خواهى نظير او را تبعيد نمائى ، بين على (ع ) و عثمان سخنانى رد و بدل شد تا آنكه عثمان خشمگين شد و به على (ع ) گفت : تو هم سزاوار است از مدينه بيرون روى ! على (ع ) فرمود: اگر مى خواهى (و مى توانى ) اين كار را بكن .
در اين اثناء، مهاجران جمع شدند و به عثمان گفتند: اگر بنابراين باشد كه هر كسى كه با تو سخن گفت و به روش تو اعتراض كرد او را از مدينه اخراج كنى ، اينكه كار را درست نمى كند، عثمان از عاقبت كار، هراسناك شد و سرانجام از عمار دست كشيد.(102)

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها