وارث ملك كيان
|
دنيا با تحولات و دگرگونيهائى كه در اوضاع خود دارد، راستى عجيب است ، و عجيب تر آنكه انسانها با ديدن اين سراى رنگارنگ دل به آن مى بندند و احيانا در راه آن ، دين هم مى فروشند.
اينك براى ترسيم اين معنا باز تاريخ را ورق مى زنيم و در اين آئينه عبرت ، چهره ديگرى را مى بينيم :
دارا فرزند بهمن بن گشتاسب بن سهراب بن كيخسرو كه يكى از سلاطين بزرگ و معروف ايران است ، در اوج شكوه مى زيست ، آوازه كشورگشائى و اقتدار و عظمت او به همه جا رسيده و در اندك زمانى همه گردن فرازان آن عصر را تحت فرمان آورد، پادشاهان قدرتمند خدمت آستانش را موجب افتخار و سرافرازى مى دانستند.
در پهنه گيتى فقط ((فيلقوس ))كه قيصر و فرمانفرماى كشور مقتدر روم بود با وى از در مبارزه وارد شد، و سر از فرمان او تافت ، وقتى كه اين مطلب را گزارشگران به ((دارا))گزارش دادند، او مانند تنوره آتش فشان مشتعل گرديد، و فورا با سپاه بيكران خود فرمان داد تا براى سركوبى وى متوجه روم شوند
قيصر پس از اطلاع از اين امر با تجهيز سپاه ، براى مقابله ، حركت كرد.
دو سپاه مجهز و نيرومند دارا و قيصر در برابر هم صف آرائى كردند و بى امان به جنگ پرداختند، طولى نكشيد كه سپاه قيصر درهم شكسته شد، تا آنجا كه خود قيصر، ناگزير جبهه جنگ را پشت سر گذارده ، به قلعه اى پناهنده گرديد دارا قيصر را اجبارا از قلعه بيرون كشيد، ولى كشور روم را به او بخشيد، اما با اين قرارداد كه هر سال هزار تخم طلا كه هر تخمى به وزن چهل مثقال باشد، به خزانه ايران تسليم نمايد.
مدت چهارده سال اين خراج سنگين مرتبا از طرف فيلقوس امپراطور روم به خزانه دولتى ((دارا)) تسليم مى شد، ولى در طى اين مدت ((دارا)) فرزند خود را كه او نيز ((دارا)) ناميده مى شد و معمولا آن را داراى اصغر مى گفتند و بسيار نزد پدر محبوب بود، به عنوان وليعهدى به جاى خود برگزيد، از آنطرف فيلقوس نيز داراى فرزندى به نام اسكندر گرديد.
بالاخره پيمانه عمر دارا پر شد و همچون ديگران كه روزگارى خاكپايش زينت بخش چهره مردم بود، اسير خاك زير پاى مردم گرديد.
فرزندش دارا كه او را چنانكه گفتيم ((داراء اصغر)) مى خواندند بجاى او نشست ، از آن سوى فيلقوس قيصر روم نيز با جهان وداع كرد، پسرش اسكندر به جاى او زمام امور را بدست گرفت ، اسكندر تخمهاى زرين را كه هر سال پدرش به خزانه دارا مى فرستاد قطع كرد و از دادن اين باج ، سر برتافت .
وقتى كه براى داراء اصغر مخالفت اسكندر، آشكار شد، نخست قاصدى نزد اسكندر فرستاد و مطالبه باج معهود كرد، اسكندر در پاسخ او گفت : از قول من به ((دارا)) بگوئيد آن مرغى كه تخمهاى طلا به وجود مى آورد از دنيا رفت ، دارا از اين سخن سخت ناراحت شده يك گوى و چوگان (40) و مقدارى كنجد براى اسكندر فرستاد و در ضمن پيغام داد كه تو هنوز كودكى ، و لذا شايسته است كه با اين گوى و چوگان چون طفلان بازى كنى و پنجه در پنجه مردان نيندازى و اين مقدار كنجد نمونه اى است از عدد لشكر و شماره سپاه من كه معادل هر دانه آن هزار مرد صف شكن دارم ، بنابراين اگر در ايصال باج كاهلى كنى خاطر و اطمينان داشته باش كه همچون گوى در خم چوگان ترا حيران و بى سر و سامان خواهم ساخت .
به محض رسيدن اين پيام به اسكندر، اسكندر در پاسخ او چنين نوشت :
اى دارا! از پيام تو فال نيك به خاطر من رسيد، چه آنكه اميدوار شدم كه به توفيق الهى همانطور كه گوى در خم چوگان مقهور است ، و چوگان بر آن مسلط مى باشد، كشور و آب و خاك تو نيز مقهور و مسخر اراده قدرت من خواهد شد و چوگان اراده من بر كشور تو مسلط خواهد گشت ، سپس در برابر كنجد، مقدارى حنظل (41) فرستاد يعنى : بزودى مذاق تو از چاشنى حنظل قهر و غلبه من تلخ خواهد شد، بارى به حكم و ان الحرب اولها الكلام يعنى جنگ از سخن آغاز مى شود، كم كم ميان دارا و اسكندر، آتش جنگ فروزان گرديد، سپاه روم و ايران در برابر هم قرار گرفتند، در يكى از روزهاى جنگ دارا از اردوگاه خود برگشته ، خسته و كوفته ، در بارگاه استراحت كرده بود، كه ناگهان دو نفر از دربانان او كه در دربار او تقرب زياد داشتند، با خنجرهاى بران بر او حمله كرده و سينه اش را شكافتند و پس از انجام اين كار با عجله تمام به ميان سپاه اسكندر گريختند.
اسكندر از اين حادثه مطلع شد با تعجيل هر چه بيشتر، خود را به بالين دارا رساند، وارث ملك كيان هنوز رمقى از حيات داشت ، چشمش به چهره دشمن كه بر روى سينه او خم شده بود افتاد. آه جانكاه و سردى كشيد.
اسكندر سر ((دارا)) را به بالين گرفته و بوسيد و سوگند ياد كرد كه من به اين موضوع امر نكرده ام ، دارا از اسكندر التماس و خواهش كرد كه قاتلان را به كيفر برساند، و دخترش را همسر خود گرداند، و بيگانه را حاكم ايران قرار ندهد.
اسكندر اطمينان داد كه وصاياى دارا را اجرا خواهد كرد.
و به اين ترتيب طومار زندگى و سلطنت دارا درهم نورديده شد و مدت پادشاهى او چهارده سال بود.
او در لحظات آخر عمر گفت : ((اى اف بر اين دنيا! به شاه شاهان و صاحب هفت اقليم بنگر كه مجروح و تنها دور از ياران و دوستان بر روى خاك افتاده در حالى كه شوكتش پايان يافته و هلاكتش نزديك شده است ، از آنچه مى بينى عبرت بگير، پيش از آنكه خود عبرت ناظران ديگر گردى !))
و به گفته نظامى در اسكندرنامه ، وقتى كه اسكندر به بالين دارا آمد، دارا گفت :
اگر تاج خواهى ربود از سرم
|
چو من زين ولايت گشودم كمر
|
تو خواه افسر از من ستان خواه سر
|
پس از درگذشت دارا، قلمرو فرمانروايى اسكندر، توسعه يافت ولى ديرى نپائيد كه پيمانه اسكندر نيز پر شد كه شرح آنرا مستقلا خاطرنشان ساختيم . |