0

بوي خوب مهرگان آيد همي

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

بوي خوب مهرگان آيد همي
پنج شنبه 18 اسفند 1390  1:06 PM

جام جم آنلاين: در سال‌هاي آغازين دهه 80، جشنواره‌هاي ادبي را حال و روزي ديگر بود. در آن سال‌ها، جايگاه اصلي عرضه تجربه‌هاي نوين ادبي و خودنمايي جوانان، جشنواره‌هاي رنگارنگي بود كه با فاصله‌هاي كوتاه فرياد بلند خود را در گوش نه‌چندان سنگين تاريخ معاصر ادبي طنين‌انداز مي‌كرد.

آن روزها حال و روز ادبيات نيز با اين روزها متفاوت بود. جريان‌هاي مختلف ادبي پرشور و اشتياق، بازي ادبيات را جدي گرفته بودند و هر روز اين جديت خود را در صفحه روزنامه‌ها، جرايد، جوامع و نشريات مجازي فرياد مي‌زدند.

شاعران و نويسندگان با انرژي فراوان دست به قلم مي‌شدند و مطمئن بودند خيلي زود منتقدان ادبي، آثار ايشان را در بوته نقد مي‌سنجند.

گاهي يك نقد منفي بر يك كتاب وقتي در يك روزنامه به چاپ مي‌رسيد جماعتي را به تكاپو مي‌انداخت و موافقان آن جريان را مي‌ترساند كه مبادا از اعتبار ايشان كم شود.

روزهاي هفته سرشار بود از جلسات ثابت نقد ادبي كه توسط روزنامه‌هاي كثيرالانتشار پوششي مطلوب دريافت مي‌كردند. در آن فضاي پرانرژي، جوان‌ها بيشتر فعال بودند كه نام خود و جريان ادبي‌شان بيشتر و طولاني‌تر بر سر زبان‌ها باشد و يكي از آن كارها تلاش، رايزني و خواهش براي برگزاري جشنواره‌هاي ادبي بود.

آنچه سبب مي‌شد آن روزها جشنواره‌ها بيشتر، منظم‌تر و پرشورتر باشند، همين انرژي نسبتا ارزان‌قيمت جواناني بود كه شايد هيچ چيز به جز يك سالن و چند لوح و جايزه ساده براي عرضه ادبي خود و همنسلان و همقطارانشان نداشتند.

از مهم‌ترين جايگاه‌هاي تجلي اين انرژي‌ها، دانشگاه‌ها بود. دانشجويان كه از سال‌هاي مياني دهه 70 و با گسترش تحصيلات عالي قشر اعظم جوانان را تشكيل مي‌دادند در كنار احساس وظيفه نسبت به تحولات تمام جنبه‌هاي فرهنگي، دريافته بودند كه اگر بناست جريان‌هاي عصيانگر و تازه ادبي جايگاهي براي بررسي داشته باشند چه جايگاهي بهتر از محيط علمي و دانشگاهي؛ و با اين نگرش ِدرست بود كه جشنواره‌هاي ادبي دانشجويان كشور شكل گرفت.

در چنين شرايطي و در ميان جشنواره‌هاي مختلف دانشجويي ادبي كشور، نام يك جشنواره از سال 81 و در پايتخت شعر و ادب ـ شيراز ـ خوش درخشيد و نگاه صاحب‌نظران را به سمت خود فراخواند.

«مهرگان» نام جشنواره شعر و داستان دانشجويان علوم پزشكي كشور شد و اين نام با تلاش دكتر كاووس حسنلي، دبير علمي دوره نخست به بهانه‌اي براي گردهمايي شاعران، نويسندگان و صاحب‌نظراني بدل شد كه هر كدام براي اعتبار يك جشنواره به تنهايي كافي بودند.

آنچه از روزهاي نخست بر اقتدار مهرگان افزود، آن بود كه در نگاه اول بسياري گمان مي‌كردند دانشجويان علوم پزشكي بضاعت علمي و اجرايي مناسبي براي برگزاري يك جشنواره معتبر ادبي ندارند.

اما برگزاري موفق و ارائه آثار مثال‌زدني در دوره‌هاي اول و دوم اين جشنواره سبب شد نام مهرگان در صدر جدول جشنواره‌هاي ادبي دانشجويان كشور قرار بگيرد.

اغراق نيست اگر در جايگاه يكي از شركت‌كنندگان و برگزيدگان اين جشنواره مدعي شوم اعتبار علمي اين جشنواره به حدي بود كه دانشجويان وزارت علوم و دانشگاه آزاد بر آن غبطه مي‌خوردند.

مهرگان دوره‌هاي اول، دوم و چهارم را در شيراز به دبيري علمي دكتر كاووس حسنلي، دوره سوم را در اصفهان به دبيري علمي علي خدايي و دوره پنجم را در تهران و دوره ششم را در اهواز با مسووليت علمي نگارنده اين سطور از سر گذراند و بحق كلكسيوني از نام‌ها را در خاطرات خود حك كرد كه شايد در ذهن هيچ جشنواره‌اي اينچنين تكرار نشدند.

هنوز هم كه هنوز است وقتي بزرگاني كه روزگاري مهمانان اين جشنواره بودند را مي‌بينم از من سراغ مهرگان و مهرباني‌اش را مي‌گيرند.

نكته جالب توجه ديگر مهرگان، شاعراني بود كه در مسير معروفيت خود از پله‌هاي عناوين مهرگان بالا رفتند و روز اختتاميه را هنوز از بهترين خاطرات خود مي‌دانند.

نام‌هايي چون سينا علي‌محمدي، فاطمه اختصاري، سيدمهدي نقبايي، مهدي ملك‌عابدي، سيدحميد سهرابي، عليرضا رجبعلي‌زاده، آرش منصور گرگاني، ياشا نهريني و سيدحميد شريف‌نيا تنها نام‌هايي بودند از ميان كساني كه نام خود را در ميان سياهه برگزيدگان مهرگان به ثبت رساندند و به گمانم تكه‌اي از قلبشان را با مهرباني اين جشنواره گره زده‌اند.

اما برگزاري اين جشنواره از سال 87 و به نام برگزاري منسجم جشنواره‌هاي فرهنگي وزارت بهداشت در يك جشنواره متوقف شد.

جشنواره‌اي كه هر سال مدت‌ها بهانه شور و اشتياق صدها دانشجو مي‌شد و نهايتا با حضور 200 نويسنده و شاعر و همراهي حدود 20 داور و سخنران برگزار مي‌شد، تبديل به جزئي از يك جشنواره بزرگ شد.

آن روزها هر چه به عنوان نماينده منتخب دانشجويان خواهش كردم كه اين سفره معنوي و پربركت را از ما نگيريد به گوش كسي نرفت و ديگر چند سال است كه خبري از آن شور و اشتياق نبود و من هم اميد چنداني به ادامه ماجرا و احياي آن نداشتم.

اما همين چند روز پيش در تالار ابن‌سينا دانشگاه علوم پزشكي تهران و با همكاري معاونت فرهنگي وزارت بهداشت و دانشگاه علوم پزشكي تهران جرقه اميدي در هيات شب شعري دانشجويي با حضور دانشجويان علوم پزشكي سراسر كشور تجلي يافت.

در اين همايش همچنين شاعران مهماني چون ناصر فيض، سيداحمد حسيني، غزل تاجبخش و نرگس كاظمي‌زاده به شعرخواني پرداختند.

در ابتداي اين نشست همچنين رضا اسماعيلي از شاعران بنام و از متوليان فرهنگي وزارت بهداشت ابراز اميدواري كرد كه اين نشست‌ها به صورت مستمر ماهانه برگزار شود و وعده داد كه در نشست آينده برگزيدگان نشست حاضر معرفي شوند.

اين شب شعر كه با حال و هواي طنز هم آميخته شده بود اگر چه چندان هزينه گزافي نبرده و با كمال سادگي به انجام رسيده بود، اما بهانه‌اي شد براي اين كه چند سالي به عقب برگرديم و ابراز اميدواري كنيم كه شايد مديران عالي فرهنگي وزارت بهداشت كمكي كنند تا باز هم در روزهاي پاييز فضاي فرهنگي دانشگاه‌هاي كشور سرشار شود از بوي مهر و باز هم دانشجويان زمزمه كنند كه «پادشاه فصل‌ها پاييز...».

تا باز هم اديبان كشور باور كنند كه بحق دانشجويان علوم پزشكي مي‌توانند بهترين باشند. حتي آن گاه كه تنهايند. ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم.

دو شعر از نيلوفر اعتمادي از دانشگاه علوم پزشكي گيلان

از فرطِ تو

در خيابان‌هاي يك طرفه دنبال تو مي‌گردم

در بوقِ هر ماشيني كه زير پايم مي‌ايستد.

با راننده‌ها از تو حرف مي‌زنم

با راننده‌ها كه تو را نمي‌شناسند

و برايشان فرقي نمي‌كند

چشم‌هاي تو چه رنگي ست

زير همه مبل‌ها را نگاه مي‌كنم

به ديوارهاي خانه عكست را نشان مي‌دهم

به فرش‌ها جاي پايت را

دلم خوش است

به لباس‌هاي چركي كه روي هم انبار مي‌شوند

تا با ماشين لباسشويي بروم دنبالِ عطر پيراهنت...

چرا تو نبايد در كشوي كمد باشي

در چين‌هاي خسته پرده

و ميزي كه هر صبح خودم براي صبحانه‌ات مي‌چينم

خودم كه در آينه‌ها تمام قد مي‌ايستم

خودم كه در آينه‌ها تمام قد گريه مي‌كنم

فرقي نمي‌كند چطور آرايش كنم

شالم چه رنگي باشد لاكم چه رنگي

وقتي نيستي لعنتي

نيستي...

تهران

تهران با همه بزرگي‌اش در حقِ من پدري نكرد

تهران كه مردي چاق

با موهاي جوگندمي بود

و هر وقت صدايش زدم

تنها تعداد ماشين‌هايش را به رخم كشيد

و حلقه حلقه دود

از پيپِ چوبي‌اش نشانم داد

بي‌آن‌كه سهمي در سرفه‌هايم داشته باشد.

تهران، مردي با زير شلواري راه راه بود

كه بارها روي پاهايش گريه كرده بودم

وقتي دلم مي‌خواست زندگي كنم اما نشد

وقتي دلم مي‌خواست بميرم اما نشد

وقتي دلم تنگ بود

و مثل مانتويي از مُد رفته

از پشتِ ويترين مغازه‌ها جمع مي‌شدم...

من در حالِ دور ريختن

و در حالِ دور شدن بودم

كسي صداي من را نمي‌شنيد

تنها بوق بوق بوق

و شهر انگار فقط چشمي بود

كه از پشتِ يك جفت لنز خاكستري نگاهم مي‌كرد!

عالم محضر خداست درمحضر خدا گناه نکنید حضرت امام (ره)

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها