زندگىنامه سردار دلاور اسلام شهيد غلامعلى پيچك_7
پنج شنبه 11 اسفند 1390 10:30 AM
در همان ايام، غلامعلى به فكر تشكيل زندگى مشترك افتاد و به قولى، هواى خارج شدن از عالم مجردى به سرش افتاد. خانوادهاش دخترى را براى همسرى او پيشنهاد كردند. او پس از تحقيقاتى مختصر «بله» را به خانواده گفت.
با اين تصميم دريچهاى به دنياى سبز زندگى بر روى غلامعلى گشوده شد. او از ابتداى نوجوانى مثل يك چريك مهاجر زندگى كرده بود و حالا اينگونه به نظر مىرسيد كه پاىبند زندگى و خوشىهاى آن بشود اما...
همسرش از نحوه آشنايى اوليه خود با غلامعلى مىگويد:
«تقريباً اواخر سال 59 بود كه برنامه آشنايى ما براى ازدواج پيش آمد. در اولين جلسهاى كه با هم صحبت كرديم، به من گفت: تو بايد خودت را براى يك زندگى پر دردسر آماده كنى كه جاى مشخصى ندارد. اگر در ايران جنگ تمام شد كشورهاى ديگرى هست. مطمئن باش تا زمانى كه من زنده هستم و در روى زمين جنگ بين حق و باطل وجود دارد، من نمىتوانم در يك جا زندگى كنم. تو بايد خودت را براى اين زندگى آماده كنى؛ زندگى كه خوشى به صورت متداول در آن نيست بلكه لذتهاى ديگرى دارد. مدام در آن سختى است. گشت و گذار و ماديات در آن دخالت ندارد.»
همسرش از تواضع و پرهيز غلامعلى از خودنمايى مىگويد:
«او همه كار مىكرد، ولى هميشه مىگفت من هيچ كارى نمىكنم. هيچ كس نمىدانست او فرمانده سپاه است هركس از او مىپرسيد كجا هستى؟ طورى جواب نمىداد كه حتى بفهمند در غرب كشور مىجنگد يا جنوب.»
صيغه عقد پيچك توسط حضرت امام خمينى(ره) جارى شد، مادرش از اين واقعه شيرين اينگونه ياد مىكند:
«واقعاً عاشق امام بود و علاقه خاصى نسبت به ايشان داشت، وقتى قرار شد مراسم عقدش در محضر امام باشد در پوست خود نمىگنجيد، از منزل راه افتاديم طرف جماران. به بيت امام رسيديم، آنجا پاسدارها گفتند: شما براى سه نفر اجازه گرفتيد ولى حالا مىبينيم چهار نفر هستيد، يك نفر از شماها نمىتواند در مراسم شركت كند. خواستند من را نگه دارند كه غلامعلى ناراحت شد و به آن پاسدارها گفت: من بدون مادرم نمىروم. آنها يك كمى بگو مگو كردند و بعد هم، همگى ما رفتيم داخل. آنجا امام صيغه عقد را جارى كردند و ماها همه محو جمال او بوديم. امام به همه شيرينى داد، از جذبه امام، به همسر غلامعلى حالت شوك دست داد، به كمك غلامعلى هر طورى بود خانمش را از پيش امام بيرون آورديم.»
روح بلند و منش بزرگوارانه غلامعلى پيچك باعث جذب بسيارى از نيروهاى لايق و كارآمد به سپاه غرب شد كه با كمك آنان عملياتهاى بزرگى چون «كُلينه» و «سيد صادق» و در دنباله آن عمليات «بازى دراز» را انجام داد كه طراحى همه آنها را شخصاً بر عهده داشت. در همان زمان برخلاف روش معمول، از طرف شوراى عالى دفاع، فرماندهى عمليات مشترك و بزرگ «بازى دراز 2« را بر عهده سپاه گذاشتند. پيچك شخصاً در تمامى جلساتى كه با ارتش داشتند شركت مىكرد. اظهارنظرهاى غلامعلى در جلسات مشترك، همواره از سوى فرماندهان ارتش مورد قبول و تحسين قرار مىگرفت و همين امر باعث همكارى بسيار مؤثر ارتش و سپاه در منطقه تحت امر وى شده بود.
پيچك در اوايل سال 1360 به فكر انجام عملياتى گسترده براى آزادسازى بخش وسيعى از ارتفاعات غرب ميهن اسلامى از اشغال رژيم بعثى عراق افتاد. او به همراه «علىرضا موحددانش» چندين ماه به شناسايى خطوط دشمن رفت تا اين عمليات را طراحى كند.
طرح كلى عمليات بزرگ بازى دراز را آماده كرد و براى انجام آن، فرماندهى محورها را به محسن وزوايى××× 1 محسن وزوايى از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و معاونت عملياتى لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم در عمليات الى بيتالمقدس )61/2/10( به شهادت رسيد. ×××، محسن حاجىبابا××× 2 محسن حاجىبابا بعد از شهيد پيچك به عنوان فرمانده سپاه غرب منصوب و در تاريخ 22 ارديبهشت 1361 به شهادت رسيد. ××× و علىرضا موحددانش××× 3 علىرضا موحددانش روز 13 مرداد 1362 طى عمليات والفجر 2 در ارتفاع 2519 حاج عمران با سمت فرمانده لشكر 10 سيدالشهداعليه السلام به شهادت رسيد. ××× واگذار كرد. همه چيز براى شروع عمليات آماده شده بود، نيروها با اشتياق فراوان منتظر بودند تا به دستور فرماندهان به سمت نيروهاى دشمن هجوم خود را شروع كنند. در همين اثناء زمزمههايى خائنانه گوشها را آزار داد.
يكى از همرزمان پيچك مىگويد:
»24 ساعت قبل از عمليات دوم «بازى دراز»، ستاد كرمانشاه با انجام عمليات مخالفت كرد. سرهنگ عطاريان و ابوشريف هر دو خودشان را كشيدند كنار و پيچك اين وسط تنها ماند. اول كمى دو دل بود كه آيا عمليات بكند يا نه. ولى وقتى اشتياق بچهها و زحماتى كه كشيده بودند را ديد، سريع به كرمانشاه زنگ زد و گفت: ما عمليات را انجام مىدهيم. حالا شما مىخواهيد ما را تدارك بكنيد، مىخواهيد نكنيد. هيچ تأثيرى در تصميمگيرى ما ندارد. ما نه يكبار بلكه سه بار استخاره كرديم و به پيروزى در اين عمليات اطمينان داريم. در هر شرايطى اين عمليات را انجام مىدهيم. از آن طرف هم صدام رجز مىخواند و مىگفت: هركس بازى دراز را از چنگ من درآورد من كليد «بغداد» را به او خواهم داد.»
عمليات دوم بازى دراز به قصد آزاد سازى ارتفاعات 1100-1150 گچى و 1100 صخرهاى روز چهارشنبه دوم ارديبهشت 1360 شروع شد. حوادث اين حمله بزرگ، بيشتر به افسانه شبيه است تا يك واقعه تاريخى. در اين عمليات نيروهاى پيچك خيلى سريع توانستند به اهداف خود برسند؛ اما دشمن زخم خورده چون موجوديت خودش را در خطر مىديد دست به پاتكهايى زد كه هر كدام از آن پاتكها براى نابودى يك نيروى بزرگ نظامى كافى بود، چه رسد به گروه اندكى كه با ابتدايىترين امكانات و تجهيزات، خود را به بالاترين ارتفاع منطقه رسانده بودند. آنها در آنجا با جنگى نابرابر و عاشورايى، چنان عرصه را بر دشمن تنگ كردند كه فرماندهان سپاه دوم ارتش بعث، مجبور شدند نيروهاى تازه نفس ساير سپاههاى ارتش عراق را به منطقه نبرد آورده و در آنجا آنان را وارد عمل نمايند.
يكى از فرماندهان عمليات دوم بازى دراز مىگويد:
«در اين عمليات، عراق سىودو پاتك كرد كه بزرگترين پاتك آن، حضور دو لشگر از سپاه سوم و يك تيپ كامل مكانيزه به فرماندهى مستقيم صدام صورت گرفت. در اين عمليات حدود هزار و دويست تن از نيروهاى عراقى به اسارت درآمدند و تعداد زيادى از آنها نيز كشته شدند، در «چم امام حسنعليه السلام» و در ميان كوه و صخرهها، پر از اجساد بو گرفته نيروهاى متجاوز بعثى بود. به هر گوشه و كنار كه مىرفتيم، دست و پاهاى قطع شده نيروهاى دشمن را مىديديم كه در اطراف پراكنده بودند. در پايان درگيرىها، دشمن سعى كرد از مناطق ديگرى وارد عمل شود. يك بار از سمت «چم امام حسنعليه السلام» وارد عمل شد، ولى با هوشيارى بچهها، اين تهاجم نيز در هم شكسته شد. حدود دو ماه، دشمن مواضع مقدم ما را با توپ و خمپاره و عقبه ما را هم با بمبها و راكتهاى شليك شده از جتها و هلىكوپترهايش زير آتش گرفت. تصور فرماندهان ارتش بعث اين بود كه مىتوانند ما را مجبور به عقبنشينى كنند، ولى اين تصور غلط، هرگز رنگ واقعيت به خودش نگرفت و ما با اقتدار بر آن جا حاكم شديم.»
در اين عمليات كه عمده نيروهاى عمل كننده آن جمعى گردانهاى 4 9 و 7 سپاه منطقه 10 تهران بودند، جلوههاى زيادى از امدادهاى غيبى خداوند متجلى شد كه هر يك در حكم نشانهاى عينى، حاكى از حضور آقا امام زمان(عج) در پيشاپيش نيروهاى رزمنده بود. پس از خاتمه نبرد، آيتالله دكتر بهشتى و آقاى محمدعلى رجايى - نخستوزير وقت - به همراه تعدادى از افراد بيت مكرم حضرت امام(ره)، براى ديدار با رزمندگان و مشاهده پيروزى مدافعان سلحشور ميهن اسلامى، وارد منطقه شدند، كه ورودشان با استقبال كمنظير رزمندگان همراه بود. در پايان بازديد ميهمانان، آيتالله بهشتى ضمن شركت در يك مصاحبه راديو - تلويزيونى، فاتحان مظلوم نبرد بازىدراز را، مصاديق عينى عارفان واصل معرفى كرد و گفت:
«... از قول من به عرفا بگوييد، عرفان، خانقاهش بازىدراز است.»
از ديگر سو، «بنىصدر» در جايگاه فرمانده كل قوايى كه كوچكترين قدمى براى تأمين و تجهيز نيروهاى جبهه غرب برنداشته بود، در صدد ورود به منطقه عملياتى بازىدراز برآمد و به همين خاطر، وارد كرمانشاه شد، ليكن با دريافت پيام نيروهاى مستقر در خط كه گفته بودند: به آقاى بنىصدر بگوييد ما نمىتوانيم براى تأمين امنيت ايشان هيچ تضمينى بدهيم، ناچار شد از عزيمت به منطقه صرفنظر كند.
نمايندگان خبرى رسانههاى گروهى از داخل و خارج به منطقه نبرد آمدند تا از فتوحات حيرتانگيز پيچك و همرزمان دلاور او، عكس و فيلم و گزارش تهيه كنند. پيچك در اين پيكار خوش درخشيد، ليكن داغ فراقى عظيم را هم متحمل شد. شهادت مظلومانه «علىاكبر قربان شيرودى» در همين عمليات، بيش از هر كس بر پيچك گران آمد. به محض دريافت خبر شهادت شيرودى، پيچك كارى كرد كه تا به آن روز بىسابقه بود. به دستور او بچههاى سپاه جسد خونين شيرودى را به پادگان ابوذر آوردند و تابوت حامل پيكر مطهر اين شهيد والامقام بر روى شانههاى غلامعلى و ديگر همرزمانش در محوطه پادگان ميان فريادهاى حسين، حسين حضار، تشييع شد. به گواهى ياران پيچك، در تمام آن روز، آسمان چشمان آبى غلامعلى، سراسر ابرى بود. او با چهرهاى غرق در اشك، چنان ضجه مىزد و مىگريست كه تا به آن لحظه، احدى مشابه آن حالات را در او مشاهده نكرده بود.
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.