شايد بتوان خصوصيات پيامبر خداf را در جمعبندي در سه صفت «زهد» و «مجاهده» و «كرم» مدّ نظر قرار داد.
«زهد»؛ در مقام پيامبرf يعني حفظ حالت اُنس با خدا، و دوري از هر چيز که اُنس آن حضرت را با خدا قطع كند. پيامبرf از طريق چنين زهدي دائماً توجه قلب خود را نسبت به حضور خداوند حفظ ميکردند و قلب را در معرض تجليات انوار الهي قرار ميدادند و در مقام دائمي اُنس و خلوت با حق بودند و لذا هرچيزي که مانع چنين اُنس و ارتباطي بود، يا رهايش ميكردند، يا تبديلش ميكردند به چيزي كه سيماي الهي داشته باشد و نه عامل حجاب حق شود، مثل خوردن غذا؛ آن حضرت غذا ميخوردند تا بتوانند بندگي خدا را بهتر انجام دهند، نه اينکه در سيرة ايشان نفس غذاخوردن مقصد باشد. لذا وقتي ميگوييم مقام پيامبرf مقام زهد است، بدين معني است که چيزي نميتواند او را از خلوت با حق بازستاند، و به همين جهت تا آخر عمرشان شرايطشان طوري بود که باران پرنعمت «وَحي» همچنان بر قلبشان سرازير بود. اگر ازدواج ميکنند و همسر اختيار ميکنند، ازدواجهاي قدسي دارند و در پرتو نور الهي وارد چنين اعمالي ميشوند، و اگر هم بنا به مصالح اجتماعي آن زمان صلاح اسلام است که از قبيلهاي همسري انتخاب کنند و يا زن خاصي را به همسري اختيار کنند، و يا اگر سياسي هم ازدواج ميكنند، سياست حضرت يک سياست قدسي است و در راستاي توسعة هرچه بيشتر اسلام در آن قبيله و آن خانواده، و نجات آنها از آتش قيامت است. سياست در مقام پيامبرf همان حالت قدسي را دارد که نماز و روزه دارد و به همين جهت هم عامل ادامه وَحي به قلب مبارک آن حضرت ميشود. اگر ازدواج پيامبرf مثل ازدواج آدمهاي عادي و با همان حال و هواي دنيايي بود، وَحي الهي قطع ميشد و ايشان هم يک آدم عادي ميشدند. همين كه وَحي قطع نشده است، دليل است كه آن ازدواجها الهي است و آن فعاليتها حجابِ ارتباط با عالم قدس نيست. پس اگر ازدواجهاي ايشان سياسي است، اين سياست قدسي است و حجاب ارتباط با عالم قدس نميگردد، و اگر از شمشيرشان در مقاتله با کفار خون ميريزد، اين همان صفت قهّاريت پروردگار است که از دست و بازوي ايشان ظاهر شده، به عبارت ديگر جان و جسم پيامبرf يك مدينه خداست روي زمين و يك لحظه از خدايي بودن جدا نيست.
صفت ديگري که پيامبرf دارا بودند «مجاهده» است. بدين معني که ايشان در راه تحقق اراده خدا بر روي زمين در هيچ جايي از پاي ننشستند. نشاط ديني خود را با نپذيرفتن رفاه دنيايي، و همواره خانه به دوشبودن، براي حاكميت اراده خدا، تحقق بخشيدند و حکم خدا را در جامعه گسترش دادند. و به واقع زندگي پيامبرf سراسر چنين بود، در حدّي كه از طرف خدا آيه آمد اي پيامبر! «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ اَلّا يَكُونُوا مُؤْمِنِين»؛[1] نزديك است خود را به هلاكت اندازي از اينكه ميبيني مردم ايمان نميآورند.
«مجاهده» با «فنا» همراه است و فنا به اين معنا است که انسان خود را نبيند و خدا را ببيند، و براي تجلي انوار الهي هر حجاب و مانعي را در جان خود بر طرف کند، چه آن حجاب، حجاب خودِ انسان باشد، چه حجابِ وجود مشرکين و کفار باشد. آنچه در مجاهده مطرح است تلاش براي تحقق ارادة خداوند و نفي خود و خوديت است.
سومين صفتي که ميتوان براي رسول خداf بر شمرد، «کرم» است. «كرم» براي اهل ايمان، بهشت است، و براي پيامبرf، خداست. وقتي گفته ميشود اهل ايمان كريماند، بدين معني است که خودشان را به چيز ديگري جز به بهشت نميفروشند، و خود را همسنگ چيز ديگري مثل دنيا و آنچه در دنياست نميكنند. ولي «کرم» براي پيامبرf به اين معني است که هيچ چيز- حتي بهشت - همسنگ آن حضرت نيست. پيامبرf در سيره خود به ما نشان دادند كه مقامشان، مقامي است كه حاضر نيستند خود را همسنگ كينهها نسبت به ابوسفيانها كنند، اگر به ابوسفيان و امثال او ميفرمايد: «اذهبوا و انتمالطلقاء!» برويد، من شما را رها کردم، نشانة آن است که آنهمه فشار و ستم و زشتي و پلشتي ابوسفيان و امثال او را نسبت به خود به چيزي نميگيرند، چون كرم آن حضرت آنچنان است که چيزي را جز خدا همسنگ خود نميدانند و لذا در تمام حرکات و سکناتِ خود يک لحظه توجه جان را از حضرت حق به جايي ديگر معطوف نکردند و در همه چيز خدا را جستجو مينمودند.
هرکس را به آن اندازه که مظهر خداوند بود دوست ميداشت و لذا زير گلوي حسينu را ميبوسيد، چون اين گلو براي حاکميت حق و نفي باطل بريده خواهد شد. همچنان که دست و لبان فاطمهi را ميبوسيد چون اين دست و بازو به خاطر دفاع از حق تازيانه خواهد خورد، و از اين لبها بزرگترين حق که همان دفاع از ولايت عليu است جاري خواهد شد و نيز سر مبارک عليu را ميبوسيد، چون اين سر در جهت دفاع از حق شکافته ميشود.
کرم رسول خداf آنچنان بزرگ و وزين است که در ترازوي چنين کرمي، كينهورزيهاي ابوسفياني مقدار ندارد تا بخواهد قلب خود را مشغول آن کند.
شخصيت پيامبرf از لحاظ اعمال دنيوي و روحاني معياري است انساني همراه با تعادل کامل. به گفتة مولوي در خطاب به رسول خداf:
|
نه ملک بودي و نه خسته ز خاک
|
اي بشير ما ، بشر بودي و پاک
|
و در راستاي چنين تعادلي، همراه با توجه قلبي به خدا است که ميگوييم؛ آن بزرگوار در مقام «تعادل» و «فنا» بود. «تعادل» در جمعكردن قواي انساني، و «فنا» در مقابل خدا. تعادل در اينکه مثل بقية انسانها غذا ميخورد و ازدواج ميکند، و فنا در اينکه هيچکدام از امور دنيايي او را از نظر به خدا منصرف نميکرد. به گفتة مولوي:
|
اين يکي نقشاش نشسته در جهان
|
وآن دگر نقشاش چو مه در آسمان
|
|
اين دها نش نکتهگويان با جليس
|
وآن دگر با حق به گفتار و انيس
|
|
پاي ظاهر در صف مسجد صواف
|
پاي معني فوق گردون در طواف
|