آتش و عطش_1
یک شنبه 23 بهمن 1390 2:54 PM
روی صندلی اتوبوس نشسته ای و از پشت شیشه های خاک گرفته و کثیف، چشم به بیرون از اتاقک تنگ آهنی دوخته ای. تا چشم کار می کند بیابان است و بی پایان. زمان هم انگار با وسعت بیابان کش می آید و لحظه های مانده تا مقصد بیشتر از آن هستند که بتوانی بشماری شان. با خودت فکر می کنی پس این بیابان کی تمام می شود؟ نقطه نورانی سرزمینی که جاذبه اش مرا با خود برده است کجاست؟
هرچه می روی اشتیاقت برای دیدن و رسیدن به سرزمین نور بیشتر می شود و صبرت کمتر ....
گاهی که اتوبوس هیکل سنگینش را در پیچ و خم های حلزونی جاده با سرعت زیاد جابه جا می کند و تکانه های شدید ش را خوب احساس می کنی، خون ترس به رگهای صورتت هجوم می آورد و هر آن منتظر هستی که طبیعت کار خودش را بکند و صورت شیشه ای اتوبوس روی خشونت آسفالت داغ جاده های جنوب کشیده شود و تو و تن سنگین اتوبوس و همه مسافرانی که گاه با خیال آسوده به خواب رفته اند وسط جاده متلاشی بشوی و جانت را هدر بدهی؛ یک جور مرگ بی حاصل، مرگ بی هدف،...
حالا یک فکر مثل خوره به جانت افتاده که رهایت نمی کند: « اگر اینجا حادثه ای برایم رقم بخورد که به مرگم منتهی شود، به مرگ افتخار آمیزی که برای خودم تصور کرده ام می رسم؟ اصلا چه جاذبه ای مرا به این جاده های بی انتها کشانده است؟ چه نیتی از این سفر برای خودم طراحی کرده ام که مرگ احتمالی ام نیست شدن نباشد؟ »...
می دانی که باید نیتت را خالص کنی، باید در سبیلی حرکت کنی که الی الله باشد و اگر مرگ به سراغت آمد مرگی منطبق بر ویژگیهای شهادت باشد... پس، زمان را عقب می کشی، به سالهای جنگ، سالهای 59، 60،...64، 65... و با رزمنده های بی باک جبهه اسلام همراه می شوی؛ حالا یک بچه بسیجی هستی، توی اتوبوس نشسته ای تا به سرزمین نور بروی، برای جنگیدن با دشمن، برای کشته شدنی افتخار آمیز، برای شهادت...
***
با غواصان از جان گذشته همراه می شوی؛ شب 20 بهمن 64 است، عملیات والفجر 8 آغاز شده و اروند وحشی تر از همیشه است. به آب می زنی، با شنا گران شجاعی که فریاد استمداد شان، نجوای "یا فاطمه الزهرا" ست. آب سرد است، کرخت می شوی، نفست بند می آید. موجهای دیوانه و سرکش بر سرو صورتت می کوبند، جزر و مد آب، همه توانت را گرفته است... اما امواج سرکش اروند، رام اراده آهنین مردان مرد می شوند. از اروند عریض و پرخروش گذر می کنی... آن سوی اروند، شهر فاو زیر پای اراده مستحکم غواصان از آب و آبرو گذشته، به لرزه در می آید... فاو پس از 78 روز، حالا در مشت رزمندگان مچاله می شود... ساعتی بعد پرچم گنبد امام هشتم روی گنبد مسجد فاو به احتزاز در می آید، اما جای خالی یارانی که از آب به آسمان رسیده اند دلگیرت می کند...
***
دشمن در وسعت زیادی از سرزمین شلمچه آب رها کرده است. عملیات کربلای 5 در شرایط بسیار سخت رقم می خورد؛ عملیاتی با اعمال شاقه! تانک و توپ و تجهیزات، در باتلاقی از نامردی دشمن از حرکت ایستاده اند. نیروها را به راحتی نمی شود منتقل کرد.
دشمن همه انرژی اش را روی سرت خالی می کند. پاهایت سنگین تر از آنند که قدم از قدم برداری. اما " یا زهرا" رمز حرکت است. یا زهرا می گویی و می روی. زیر پایت آب است و آسمان بالای سرت آتش می بارد. وجب به وجب کربلای شلمچه از خون همرزمانت سرخ می شود. لاله ها یکی یکی روی زمین می افتند. حسین خرازی به آسمان پر می کشد، عباس دقایقی، میثمی، کلهر و... آب و آتش را به آسمان پیوند می زنند...هر طرف که سر می گردانی لاله ای سرنگون به خاک افتاده است. عطش نزدیک است هلاکت کند. سرت را در آب لجن مانده در زمین شلمچه فرو می کنی و با ولع می بلعی... جنازه عراقیها توی آب افتاده... سرت را که بالا می آوری خیلیها را می بینی که از همان آب می نوشند... صحرای محشر است انگار...
http://vajehaye-barani.blogfa.com
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.