داستان گدا
جمعه 30 دی 1390 12:39 PM
زمستان بود و هوا سرد بود. دو تا پالتو پشمی مندرس روی هم پوشیده و یک کت پشمی٬ اهدایی رئیس کارخانه در دستش
گرفته بود. شکمش از چهار تا کاسه آش نذری که دیشب خورده بود همچنان سیر.
به ساختمانها نگاه کرد به آدمها به مغازه ها ٬ به آنها که در کنارش در خیابان بالا و پایین میرفتند. گاهی به داخل مغازه ها سرک می کشید٬ یک فروشنده خوش لباس و خوش تیپ می دید و یک خریدار پول دار و شاید هم بی پول.
به داخل بانک که سرک می کشید آدمهایی میدید که یا با کیف های پر از پول از بانک خارج یا به آن وارد می شدند٬ همه جا بوی پول استشمام میکرد. وقتی نفس میکشید بوی پول وارد ریه هایش وارد می شد.
به یک تاجر فکر کرد به یک ارباب به یک کارخانه دار و به خودش گفت:
کسی که میلیاردها پول در حسابش دارد چرا یک کمی از پول هایش به دیگران نمی دهد. همین جوری یک روز بیاید به خیابان چند نفر نیازمند و فقیر را پیدا کند مقداری پول به آنها بدهد. به یک جوان که آرزوی داشتن یک ماشین را دارد٬ به یک کسی که میخواهد ازدواج کند. به یک کسی که میخواهد خانه بخرد. اگر من جای این پولدارها بودم خیلی از این کارها می کردم.
خیابان شرقی پاتوق گدایی اش بود. آنجا منطقه عیان نشین بود پول خوب به او می دادند. از بانک که رد شد رجب را دید که عصا به دست و لنگزنان به طرفش می آید٬ رجب ایستاد و هیکل لاغرش را به عصا تکیه داد. او یک کت نازک تابستانی به تن داشت٬ از سرما تنشض می لرزید و صورتش قرمز شده بود. لبخندی به رجب زد
رجب به کت پشمی که او در دست داشت نگاهی انداخت و گفت :
تو که دو تا پالتو داری لااقل کت را به من بده خیلی سردمه.
نگاه غضب آلودی به رجب کرد و گفت :
خودم نیاز دارم میبینی که پالتوهایم دیگر به درد نمی خورند
رجب لنگ لنگان از او دور شد و او همچنان به پولدارها فکر کرد
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.