0

داستاني

 
rasool110
rasool110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : تیر 1389 
تعداد پست ها : 269
محل سکونت : تهران

داستاني
دوشنبه 26 دی 1390  2:51 PM

داستان مردی که دلش نسوخت ولی تا آخر عمر مرض جوع گرفت
در یک سفر آیت الله بروجردی به یک روستا اطراف قم می رود.کسی را پیش آقای بروجردی می آورند که مرض جوع داشته (هرچه غذا می خورده احساس سیری نداشته) آیت الله بروجردی از او سوال می کند از کودکی به این مرض مبتلا بوده ای.آن مریض می گوید نه من قبلا شکارچی بودم وبه کوه ها می رفتم وبه شکار می پرداختم .تا این که یک روز شکاری پیدا نکردم وسفره ی غذایم را باز کردم تاناهاربخورم .سگی را دیدم

که به طرف من می آمد .سگ با زبان بی زبانی از من غذا طلب می کرد ومن توجهی به او نکردم معلوم بود خیلی گرسنه است .تا این که لقمه ی آخر را در دهانم گذاشتم وسفره خالی شد .سگ بی چاره ناامید شدو فوری هلاک شد از همان موقع به بعد من هرچه غذا می خورم هیچ وقت احساس سیری نمی کنم. آزار رساندن یا لطف کردن به مخلوقات خداوند هر چند یک سگ باشد در سرنوشت انسان تاثیر دارد.
 

عشاق

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها