عرفان
چهارشنبه 14 دی 1390 10:09 PM
|
اي كه به هنگام درد راحت جاني مرا
|
اي كه به تلخي فقر گنج رواني مرا
|
|
آنچه نبردست وهم، آنچه نديدهاست فهم
|
از تو به جان ميرسد، قبلهي آني مرا
|
و تغيير و تحول بعدي جميع امور آشناست هرگز شيفتهي ظواهر پر رنگ و جلال خيرهكنندهي آن نميشود، كه براي جلب توجه و گاه به منظور مردمفريبي آراسته ميگردد. انسان آگاه هيچگاه تحت تأثير زر و زور و قدرت واقع نميشود. به همين علت در ابراز عقيده و آرمان خود كه مصالح عمومي را در بر خواهد داشت هيچگونه بيم و هراسي به خود راه نميدهد، و با در نظر گرفتن آگاهي خود به آغاز و انجام وقايع، حتي از مرگ نيز نميهراسد. |
توانا بود هر كه دانا بود
|
به دانش دل پير برنا بود
|
|
پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكـيست
|
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكيست
|
|
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوتهنظري است
|
گر نظر پاك كني كعبه و بتخانه يكيست
|
|
هر كسي قصهي شوقش به زباني گويد
|
چون نكو مينگرم حاصل افسانه يكيست
|
|
اينهمه قصه ز سوداي گرفتاران است
|
ور نه از روز ازل دام يكي،دانه يكيست
|
|
رهي هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
|
گريهي نيمه شب و خندهي مستانه يكيست
|
|
گر زمن پرسي از آن لطف كه من ميدانم
|
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
|
|
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
|
بهر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكيست
|
|
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
|
پيش آتش دل شمع و پر پروانه يكيست
|
|
گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»
|
بيوفـايي و وفاداري جانانه يكيست
|