0

«براى مادرم فاطمه‏»

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

«براى مادرم فاطمه‏»
جمعه 9 دی 1390  5:38 PM

 

معصوميت مادرم ، عصمت‏ خداوند بود. عاشقش بودم مثل هر كودك ديگر . اما مادرمان فاطمه بود . آب، آسمان، حتى خشت و گل خانه هم او را مى‏شناخت . افتخار غلاميش را جبرئيل به دوش مى‏كشيد . مادرم فاطمه بود . بارها سنگ آسياب را ديده بودم كه حياى دستان مادرم شرمگينش كرده بود، حتى خستگى هم به چشمان مادرم مى‏نازيد . جدم رسول خدا را روزهاست، نديده‏ام و مادرم فاطمه دلتنگ اوست . مى‏ترسم! اما نمى‏دانم چرا؟ گويى نحوست و شومى، مردم خانه‏هاى اطراف را بلعيده . پدرم خسته، خسته، خسته‏تر زانوانش را به آغوش كشيده . مى‏ترسم! مادر مى‏ترسم . نمى‏دانم خسته بودم يا بر روى زانوان اسماء خوابم برد كه به ناگه غبار و دود و آتش دلم را پريشان كرد . فاطمه افتاده بود، ياعلى، مى‏گفت . مادر من دختر لولاك است . اما انگار جسارت زمان جان گرفته بود و تازيانه به صورت مى‏كوفت . مادرم افتاده بود و ضجه‏هايش زير دست و پا از هم پاشيده وعلى . . . مادرمن افتاده بود و ديگر نديدمش، خنده‏هايش مرد و مادر هجده ساله‏ام به خزان نشست، و ديگر هيچ وقت، راستى قامتش را نديدم . من آرزومند آغوش بودم، اما نه با يك دست، دلم مى‏خواست‏با هردو دستانش صورتم را به آغوش بگيرد و به وحشتم پايان دهد . اما آن لحظه كه دوباره چشمانش جان گرفت، گفت: على چه شده؟ عمامه به سر داشت؟ برادرم، حسن، مرد كوچك من زير پهلويش گم بود . اما مرد بود . من كوچك مى‏دويدم و مى‏دويدم، كوچه شاهد بود، چه قدر دويدم، چه قدر على گفتم و فاطمه . اما افتادن من و فاطمه و على همان و خاك به چشم من شدن همان . پدر من على بود، مردى كه نه در بند مى‏گنجيد، نه اسارت نامش را لكه دار مى‏كرد . اما آن روز دست‏بسته‏ى پدر بود و حنجره‏ى سوخته‏ى مادرم و مادر من فاطمه بود

«صولت على آويزه‏ى گردنش بود» همين سخن بس بود كه فاطمه را بشوراند . در و ديوار خود آن‏جا بود كه آن لحظه درد مرد و استخوان شكسته از هم پاشيد و فاطمه مى‏رفت، ولى او غبار كوچه‏ى بنى هاشم چادرش را مى‏بوسيد . نمى دانم صداى مادرم بود يا خشم خدا در حنجرى فاطمه، كه سوگند به نامش كه اگر على را رها نكنيد، دنيا را ويرانه سازم . آن‏گاه انقلاب ديوار مسجد بود كه شهادت مى‏داد .

- سلمان نگذار كه فاطمه آشوب كند، كه اگر او بخواهد قيامت‏بر پا كند .

مادرم فاطمه بود كه با على شكوه به نزد جدم رسول خدا برده بودند .

- خدايا اين جماعت على را بى كس يافته‏اند و قصد جانش كرده‏اند .

مادرم به خانه آمد اما چه آمدنى . از پا افتاد . همه‏ى دردهايش سرباز كرده بود و ديگر دستانش را دستى نبود . گوشه‏ى خانه‏اى كه درونش دل‏سوخته بود، من بودم و روان كوچك خانه‏ى على و فاطمه .

نگاه من بود و اشك‏هاى مادرم . من كودكى بيش نبودم و مى‏ترسيدم .

و آخر اين ترس، داستان يتيمى را به شانه‏هايم نشاند . فاطمه چشم بست و ديگر من پى حسن مى‏دويدم . اما به آستان در نرسيده فرو ريختم وخاكستر گوشه و كنار در به آغوشم كشيد . حسن مى‏دويد و حسين مويه كرد . - على‏جان‏بيا . . . على‏جان بيا .

صورتم خيس بود و مى‏سوخت، ولى على را مى‏ديدم . شايد پا برهنه بود، اما افت و خيزش را مى‏ديدم . پهناى صورتش در ناله غرق بود و مى‏لرزيد و خون گريه مى‏كرد .

فاطمه را صدا زد . ام ابيها خواند، صديقه خواند، طاهره خواند، بتول خواند، زهرا خواند، خواند . . . خواند خواند . . . . 

و مادر من فاطمه بود

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها