0

داستان جالب

 
rasool110
rasool110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : تیر 1389 
تعداد پست ها : 269
محل سکونت : تهران

داستان جالب
دوشنبه 5 دی 1390  2:48 PM

سلام
داستان بسیار جالب
حدود ده سال است که ساکن مجیدیه هستیم، و در تمام این مدت با یک خانواده ارمنی همسایه‌ایم که انسان‌های شریفی هستند.
حدود یک‌سال پیش دختر همسایه مبتلا به بیماری‌ای شد که باعث فلج شدن هر دو پایش گردید. از آن روز، مدام مداوا، طبابت، و عوض‌کردن این دکتر و آن دکترشان شروع شد، ولی فایده‌ای نکرد.
پارسال یه‌روز (ایام فاطمیه بود) که مرد همسایه داشت می‌رفت سر کار، من‌هم از در بیرون می‌رفتم و باهم روبه‌رو شدیم، و پس از سلام و احوال‌پرسی، جویای احوال دخترش شدم.
گفت: این همه دکتر متخصص و گران‌قیمت، هیچ‌ تاثیری نداشت، و هنوز دخترم قادر به حرکت نیست.
به او گفتم: می‌خواهی دکتر متخصصی را به تو معرفی کنم که حتما این درمان از دست‌اش بر میآد؟؟.
گفت: اگر چنین کسی هست، و فکر می‌کنی می‌تونه! خوب بگو!؟.
گفتم: ما مسلمونا یه بانوی بزرگواری داریم به اسم حضرت فاطمه زهرا(س)، اگر به او متوسل شوی و از او بخواهی، مطمئنم مشکلت حل می‌شود.
وقتی این را شنید، لبخندی زد و سوار ماشین‌اش شد، و گفت: از این‌همه دکتر فوق‌تخصص و متخصص چه‌کاری بر آمد، که از توسل بر بیاد؟ ولی دوستام چندتا فوق‌تخصص که تازه از اروپا آمده‌اند بهم معرفی کرده‌اند، سراغ اون‌ها می‌رم ببینم چه‌کار می‌کنند. ... و خداحافظی کرد و رفت.
من‌هم به دنبال کارم رفتم، و دیگر از آن‌ها خبر نداشتم، تا این‌که چند هفته بعد به‌در خانه ما آمد، ... زنگ زد و مرا صدا زد.
رفتم دم در، و پس از سلام و احوال‌پرسی، جویای حال دخترش شدم.
با چشم گریان گفت: بعد از آن‌روز که باهم صحبت کردیم، من سراغ چندین متخصص دیگر رفتم ولی هیچ‌اثری نکرد. در صف انتظار یکی از متخصصین بودم و دخترم در کنارم خواب بود، ناگهان یاد حرف‌های تو افتادم و در دلم متوسل شدم به همان کسی که گفتی و گفتم: «ای خانم بزرگواری که فلانی تو را معرفی کرد، و من اسمت را یادم نیست، من تاجر فرش هستم، نذر می‌کنم که اگر دخترم را شفا بدهی، برای تمام صحن‌های حرمت فرش دست‌باف هدیه می‌کنم. در همین حال‌و‌هوای خودم بودم که دیدم دخترم مرا تکان می‌دهد. به خودم آمدم. دخترم به من گفت: بابا ببین من راه می‌رم! اون خانم بمن گفت: «بابات از من خواسته تا تو رو خوب کنم. پس از جات بلند شو»، و منو بلند کرد، و من تونستم رو پاهام وایستم و راه برم. حالا ازت به‌خاطر معرفی این خانم خیلی ممنونم، و خواهش می‌کنم آدرس حرمش رو بدی تا من نذرمو ادا کنم.
این‌جا دیگه من بودم که زار می‌زدم، و به او گفتم: «ای مرد، تو بی‌خبری که خانم بزرگ و با کرامت ما، حضرت زهرا(س)، نه فقط حرم نداره، بلکه قبرش هم مشخص نیست».
یا رب‌الزهرا، بحق‌الزهرا، اشف صدر الزهرا بظهور الح

عشاق

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها