سرباز فداكار
سه شنبه 15 آذر 1390 11:37 AM
در آستانه شروع جنگ و 2 - 3 روز قبل از آن، با توجه به احساس خطري كه مي شد، به همراه تعدادي از نيروها به منطقه اي در نزديكي مهران رفتم. روز 31 شهريور براي رفتن به مهران آماده شده بوديم كه متأسفانه ديديم مهران در همان روز اول جنگ سقوط كرد. از دور كه مشاهده مي كرديم، مي ديديم كه مهران در آتش دشمن مي سوزد؛ آن بخش از نيروهاي خودي هم كه در مهران بودند، تلفات زيادي داده بودند.
با توجه به فرمان هايي كه از رده هاي بالا به ما رسيد، به طرف دهلران رفتيم؛ البته مدتي را هم در بين دهلران و موسيان براي دفاع از اين منطقه مستقر بوديم. درواقع گروهان ما در محاصر قرار گرفته بود و مدت چند روز غذاي گرم به ما نمي رسيد، اما با توجه به غروري كه در رزمندگان وجود داشت، از سرباز گرفته تا فرمانده نيروها، دلاورانه به دفاع از كشور مي پرداختند.
به دنبال شروع جنگ با فرمان هاي مكرر امام، نيروهاي مردمي نيز در قالب بسيج و سپاه به كمك نيرو هاي ارتشي آمدند و در مراحل بعدي جنگ نتايج خوبي از اين هماهنگي و اتحاد حاصل شد.
نيروهاي ايراني در مرحله اول تصميم داشتند تا عراق را از پيشروي بيشتر باز دارند و در مرحله بعدي آن ها را در جاي خود تثبيت كنند. به همين خاطر در روز اول مهر 1359، بيش از 140 هواپيماي نيروي هوايي، نقاط حساس و استراتژيك عراق را مورد هدف قرار دادند و در نتيجه همين اقدام، نيرو هاي دشمن در موقعيت خود به كار پدافند مي پرداختند. در مرحله سوم برنامه بر اين بود كه با عمليات هاي ايذايي، براي نيروهاي دشمن ايجاد مزاحمت كنند. انجام عمليات هاي كوچك، برنامه نيرو هاي ما در مرحله چهارم بود تا از اين طريق ضرباتي را به دشمن وارد كنند.
پس از عمليات هاي كوچك، عمليات هاي بزرگ مانند فتح المبين، بيت المقدس و غيره آغاز شد. امام فرمودند حصر آبادان بايد شكسته شود كه شكسته شد. از سوي ديگر شهري مانند خرمشهر كه صدام گفته بود اگر ايران خرمشهر را بگيرد، من كليد شهر بصره را به ايران مي دهم، در عمليات بيت المقدس آزاد شد.
اتحاد ارتش و سپاه در جنگ
اگرچه ادغام ميان ارتش و سپاه در عمليات هاي قبل از فتح المبين صورت گرفته بود، اما در چنين عمليات مهمي، مهم ترين دليل پيروزي، اتحاد موجود ميان ارتش و سپاه بود. فرماندهان ارتش و سپاه بطور مشترك كار مي كردند و علي رغم تصور موجود در خصوص اختلافات احتمالي، چون هدف يكي بود، همه، توان خود را براي مقابله با دشمن به كار مي گرفتند؛ از سوي ديگر، ارتش و سپاه از مقام بالاتر يعني امام خميني(ره) دستور مي گرفتند و اين خود باعث مي شد تا هر دو در كنار هم و به دور از منيت ها، به مقابله با دشمن بپردازند. وقتي كه يك نوجوان 14 يا 15 ساله در كنار يك سروان يا سرگرد 30 يا 40 ساله قرار مي گرفت، او سعي مي كرد تا تجربه و تمرين و اندوخته هاي خود را در اختيار نوجوان 14 ساله قرار دهد و اين موضوع، نتيجه اين پيوند ميمون و مبارك بود.
ما در دفاع مقدس با يك يا دو كشور مواجه نبوديم و بسياري از كشورها كه امروز ادعاي دوستي با ما را دارند، علاوه بر كمك هاي مالي و تسليحاتي، در حمايت از عراق سرباز وارد جنگ مي كردند. به عنوان مثال در عمليات فتح المبين كه تعدادي از نيروهاي عراقي به اسارت ما درآمده بودند، معلوم شد كه اتباع 16 كشور در ميان اين اسرا ديده هستند؛ اعم از كشورهاي همسايه و غيره.
در مرداد سال 66 من فرمانده گروه 44 توپخانه بودم. يك روز حدود ساعت يك ظهر، هواپيماي دشمن آتش بار ما را كه داراي 6 عراده توپ 155 ميليمتري بود و هم چنين سنگرها و تجهيزات ما را مورد هدف قرار داد كه دو تن از سربازان ما نيز در اين بمباران هوايي به شهادت رسيدند. من با مقامات بالاتر تماس داشتم، تصميم بر اين شد كه توپ جديد البته از نوعي ديگر براي ما فرستاده شود. من به فرمانده توپخانه گفتم كه توپ هاي جديد امشب مي آيد و شما بايد آن ها را تا فردا ساعت ده صبح به سربازها آموزش دهيد و اين يك دستور نظامي است. نكته اي كه بايد در اينجا به آن اشاره كنم اين است كه يك فرد نظامي مي داند كه آموزش يك سلاح، آن هم از نوع جديد، چه سختي و زحمتي دارد. ساعت ده شب تعدادي در حال آموزش توپ هاي جديد بودند. من به همراه تعدادي ديگر به محلي عقب تر از محل استقرار نيروها رفته و در حالي كه جنازه دو سرباز شهيدمان در كنارمان بود، بدون روشن كردن حتي يك شمع در تاريكي مطلق با كمترين صدا به قرائت قرآن پرداخته و در عزاي اين شهيدان گريه كرديم و پس از خاكسپاري شهدا به سر كار خود بازگشتيم. ساعت ده صبح فردا، تمام نيروها، آموزش ديده و توپ ها، آماده شليك بود. نيروها در حال تير اندازي بودند و من هم در ميان نيروها حركت كرده و به آن ها روحيه مي دادم كه توجهم به سربازي جلب شد كه بدون كلاه و پوتين و با زيرپيراهن و شلوار كار در حال حمل گلوله به پاي توپ بود. بدون اين كه فرمانده آتش بار متوجه شود، به وي با اخلاق خوش گفتم: «پسرم، كلاه آهني و لباس خود را بپوش تا بدنت نسوزد« گفت: «چشم جناب سرهنگ»! چند دقيقه بعد وي را با همان حالت مشاهده كردم. مجدداً بدون اين كه فرمانده اش متوجه شود، به وي تذكر دادم. باز هم گفت: «چشم جناب سرهنگ»؛ و باز عمل نكرد. مرتبه سوم گوش وي را به آرامي در دستم ماساژ دادم و گفتم: «مگر من به شما نگفتم كه لباست را بپوش». به من گفت: «روز گذشته لباس هايم در بمباران دشمن آتش گرفت و من نمي خواستم در اين بيابان شما را براي آوردن لباس به زحمت بيندازم؛ لذا ترجيح دادم تا به اين شكل به كارم ادامه دهم».
ما سربازاني داشتيم كه پس از پايان دوره سربازي هم در جبهه مي ماندند تا به شهادت مي رسيدند و اين در حالي بود كه هيچ اجباري براي ماندن آن ها وجود نداشت.
پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.
عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!