حاج همت
دوشنبه 30 آبان 1390 10:13 AM
حاج همّت احترام زیادی برای فرماندهان قائل بود و همیشه توصیه می كرد كه احترام آنان را نگه داریم. مثلاً مرسوم بود كه وقتی صحبت از فرماندهی كل سپاه بود، ایشان را « برادر محسن » مینامیدیم، ولی حاجی به ما توصیه می كرد كه بگوییم:« فرماندهی محترم سپاه» یا «فرماندهی محترم، آقا محسن». حاجی می گفت این احترام، آن طرف را بالا نمی برد، ولی بلندی روح و عزّت نفس خود شما را نشان می دهد.
در عملیات «مسلم بن عقیل» من و برادرم ـ حاج محمّد ابراهیم همّت ـ با هم بودیم. چند بار خطراتی پیش آمد و ما دو نفر با هم بودیم. یك بار هواپیمای عراقی بالای ماشین حركت كرد و ناگهان شیرجه زد و راكت انداخت. من كه راننده بودم، ناگهان ترمز كردم و اگر ترمز نكرده بودم، شاید هر دو نفرمان شهید می شدیم. راكت هواپیما كمی جلوتر از ماشین ما به زمین خورد و منفجر شد.
یك دفعه دیگر، نادانسته، با هم داخل میدان مین شدیم!
دفعه دیگری كه یادم می آید، با هم توی «سوله» نشسته بودیم كه هواپیماهای دشمن آمدند و بمب خوشه ای ریختند. چند تا از بمبها روی سوله ما افتاد، ولی منفجر نشد!
یك بار هم توی فرودگاه بودیم كه هواپیماها بمب خوشه ای ریختند و یك بمب هم روی چادر ما افتاد، ولی دوباره منفجر نشد!
خلاصه این مسائل پشت سر هم اتفّاق می افتاد. پس از عملیات تصمیم گرفتیم كه با هم نباشیم! یعنی فكر كردیم كه اگر با هم باشیم و اتفاقی بیفتد، تحمّل داغ هر دو نفر ما برای خانوادهمان سخت است و نمی توانند طاقت بیاورند. پس از آن جدا شدیم و هر كدام از ما یك طرف بودیم.
#############################
عملیات مسلم بن عقیل، ما با حاج همّت برای شناسایی می رفتیم. گاهی وقتها صبحانه نمیخوردیم. بعضی وقتها كارمان طول می كشید و مثلاً دو، سه روز می شد كه غذا نخورده بودیم! این وضع در عملیاتهای بعدی هم ادامه داشت. یك روز كه از شناسایی بر می گشتیم، به نزدیكی اردوگاه «شهید بروجردی» در ارتفاعات «قلّاجه» (بین راه اسلام آباد غرب و گیلانغرب) رسیده بودیم كه ناگهان حاج همّت دل درد شدیدی گرفت. ماشین را كنار زدیم. او پیاده شد و حالش به هم خورد. مقدار زیادی خون استفراغ كرد. بسرعت او را به اسلام آباد غرب رساندیم و در بیمارستان بستری شد. از معده اش عكس انداختند و گفتند:« زخم معده ( یا شاید هم زخم دوازدهه) پیدا كرده ای و باید از این به بعد هم غذایت را مرتّب بخوری!» بعد هم به او سِرُم وصل كردند.
(در بین عملیات، ایشان آن قدر مشغول می شد كه خیلی وقتها یادش می رفت غذا بخورد. به رانندهاش سپرده بودیم تا مواظبش باشد و نگذارد معده اش خالی بماند).
############################
پیش از عملیات مسلم بن عقیل، دشمن قرارگاه را شناسایی كرده بود و چون فهمیده بود كه قرار است عملیات شود،می آمد و آنجا را بمباران می كرد. یك روز حاج همّت بیرون از سنگر ایستاده بود و هواپیماها مشغول بمباران بودند. یك هواپیما به سمت قرارگاه آمد. داشت بمب خوشه ای میریخت و سنگرهای بالاتر را بمباران می كرد. بسرعت حاج همّت را هُل دادم و به داخل سنگر بردم. بعد هم خودم را روی او انداختم تا اگر یكوقت بمب روی سنگر ما افتاد، حاج همّت مجروح نشود!
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.