پالتو نو _آقا مهدی باکری
پنج شنبه 12 آبان 1390 9:53 AM
روزي از مدرسه به خانه ميآيد، در حاليكه گونهها و دستهاي سرخ و كبودش، حكايت از عمق سرمايي ميكند كه در جانش رسوخ كرده است. پدرش همان شب تصميم مِيگيرد كه برايش پالتويي تهيه كند. دو روز بعد با پالتويي نو و زيبا به مدرسه ميرود. غروب كه از مدرسه برميگردد با شدت ناراحتي، پالتو را به گوشه اتاق ميافكند. همه اعضاي خانواده متعجب به او مينگرند و مهدي در حاليكه اشك از ديدگانش جاري است، ميگويد: «چگونه راضي ميشويد من پالتو بپوشم در حاليكه دوست بغل دستي من در كنارم از سرما ميلرزد؟»
منبع:كتاب خداحافظ سردار
راوي: مادر شهيد
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.