پاسخ به:قیصر امین پور
چهارشنبه 11 آبان 1390 8:20 PM
دل من دیر زمانی است كه
می پندارد"دوستــــــی" نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز ، ساقه تُرد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنكه
روا می دارد جان این ساقه نازك را "دانسته" بیازارد !
در زمینی كه ضمیر من و توست
از نخستین دیدار هر سخن ، هر رفتار
دانه هایی است كه می افشانیم
برگ و باری است كه می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش "مهر" است
گر بدانگونه كه بایست به بار آید
زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس بینیازت سازد ،
از همه چیز و همه كس
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن"دوست"نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جانپرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو كاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید كرد
رنج می باید بُرد
دوست می باید داشت ! با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی كه در آن نور ببارد
بالبخند دست یكدیگر را بفشاریم به مهر
جام دل هامان را مالامال از یاری ، غمخواری بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
شادی روی تو ! ای دیده به دیدار توشاد
باغ جانت همه وقت از اثر "صحبت دوست"
تازه ،عطر افشان، گلباران باد
فــــــــــریدون مشیـــــــری
عشاق