پاسخ به:ویژه حج
دوشنبه 9 آبان 1390 10:48 PM
عاشقان کشتگان معشوقند

(حکايتي خواندني)
در کتاب روح حج، تاليف استاد جواد محدثي از قول يکي از بزرگان چنين آمده است:
به نيّت حج به بازار بغداد شدم ، جواني زيبا صورت را ديدم قَصَبِ مُعلَم (پارچه هاي ابريشمين و نشاندار ) بر سر و حلّه کتان در بر و کفشي زرنشان در پا ، به رسم نازکان هر چه تمامتر ميخراميد و سيبي در دست داشت و ميبوييد .
گويي که ميچکيد زگلبرگ عارضش * * * برخاک ، قطره هاي گلاب عقيق فام
روزي که قافله روان شد من نيز رفتم . در منزل ديگر جوان را ديدم نعليني در پا کرده و دستار مصري در سر ، گلاب بر خود ميفشاند ، بر مثال کسي که به گلزار رود و ميخراميد .
انديشه کردم که در طور اين جوان سرّي است ، يا معشوقي است که به راه عشقش مي برند ، يا عاشقي است که از منزلگاه نياز به خلوت نازش ميرسانند . از وي سؤال کردم : اي جوان کجا ميروي ؟
گفت : به خانه .
گفتم : کدام خانه ؟
گفت : خانه پربهانه ، که خلقي را آواره کرده است . من نيز ميروم که ببينم سرگشتگان به کجا ميروند و که را خواهند ديد و از اين خرمن چه خوشه خواهند چيد ؟
گفتم : اين چه استعداد را ست که تو داري ؟ مگر از صعوبت باديه خبرنداري ؟
گفت : دوست ، آوارگي ما خواهد ، رفتن حج بهانه افتاده است .
گفتم : اي جوان برگرد !
گفت: نه من به اختيار ميروم از قفاي او * * * آن دو کمند عنبرين ميبردم کشان کشان
که اي فلان ! معذور دار که چنين آورده اند.
گفتم : اين سيب را چرا ميبويي؟
گفت : تا مرا از حَرّ سموم اين باديه بلاانگيز نگاه دارد ، که با شميم برگ گل خو کرده ام و در حريم آغوش دلبران خفته ام و از نسيم اقبال محبوبان شکفته ام.
گفتم : بيا تا با هم مرافقت نماييم.
گفت : لا واللّه ! تو بُرقع پوشي و من جرعه نوش ، تو پير مناجاتي و من پير رند خرابات . دوش در خمّار بودم و اکنون در خمار دوشينم .
آن جوان را همانجا گذاشته گذشتم ، ديگر او را نديدم تا آنکه روزي به وقت افراط گرما ، جوان را ديدم در تحت ميزاب خفته و زار و نزار و رنجور و ضعيف ، نه در سر قصب معلّم و نه در پا کفش زر نشان ، همان سيب داشت و ميبوييد .
خواستم از او بگذرم .
گفت : اي فلان مرا ميشناسي ؟
گفتم : آري ، از تبديل حالت بگوي .
گفت : داد و فرياد ! در اين راه به معشوقي مي آورند و به عاشقي مبتلا ميسازند .
گفتم : اين همان سيب است ؟
گفت : آه ، آه ، از اين سيب پرآسيب ، اي فلان ! ديدي که با ما چه کردند و چون ما را لگدکوب قهر انداختند ؟
اوّل گفت معشوقي غم مخور ، چون به باديه امتحان در آوردند ، گفتند تو عاشقي .

و چون به عرفات رسيدم گفتند تو طفلي ،
چون به خانه رسيدم گفتند تو در اين حرم مَحرَم نئي ،
هرچند در زدم و فرياد برآوردم که ايّها المطلوب ! جواب شنيدم که : اِرجع يا خائب ، سوختم ، سوختم و شناختم که در اين ترانه غير او نه .
اي فلان ! امروز زار و نزارم و از نازکي بيزارم ، نميدانم
طالبم يا مطلوب ؟ محبّم يا محبوب ؟ محتاجم يا غير محتاج ؟ و از اين تفکر و اندوه سوختم نه بيمارم ، امّا بيمار اين تفکر دارم .
آن شخص گفت دلم به زاري آن جوان سوخت .
گفتم : بيا تا تو را پيش اصحاب برم و از اين حيرت برهانم .
گفت : مرا رها کن که در اين حيرت سرّي دارم و در اين تفکر ذوقي .
و از او در گذشتم . . . شب در حوالي مسجدالحرام به وظايف عبادت مشغول شدم . صباح که نيت وداع خانه کردم ديدم از کنار حطيم ، آن جوان سقيم را مرده بر دوش ميبرند . از آن حالت از يکي از محرمان سؤال کردم ، گفت :
عاشقان کشتگان معشوقند * * * برنيايد ز کشتگان آواز
منبع: روح حج، جواد محدثي
اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت