0

ايت اله رباني شيرازي

 
amir83610
amir83610
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390 
تعداد پست ها : 995
محل سکونت : تهران

پاسخ به:ايت اله رباني شيرازي
دوشنبه 2 آبان 1390  2:11 PM

زندگينامه آية الله عبدالرحيم رباني شيرازي

آيه استقامت

آية الله عبدالرحيم رباني شيرازي

زادگاه

دارالفضيله شيراز، زادگاه اوست. شهر تاريخي با مردمي اصيل و فرهنگي و هنري که در طول تاريخ مشاهير و مفاخر گرانقدري مثل سعدي و حافظ، ميرزا محمدحسن شيرازي، ميرزا محمدتقي شيرازي، ميرزا علي آقا شيرازي، شهيد دستغيب، ملاصدرا و ... به خود ديده است.

 

تولد، کودکي، نوجواني

در سال 1301 شمسي کودکي به دنيا آمد که او را عبدالرحيم نام نهادند. تا سن 20 سالگي نزد پدر، آداب زندگي معاشرت، تحصيل و کسب و کار را فرا گرفت.

عبدالرحيم پس از آموختن روش زندگي و چگونگي اداره آن - از محضر پدر بزرگوارش - تصميم به زندگي مستقلي گرفت. ابتدا مغازه‌اي کوچک در بازار شيراز دست و پا کرد و از کنار پدر به آنجا رفت. انصاف او با مشتريان سبب شده بود که بيشتر اوقات دکانش محل ازدحام جمعيتي باشد که براي خريد سوغات به بازار آمده بودند. زائران مرقد مطهر احمدبن موسي (شاهچراغ) از مغازه عبدالرحيم اجناسي - از قبيل مُهر و تسبيح، سجاده، انگشتر - خريداري مي‌کردند.

 

حزب برادران

در آن سال‌ها آية الله سيد نورالدين حسيني - براي مقابله با تجاوزات استعمارگران خارجي و عمال داخلي آنها به حريم اسلام و روحانيت - حزبي به نام "حزب برادران" تاسيس کرده بود. اين حزب مرکز تجمع کساني بود که نمي‌خواستند از کنار جريانات ضد اسلامي - ملي آن روزها، بي تفاوت بگذرند. عبدالرحيم که از قبل بنيانگذار اين حزب را مي‌شناخت و بارها از مجلس وعظ و دانش او بهره‌مند شده بود به عضويت حزب برادران درآمد و فعاليت‌هاي سياسي خود را رسما شروع کرد.

 

تحصيل

رباني شيرازي در کنار فعاليت‌هاي حزبي، براي تکميل اطلاعات ديني به مدرسه علميه آقا باباخان رفت.

ديري نگذشت که خبر رفتار وحشيانه ساواک و پليس در برابر انجام فرائض‍ مذهبي و شکنجه شدن روحانيون به خاطر اقامه نماز در زندان خبر داغ همه خبرگزاري‌هاي جهان شد و افکار عمومي جهانيان دريافتند که ادعاي شاه خائن مبني بر اين که مبارزان عليه رژيم، مارکسيست هستند، در چه پايه‌اي با حقيقت تطبيق دارد!!

فرزندش انگيزه پدر مبني بر ورود ايشان به حوزه علميه را چنين بيان کرده است:

روزي از روزها که مثل هميشه در مغازه‌اش مشغول کار بود صداي داد و فريادي را شنيد نزديک رفت تا ببيند چه خبر است. مشاهده کرد که يکي از ماموران انتظامي رضاشاه، وسط بازار با روحاني پيرمردي که گويا - به عمل پاسباني در مورد کشيدن چادر از سر زن مسلماني اعتراض کرده بود - درگير شده است و پس از آن که عمامه‌اش را از سرش برداشته او را به زمين کوفته و با مشت و لگد و ناسزا به جانش افتاده است.

آية الله رباني گفته است:

من با ديدن اين صحنه، در يک لحظه ماجراهاي پيامبران در ذهنم مجسم شد و با خود گفتم که پس معلوم مي‌شود که اينها بر حق‌اند که اينگونه با آنان رفتار مي‌شود و از همانجا اين احساس در من به وجود آمد که بروم طلبه بشوم.

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها