0

قصه سنگ و خشت

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

قصه سنگ و خشت
یک شنبه 24 مهر 1390  11:22 PM

دو شعر از شاعر افغان، محمد كاظم كاظمي
به نوجوانان كارگر هموطنم
ديدمت صبحدم در آخر صف ، كوله سرنوشت در دستت
كوله باري كه بود از آن پدر، و پدر رفت و ه شت ، در دستت

گرچه با آسمان در افتادي تا كه طرحي دگر دراندازي
باز اين فالگير آبله رو طالعت را نوشت در دستت

بس كه با سنگ و گچ عجين گشته ، تكّه چوبي در آستين گشته
بس كه با خاك و گ ل به سر برده ، مي توان سبزه كشت در دستت

شب مي افتد و مي رسي از راه با غروري نگفتني در چشم
يك سبد نان تازه در بغلت و كليد بهشت در دستت

كاش مي شد ببينمت روزي پشت ميزي كه از پدر نرسيد
و كتابي كه كس نگفته در آن قصّه سنگ و خشت ، در دستت

بازي ات را كسي به هم نزند، دفترت را كسي قلم نزند
و تو با اختيار خط بكشي ، خطّ يك سرنوشت ، در دستت
¤ ¤ ¤
سيب
سيب سرخي به روي سيني سبز، اين چنين كرده اند ميزانت
اين چنين كرده اند ميزانت ، پيش روي هزار مهمانت

روزگاري به شاخسار بلند، آزمونگاه سنگها بودي
سنگهايي كه زخمها به تو زد، زخمهايي كه كرد ارزانت

ياد روزي كه عابران فقير حسرت خوردن تو را خوردند
و به صد اضطراب و دلدله چيد يك نفر از تبنگ دكّانت

اينك ، اي سيب ! شكل خورده شدن بسته انتخاب مهمانهاست
تا چه سان مي كنند تقسيمت ، تا چه مي آورند بر جانت

آن يكي پوست كنده مي خواهد، آن يكي چارقاش مي طلبد
آن يكي تيز مي كند چنگال ، آن يكي مي كند به دندانت

مي خوري سنگ ، مي شوي كنده ، مي خوري كارد، مي شوي رنده
سيب بودن مسير خوبي نيست ، مي كند از خودت پشيمانت

سيب سرخي به روي سيني سبز، سرنوشتي سياه در فرجام ...
چندي اي سيب ! سنگ شو كه كسي نتواند دهد به مهمانت

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها