0

داستان‌هاي كوتاه و جالب

 
srmirn
srmirn

پاسخ به:داستان‌هاي كوتاه و جالب
سه شنبه 12 مهر 1390  4:54 PM

http://www.tradea.org/uploads/s/Shortstory/1596.jpg


سگ که استخوانی را از یک آدم مهربان دریافت نموده بود با عجله به طرف کلبه پیرزن می دوید . او برای رسیدن به خانه باید از روی پل چوبی عبور می کرد ، در حین عبور کردن در درون آب رودخانه تصویر خودش را دید اما او نمی دانست آن تصویر متعلق به خود اوست  او دید یک سگ پایین پل ، استخوانی بزرگ در دهان دارد استخوانی شاید بزرگتر از استخوان خودش . سگ حریص برای گرفتن استخوان به درون رودخانه پرید .

سگ حریص به سختی و تلاش زیاد جان خود را نجات داد و از رودخانه بیرون آمد . حالا او دیگر استخوان خودش را هم نداشت چون آن را هم آب برده بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : « نادان همیشه از آز و فزون خواهی خویش خسته است . » 
آری و بدین شکل سگ خیس تمام شب را گرسنه ماند .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها