داستانهاي كوتاه و جالب- 22
سه شنبه 12 مهر 1390 10:41 AM
«گردان پشت میدون مین رسیده و زمینگیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتینهایش را به یکی از بچهها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیتالماله!... پابرهنه رفت!... »