پاسخ به:ادبيات جهان
چهارشنبه 6 مهر 1390 11:08 PM
قسمت اول(مردي که مرد)
قسمت دوم :

چند مجموعه داستان کوتاه که پس از «وداع با اسلحه » از همينگوي منتشر شد مانند «مردان بدون زنان » و «برنده سهمي ندارد » او را به عنوان شروع کننده راه تازه اي در زمينه ي داستان هاي کوتاه معرفي کرد . در اين داستان ها شيوه ي همينگوي با استادان پيشين مانند موپاسان تفاوت اساسي دارد . بدين معني که وي بر خلاف موپاسان در زندگي قهرمانان خود حادثه ايجاد نمي کند . آدم هاي موپاسان براي اين که صفات و خواص خود را بروز دهند احتياج به «طرح » يا «حادثه » اي دارند . اگر اين حادثه رخ ننمايد مانند آدمک هاي خيمه شب بازي در گوشه اي بي حرکت مي مانند . در داستان هاي همينگوي چنين طرح با حادثه اي وجود ندارد . هر يک از داستان هاي او برشي از زندگي در حال جريان است. آدم هاي او ذاتا زنده و متحرک اند ، نمايش نمي دهند بلکه زندگي مي کنند. اين است که براي خاطر خواننده حرف نمي زنند بلکه سرشان به کار خودشان گرم است . خواننده بايد چشم و گوش نيز داشته باشد تا از حرکات اتفاقي و حرف هاي جسته گريخته ي آن ها سر در بياورد .
برخي از داستان هاي کوتاه همينگوي مانند «برف هاي کليمانجارو» از جمله بهترين داستان هايي است که به زبان انگليسي نوشته شده است .
شايد بتوان گفت که حد اعلاي انضباط و قدرت نثر همينگوي را در گزارش هاي دقيق او از حوادث واقعي يعني در «مرگ در بعد از ظهر» و «تپه هاي سبزآفريقا » مي توان ديد.
دراين آثار، نويسنده امکان هر گونه خيالبافي و حادثه سازي را از خود سلب کرده و خود را در چهار ديوار واقعيت محض محدود ساخته است . در چنين وضع دشواري است که معمولا ناتواني ها آشکار مي شود . ولي همينگوي اين وضع را براي نشان دادن توانايي هاي خود به کاربرده است.
رمان بعدي همينگوي «داشتن ونداشتن » نام داشت . اين رمان که در حقيقت يک رمان اجتماعي است شايد براي پاسخ گفتن به کساني نوشته شده بود که از مدت ها پيش مي گفتند همينگوي وجدان اجتماعي ندارد و فکر نمي کند . در اين رمان سر گذشت مرد سخت جان و سخت کوشي به نام هري مور کان نقل مي شود که براي درآوردن نان زن و بچه اش ناچار است خود را به هر آب و آتشي بزند . در کنار او کساني را مي بينيم که از فرط سيري دچار خستگي و ملال شده اند . اين کتاب گوشه اي از کشاکش قديمي «دارا» و «ندار» ها را نشان مي دهد و همينگوي نمي تواند همدردي عميق خود را با «ندار»ها پنهان بدارد .

هنگامي که در صحنه ي اجتماع و سياست مسائل جدي و فوري مطرح شد ، همينگوي نتوانست آرام بنشيند . زيرا هرگز به حاشيه نشيني و قضاوت کردن از بيرون گود عادت نداشت . جاي او در ميان گود بود ؛ جنگ داخلي اسپانيا و جبهه ي واحدي که در اروپا بر ضد فاشيزم فرانکو تشکيل شد او را به سر شوق آورد . مردي که با اسلحه وداع کرده بود بار ديگر اسلحه به دست گرفت ، اما اين بار هر چند جنگ فاجعه عظيمي در پي داشت همينگوي هرگز احساس بهت زدگي و فريب خوردگي نکرد؛ زيرا اين بار بر خلاف گذشته مي دانست که براي چه مي جنگد . حتا با آن روشن بيني که داشت بايد گفت که ناچار پايان کار را هم پيش بيني مي کرد . غرض او اين نبود که حتما پيروز شود . او وظيفه ي خود مي دانست که در جنگ بر ضد فاشيزم شرکت کند . نفس شرکت در اين جنگ پيروزي او بود بنا بر اين هيچ چيز نمي توانست او را شکست دهد .
«ناقوس براي که مي زند » در چنين حالي نوشته شد . قهرمان اين کتاب «رابرت جردن» راه زندگي خود را يافته است. سيماي او هم چنان از گذشته هاي تلخ و سرخوردگي هاي سخت حکايت مي کند . اما او ديگر انسان خوشبختي است زيرا مشکل زندگي خود را حل کرده است . حتا مرگ خود را پذيرفته است ؛ عشق چند روزه ي جوشاني که رابرت جردن گرفتار آن مي شود نشان مي دهد که اين مرد براي خود کشي به جبهه جنگ نرفته است .
انساني است که هنوز مي تواند عشق بورزد ، مي تواند زندگي کند ، بنابراين فداکاري او ارزش واقعي دارد .
همينگوي در جنگ جهاني دوم نيز به عنوان خبرنگار جنگي شرکت داشت و گويا گاهي از جمله در روز آزادي پاريس پا را از حد خبرنگاري فراتر مي نهاد .
ارمغان او از اين جنگ «آنسوي رودخانه و در ميان درختان » نام داشت که داستان عشق نوميدانه سرهنگي ميانه سال و دختري جوان است . بسياري از ناقدان ، اين کتاب را نشانه ي سقوط همينگوي دانستند ، گفتند که همينگوي در سراشيبي سال هاي پيري ديگر نمي تواند انضباط سختي را که همواره به خود تحميل مي کرد رعايت کند .
اما درست در هنگامي که دوران فعاليت و آفرينندگي همينگوي امري پايان يافته پنداشته مي شد ، يکي از بلندترين و پاکيزه ترين آثار همينگوي از کار درآمد اين اثر «پيرمرد و دريا» بود .
اين رمان کوتاه نشان دهنده ي حد اعلاي قدرت و انضباط همينگوي است . درباره ي اين داستان که گمان مي کنم همه آن را کمابيش مي دانند و نيازي به باز گوي آن نيست تعبيرها و تفسيرهاي فراوان کرده اند . به پيرمرد و دريا وماهي و قلاب و قايق و ديگر عناصر اين داستان هر کدام معنايي داده اند ؛ اما تفسير خود همينگوي از همه ي تفسيرها ساده تر بود او گفت که «من کوشيده ام يک پيرمرد حقيقي و يک درياي حقيقي و يک ماهي حقيقي بسازم.اگر اين ها حقيقي باشند همه جورمعنايي مي توانند داشته باشند . »

«پيرمرد ودريا » پيش از هر چيز و بيش از هر چيز داستان کشاکش يک پيرمرد و يک دريا و يک ماهي حقيقي است . هر معنايي که از اين داستان برآيد به واسطه ي حقيقي بودن اين عناصر بر مي آيد . هر واقعيتي را مي توان تفسير کرد اما هر تفسيري از واقعيت بيش تر به تفسير کننده مربوط مي شود تا نفس واقعيت . نبايد اشتباه کرد که غرض انکار ارزش معنوي يا فلسفي «پيرمرد و دريا » نيست ؛ غرض اين است که توفيق همينگوي در اين اثر يک توفيق هنري است يعني او به آفرينش شبيه ترين چيز ممکن به واقعيت توفيق يافته است و ديگر هر چه هست از اين جا است .
در اين کتاب نيز مانند «ناقوس براي که مي زند » همان مايه ي «شکست پيروزمندانه» تکرار شده است . مهم نيست که در پايان کارچه کسي شکست مي خورد زيرا که اين امر بستگي به عواملي دارد که غالبا از دايره ي قدرت قهرمان داستان بيرون است . مهم اين است که قهرمان ما چگونه با دشواري ها روبرو مي شود و اگر شکست مي خورد اين شکست را چگونه تحمل مي کند .
سانتياگو يا همان «پيرمرد» ، در کشاکش خود با دريا و ماهي که به عنوان عناصر سرکش در برابر او قرار مي گيرند ، آبروي بشر را نگاه مي دارد سانتياگو سرانجام با دست خالي از دريا باز مي گردد از آزمايش بس دشواري در برابر خود سر بلند درآمده است . اين پيروزي براي هر قهرماني کافي است .
تاثير همينگوي در ادبيات عصر ما عظيم بوده است . اکنون مي توان تاريخ ادبيات آمريکا و اروپا را به دوره ي پيش از همينگوي و پس از او تقسيم کرد . دامنه ي تاثير او از حدود شيوه ي نثر نويسي فراتر رفت . او در شيوه ي زيستن مردم عصر خود نيز تاثير عميقي گذاشت . البته در اين جا اين نکته را بايد افزود که علت عمق وشدت اين تاثير اين نيز هست که همينگوي پيام آورشيوه اي از زندگي و احساس بود که بلافاصله پس از او فرا رسيد و گسترش يافت او از نويسندگان نادري بود که روح زمان و محيط خود را دريافته بود و قهرمانان او پيشاهنگان نسل خود بودند .
نويسندگاني که در اروپا و آمريکا به تقليد از همينگوي پرداختند کم نيستند حتي در ايران ما نيز که هنوز نويسندگاني به صورت حرفه درنيامده است در ميان کسان انگشت شماري که به نوشتن مي پردازند لا اقل يک تن تا حد شيفتگي تحت تاثير اوقرار گرفت .اما چنان که گفتيم هيچ کس فن آخررا از استاد نياموخت .
همينگوي در زندگي رفتار و اطوري غريب داشت غالبا ريش مي گذاشت تن درشت و سنگين خود را برهنه نگه مي داشت . در خانه اش ده ها سگ گربه داشت .پيش از ظهرها کار مي کرد . غالبا ايستاده چيز مي نوشت .ماشين تحريرش را روي لبه بخاري مي گذاشت و در اتاق قدم مي زد و مي نوشت و مي نوشت . نوشتن را هنگامي قطع مي کرد که کار خوب پيش مي رفت و طرح صحنه هاي بعد در نظرش مجسم مي شد . بدين ترتيب روز بعد براي الهام گرفتن و راه افتادن معطل نمي ماند . خود او سختگيرترين ناقد آثار خود بود يک بار گفته بود که «پيرمرد و دريا » را پيش از چاپ ، دويست بار خوانده است .در ميان دوستان اش همه جور آدم پيدا مي شد .از پياله فروش ، شکارچي ؛ تا بازيگر و کارگردان سينما .

همينگوي
از چندي به اين طرف ناخوش بود فشار خون و بيماري قند داشت . پزشک خوراک و شراب اش را محدود ساخته بود . اين گونه زندگي برايش دشوار بود .خسته و افسرده بود . براي درمان اين افسردگي چندي در بيمارستان امراض عصبي بستري بود . مي گويند به کارهايي که در پيش داشت و حتي کارهايي که در گذشته کرده بود بي اعتقاد شده بود .
صبح روز دوشنبه اي ، همينگوي از خواب برخاست ظاهرا حالش خوش بود. از پلکان خانه اش پايين رفت وتفنگ شکاري گرانبهاي خود را برداشت .کسي ندانست چه گذشت .همين قدر صداي تيري شنيده شد . هنگامي که زن او سراسيمه به بالين او رسيد ، همينگوي را کشته يافت . لب ها و چانه و قسمتي از گونه هاي او سالم مانده بود و باقي سرش از هم پاشيده بود . زن اش عقيده داشت که گلوله تصادفا در رفته است . اما اين تصادف بايد تصادف نادري باشد زيرا که همه چيز حکايت مي کرد که گلوله در دهان همينگوي خالي شده است .
اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت