پاسخ به:نقد وبررسی ادبی
یک شنبه 3 مهر 1390 8:04 PM
جستجویی در معنای زندگی به بهانه کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ»

بخش اول :
نه آدم جنگطلبی هستم، نه جنگافروز. یادم نمیآید در زندگی توی دماغ كسی مشت زده باشم یا با كله توی صورت كسی كوبیده باشم! اما به مرور، بیشتر از وقتی كه كتابفروشی میكنم، متوجه شدهام كه جنگ برایم پدیده جالبی است. برایم كشش دارد. عین آهنربا جذبام میكند. نمیدانم شاید دلیلاش تجربهای باشد كه پشت سر گذاشتهایم. البته اگر بشود از سر گذراندن جنگ را در پایتخت، صدها كیلومتر دورتر از كارزار اصلی، «تجربه» به حساب آورد!
***
تابستان 1372، پادگانی در خارج از شهر همدان. میان دشتی سرسبز با آب و هوایی خوش. بهترین فصل ممكن. اهالی همیشگی پادگان میگویند «اگر خیلی مَردید زمستان بیائید این طرفها!»
ما مدت زیادی مهمانشان نیستیم. حداكثر دو ماه. دوره آموزشی.
روز اول با بار و بندیل و لباس شخصی میرسیم و تقسیم میشویم. بعد هم نوبت تقسیم لباس و الباقی ملزومات است. در وسط حیاطی وسیع در چند كپه بزرگ، ملزومات را «ریختهاند». یك كپه پوتین، یك كپه شلوار و پیراهن و در گوشهای دیگر كلاه.
برای پیدا كردن ملزومات مناسب خیلی عجله نمیكنم و صبر میكنم تا «میز خلوت شود»! نتیجه برخورد خونسردانه یك جفت پوتین است كه خیلی راحت از آب در میآید، بطوری كه حاضرم شبها هم با همان بخوابم (نمیدانم بعدا والده چه بلایی سرش میآورد!) اما كلاه تنگ است و اصلا روی سرم وای نمیایستد. در تمام طول دوره، وسط سینهخیز و رژه و صبحگاه و شامگاه، همهاش نصف حواسم باید بهش باشد كه از سرم نیافتد. یا اگر میافتد زیر دست و پا گم و گور نشود. بساطی است.
شلوار و پیراهن هم هر دو اندازه و راحت هستند. كمی رنگشان با هم فرق میكند اما كی حالا وسط این بیابان به هماهنگی رنگ شلوار و پیراهن كار دارد.
مراسم تصاحب ملزومات كه بالاخره تمام میشود، تنفسی میدهند تا به آسایشگاه برویم و مدتی ولو بشویم. آفتاب نارنجی عصر از توی پنجره، آسایشگاه را رنگ كرده و غروب غربت اولین عصر سرباز به آموزشی آمده را غمگین. در طبقه بالای یكی از تختها یك همقطاری دراز كشیده و فقط پاهای پوتین به پایش از لبه تخت معلوم است. عاجهای یك لنگه از پوتینهایش افقی است و عاجهای آن لنگه دیگر نقش تیغماهی. پیش خودم فكر میكنم «عجب نمای سینماییای!» و روی نزدیكترین تخت خالی ولو میشوم.
***
فالاچی كتاب و سفرش را با این سوال شروع میكند كه «زندگی یعنی چه؟» میگوید این سوال را خواهرزاده پنجسالهاش درست شبی كه چمدانش را برای عزیمت به سایگون میبسته از او پرسیده. اما شاید هم این را از خودش به كتاب اضافه كرده باشد. او گزارشگر هوشمندی است. ممكن است نویسنده ماهری نباشد، اما اجزای گزارشش را با هوشمندی جفت و جور میكند و «زندگی یعنی چه؟» یكی از مهمترین قطعات پازلش است. حال میخواهد واقعا سوال الیزابتا بوده باشد یا نه.
بخش اول كتاب اما بیشتر به جستجو به دنبال پاسخی برای «جنگ یعنی چه؟» میگذرد. در سایگون تحت اختیار آمریكا او به همه جا سر میكشد. به سربازان افسرده آمریكایی پیله میكند كه از جنگ خسته شدهاند. كنار دست كاپیتان خلبان آمریكایی پرواز میكند و همراه او بر روی سر ویتنامیها ناپالم میریزد. و نهایتا به ملاقات ویتكنگ زندانی شدهای میرود كه به جرم چندین فقره بمبگذاری در اماكن عمومی و كشتار تعداد زیادی مردم عادی در بازداشت است و در انتظار اعدام. شاید روراستترین پاسخ را همین ویتكنگ به او میدهد وقتی ازش میپرسد:
(صفحات 106 و 107 كتاب)
***
از خشمشب اول مطابق معمول همه خبر دارند. با پوتین میخوابیم تا موقع بلند شدن، در تاریكی برای پیدا كردن و پوشیدن كفش دچار دردسر نشویم. خشمشب دوم هم مخفی نمیماند. بگذریم كه قرار نیست به هیجانانگیزی اولی باشد. مدتی نشان دادن ستارهها و آسمان و شیوههای جهتیابی و بعد هم یك پیادهروی یكساعته شبانه.
خشمشب دوم اما هیجانانگیز میشود! بعد از نمایش آسمان و ستارهها، تفنگهایی را كه كار نمیكنند اما به اندازه تفنگ واقعی وزن دارند به دست میگیریم و كلاههای آهنی را بر سر میگذاریم. ساعت یازده شب است و قرار است پیادهروی یكساعتی طول بكشد. اما بعد از خروج از پادگان همینطور راه میرویم و راه میرویم و ... راه به پایان نمیرسد. پیادهرویای كه قرار بود زود تمام شود تا شش صبح به طول میانجامد. بعدها میشنویم كه انگار در میانه زمان قانونی پیادهروی و در حین عبور از منطقهای مسكونی، یكی از همقطاران به هیبت كنجكاوی كه سرش را از پنجره بیرون میآورد متلكی میپراند و همین باعث میشود كه مربیان پادگان تصمیم بگیرند تا پیادهروی كوتاه ما را تبدیل به خاطره شبی بیپایان كنند. اما این داستان در روزهای بعد تعریف میشود و ... شاید فقط حاصل هوشمندی خلاق یك گزارشگر دیگر باشد. ساعات اول پیادهروی، فكر میكنی كه احتمالا ساعت بیولوژیكت یك ایرادی پیدا كرده و هنوز «یك ساعت» نشده. بعدتر اما دیگر حتی نگران ساعت و بیولوژیكات هم نیستی و از زور خواب فقط میخواهی تا این سفر زودتر به پایان برسد.
در ستون یك دسته و در تاریكی مطلق آن دشت، فقط كلاهخود و پشت گردن نفر جلوئی معلوم است. همه در سكوت، احتمالا به دنبال نفر اول ستون (كه معلوم نیست او را هم چه كسی هدایت میكند) با كلاه سنگین و تفنگ سنگین و كولهپشتی فرمایشی قدم برمیداریم و تنها گهگاه تغییر بافت سطحی كه بر روی آن قدم میزنیم قابل تشخیص است. جایی آسفالت، بخشی شنزار و قسمتی هم تپه ماهور.
بعد از آن شب همیشه فكر كردهام كه در میان آن ستون و در آن سكوت و تاریكی، هیچ اختیاری از خودم نداشتهام و به میل هدایتكننده ستون احتمال داشته از قعر جهنم یا فراز كوه قاف سر دربیاورم. هرجا كه او میخواسته. آن شب ما همه سربازان خوبی بودیم!
***

بخش قابل توجهی از كتاب درباره این عكس است. درباره مردی كه تا چند ثانیه بعد ماشه را میكشد. ژنرال لون. درباره این تصویر، خیلیها گفتهاند كه با انتشار آن شكست آمریكا در ویتنام قطعی شد.
در جستجویم به دنبال نسخهای از عكس برای گنجاندنش در این مطلب، به یك كپی خیلی بزرگ از آن برخوردم. ابعاد این كپی باعث شد تا چندین بار با دقت نگاهش كنم. واقعا تصویر عجیبی است. دلم نیامد كه شما را به نسخه كوچكشده آن محدود كنم. شما هم اگر روی تصویر اشاره كنید نسخه بزرگ را خواهید دید.
فالاچی، لون را در روزهایی قبل از این لحظه به خواننده معرفی میكند. روزهایی كه رئیس پلیس قدرتمند سایگون است و با اینكه شایعاتی درباره خشونت و بیرحمیاش همواره مثل سایه دنبالش میكنند، اما در اولین حضورش در كتاب، این سایه بیشتر برایش ابهتی شرقی ایجاد میكند كه زبان خواننده/بیننده را بیاختیار بند میآورد، اما هنوز تنفرآور نیست.
از واقعه چكانده شدن ماشه در عكس، بسیار سریع عبور میشود. فالاچی در محل حضور ندارد و او و همكارانش نیز با دیدن عكس از آنچه كه اتفاق افتاده مطلع میشوند. از اینجا به بعد شاهد برخورد چندانی با ژنرال در كتاب نیستیم. نام لون بارها ذكر میشود و در اتفاقات مختلف آن دوره به نقش او اشاره میشود. اما حضور دوبارهاش را درك نمیكنیم تا بخشهای انتهایی كتاب كه در دوره سقوط سایگون به شدت زخمی میشود و فالاچی مجددا در بیمارستان به ملاقات او میرود و پای صحبتش مینشیند:
(صفحات 477 و 481 كتاب)
اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت