پاسخ به:نقد وبررسی ادبی
یک شنبه 3 مهر 1390 5:57 PM

مىتوان گفت ویژگىهاى خاص زبانى و شیوه بیان و اسلوب نوشتار در آثار این نویسنده به گونهاى است كه امكان ورود به دنیاى آن سوى واژگان و كشف معانى ثانونى آنها، كار چندان دشوارى نیست و در این میان انتخاب زاویه دید اول شخص در بیشتر داستانها یا داستانوارهها در خدمت این مقتضاى حال است. اگرچه در بسیارى از موارد، اندیشه فلسفى، نگرش نویسنده و سفارش ذهن اوست كه منجر به پدید آمدن این آثار شده است، ولى در میان آثار نویسنده، هر جا كه اثر به آفرینش خلاق نزدیك است و عنصر زبان توانسته است در قالبى نرم و راحت به خدمت كل اثر درآید، امكان جست و جوى درونكاوانه بیشتر است.
یكى از مواردى كه در این زمینه - در آثار مورد نظر- جاى تأمل دارد، و در این مقاله به عنوان محور اصلى بررسى مدنظر است، احساس «تنهایى و اندوهى» است كه در محور عاطفى آثار به چشم مىخورد. این احساس در درجه اول، به صورت اندوه یا قهرى نسبتاً كودكانه، جلوهگر شده است ولى در پشت خود اندوه یا قهر یك فیلسوف، اندیشمند یا مصلح اجتماعى را پنهان كرده است كه وضعیت موجود را برنمىتابد؛ از این رو، در عین تنفس در فضاى «وطن جغرافیایى»، خویشتن خود را از آن دور مىبیند، پس در كنارى مىایستد و به خاموشى نظارهگر واقعیتهاى دلناپسند آن است. نمود این «فراق» در آثار وى، در نخستین لایه تأویلى، القاءكننده نوع «بیگانگى» است ولى در لایههاى ژرفتر، به گونهاى نوستالژى1 قابل تغییر است.
مىتوان گفت كه قویترین جلوههاى این نوستالژى قهرمدارانه، در مدیر مدرسه قابل بررسى است كه از همان آغاز داستان، مخاطب را وارد این فضاى خاص مىكند:
مدیر مدرسه دو فضاى نسبتاً متضاد را در بر مىگیرد كه در پیوند با هم، نماینده نوعى وحدت چند پاره و اندوهبار است كه دغدغه ذهنى نویسنده در كلیه آثارش نیز هست. فضاى این اثر یكى از كلیدىترین فضاهاى قابل تفسیر و تأویل در ترسیم وضعیت زمانه از نظر نویسنده است و دوربین ذهنى او در این اثر به طور كامل متوجه فضاى فرهنگ است. بنابراین در زیر چتر حمایتى زبان طنزآلود، تأویل اجتماعى اثر، اولین لایه تفسیرى را دربر مىگیرد. دو فضایى كه در مدیر مدرسه مطرح شده در تقابل با هم قرار دارند و در نهایت هیچ كدام قابل پذیرش براى نویسنده نیستند واحساس بیگانگى وى با هر دو آنها به یك صورت است و در نتیجه شخصیت اصلى (مدیر مدرسه= نویسنده) در دل هر دو فضا كه متعلق به وطن جغرافیایى اوست، دچار نوستالژى است. نخستین فضا، فضاى زیستى مدیر كلهاى«غبغبانداز» است كه تمیز، براق، رسمى و به ظاهر معقول و در تضادى دردناك با بخشهاى دیگر اجتماع است. فضایى كه نویسنده (مدیر مدرسه) به شدت از آن متنفر است و دلش مىخواهد كه آن را بخشی از«وطن خویش» نداند و در نتیجه ارتباط بین او و این فضا، اجبارى است:
حوصله این اباطیل را نداشتم. حرفش را بریدم كه:
- ممكنه خواهش كنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمائید؟( همان، ص 9.)
در ترسیم ویژگىهاى این فضاى جداگانه و نادلپسند،به وضعیت اشیاء، محیط زندگى و تشبیهات نیز توجه شده است:
آنچه مسلم است این است كه مدیر مدرسه به شدت از این فضا متنفر است.
بار عاطفى واژ?«خلاص» خود به خوبى گویاى این احساس نفرت و انزجار است.
ماجراى كلى مدیر مدرسه این است كه او در نتیجه بیزارى بیگانهوار خویش، تصمیم مىگیرد به دنبال وضعیتى قابل تحملتر بگردد، چرا كه همه جا تیره و سیاه است و از همه بدترعرصه فرهنگ و دانش كه مىتوان آن را مهمترین بخش دلبستگى عاطفى نویسنده و دغدغه خاطر او به حساب آورد. زیرا از هرج و مرج و ویرانى حاكم بر آن، به نحو عجیبى (در همه آثارش) رنج مىبرد و نشانهاى از آبادانى در هیچ گوشه آن نمىبیند. این است كه معلمى را رها مىكند و به دنبال شغل ظاهرى مدیریت است تا بارى به هر جهت، روزگارى بگذراند:
شخصیتهایى كه در مدیر مدرسه معرفى مىشوند، تا حدودى، نسخه دیگر نویسنده یا «مدرسه»اند. آنها نیز، باهمند و تنها. در وطناند و دور از آن. و جالب است كه «مدرسه» نیز به عنوان نماد مكان فرهنگ و دانش، مانند افراد درونش«تنها» است و خود، ملكى است در برهوتى كه صدقهوار، بخشیده شده است:
همچنین،عملكرد شخصیتهاى دیگر داستان به گونهاى است كه هر كدام به نوعى بر تنهایى و بیگانگى این فضا تأكید دارند. دنیاى جداگانه آنها، چندپارگى موجود در این فضاى به ظاهر واحد و حصار كشیده شده را تأیید مىكند. در این میان مدیر مدرسه اگرچه فریاد بىمسوولیتى سر داده است ولى مسوولیتى جانكاه و ناگزیر او را از درون به تلاشى بی صدا در جهت بهبود این وضع وامىدارد. اگرچه با حالت قهرآلود و بىتفاوت خویش ادعا مىكند كه نه ایمانى به بهبود اوضاع دارد و نه دلبستگىاى. شاید به تعبیرى دیگر بتوان گفت، مدیر مدرسه در برزخ تناقضهاى روشنفكران? خود نمی داند چه باید بكند. چرا كه در وجود دوپاره او «بیگانگى و احساس تعهد» هر كدام، او را به سویى مىكشند:
و همچنین است در لحظه كتك خوردن بچهها توسط ناظم:
همچنین، فضایى كه با مدیریت قدیمى مدرسه در این مكان تمثیلوار،ایجاد شده،فضایى است هماهنگ با روحیه او. هم دوست داشتنى و هم بیزاركننده، یعنى انسان تكلیف خودش را با آن نمی داند، زیرا در تار و پود نظم ظاهرى آن كه به وسیله ناظم ایجاد شده است، از هم گسیختگى وحشتناكى نهفته است. اما به نظر مىرسد كه مدیر مدرسه عمق آن را حس مىكند ولى چندان به روى خود نمىآورد و در نتیجه، از سر بیزارى و ترحم تحملش مىكند؛و این همان نوستالژى نویسنده است كه به خاطر احساس دورى از وطن آرمانیش یا به عبارت دیگر «مرگ سرزمینش» در محور عاطفى آثار او جلوهگر شده است.
دومین فضایى كه در مدیر مدرسه مورد نظر است و در كنار فضاى «مدیر كلى وتر و تمیز بودن گرد و خاك»قرار گرفته و نویسنده را بین عشق و نفرت سرگردان كرده است، فضاى مدرسه است.
اشاره طنزآلود به واژه «فرهنگ» در این جا قابل تأمل است و همچنین در فضایى متفاوت، در مكانى كه از نوع فضاى مدیر كلى است. این واژه باز هم به همان معنى به كار می رود و از قضا، این فضا نیز به نحوى معنىدار مثل مدرس? تمثیلى داستان یا اجتماع مورد نظر نویسنده (یا خودش) تك و تنها و دورافتاده است:
اوج درد نویسنده زمانى است كه دو فضاى متضاد در اجتماع: فضاى مفتخورى و ثروت و فضاى فرهنگ، در مقابل هم قرار مىگیرند و«فرهنگ» در رویارویى با رقیب كم مىآورد و مجبوراست دست گدایى به سوى نمایندگان آن دراز كند. مثلاًدر ماجراى صدقه گرفتنها براى دانشآموزان بىبضاعت. ماجراى مدیر مدرسه در فرجام به ناامیدى و یأس بسیار تلخى مىانجامد.علاوه بر مفتخورها- مدیر كلها و باد به غبغباندازها و گنج قاروننشینها كه بیزارى نویسنده را برمىانگیزد- دست? دیگرى نیز، هستند كه به این بیزارى دامن مىزنند و گویا كه این دسته هم، به نوعى در ویرانى «وطن آرمانى» او نقشى دارند:
ادامه ماجراى هرج و مرج و نابسامانى در عرصه فرهنگ، در«دفترچه بیمه» از مجموعه زن زیادى، به گونهاى دیگر، به تصویر كشیده شده است. و در این داستان نیز با بهرهگیرى از زبان طنز، نابسامانىهاى اجتماعى را نشانه گرفته است. در دفتر معلمها كه به نحو عجیبى، نشانگر كسالت و بىتفاوتى است، خبرى تازه (دادن دفترچه بیمه) بهانهاى مىشود تا نویسنده (مدیر مدرسه)، از زبان شخصیتها، حرف دلش را بزند:
تحقیر و توهینى كه در ماجراى «دفترچه بیمه» نصیب معلمها مىشود تلخى، بدبینى، و نوستالژى را به اوج خود مىرساند. به طور مثال، وقتى كه«دفترچه بیمه» وسیلهاى مىشود براى معلم نقاشى تا با آن دردهایش را بهتر بشناسد، ماجرا به اینجا مىانجامد:
فضاى«فرهنگ» كه زندهترین نماد آن، مدرسه است، در «دفترچه بیمه» نیز، سیاه و تاریك است و معلمها هر كدام داراى ویژگىهایى هستند كه بىتفاوتى و فلاكت از سرورویشان مىبارد:
نتیجه اینكه، وقتى ویرانى تا عمق زوایاى اجتماع را فراگرفته است و دیگر گوشهاى نمانده كه از این هجوم خالى باشد، نویسنده و روشنفكر عرصه فرهنگ، نمىداند كه«به كجاى این شب تیره بیاویزد قباى ژنده خود را» 2:
و نتیجه بدتر اینكه:
و سپس:
شومى و تیرگى، علاوه بر مكان و زمان و شخصیتها، به كلیه اشیاء و متعلقات مكانهاى در ارتباط با«فرهنگ» نیز سرایت كرده است، حتى «زنگ مدرسه»:
حكایت نوستالژى در بقیه آثار نسبتاً داستانى جلال آل احمد نیز، كم و بیش به همین شكل ادامه دارد؛ و در هر داستان یا داستانواره به شكلى چهره مىنماید و در سرانجام خویش به جنگ و ستیز روشنفكرانه نویسنده با عوامل ویرانگر اجتماعى: فقر، بیسوادى، استبداد، خرافات و... مىانجامد كه از این میان، در مجموعه سهتار3؛ به داستان وارههاى بچه مردم، سهتار، وسواس، لاك صورتى، زندگى كه گریخت، آفتاب لب بام، گناه؛ در مجموعه پنج داستان4، جشن فرخنده، شوهر امریكایى و در كل حكایت از رنجى كه مىبریم5 و درمجموعه دید و باز دید6 ،در داستانوارههاى گنج، زیارت،افطار بىموقع،تجهیز ملت و داستان بلند نون و القلم...7 قابل بررسى است.
اگرچه در نقد و بررسى ساختارى بسیارى از آثار جلال كه به نام آثار داستانى مشهورند، جاى بحث فراوان است ولى آنچه كه در همه آنها مشترك است، اندیشه یك روشنفكر یا فیلسوف است كه از زبان یك مصلح اجتماعى به صورت «مویههاى نوستالژى» بیان شده است.
پانوشت ها :
1- Nostalgia، علاوه بر معانى فرهنگنامهاى نوستالژى، در یكى از رمانهاى اخیر میلان كوندرا تفسیرى در این باره آمده است كه نزدیكترین مفهوم را به آنچه كه از نوستالژى در این مقاله مورد نظر است، در بر دارد: »در زبان یونانى، براى بیان بازگشت، از واژه nostos استفاده مىشود. algos به معناى رنج كشیدن است. پس nostalgia (نوستالژى)، رنج بردن ناشى از آرزوى ناكام بازگشت است. بیشتر اروپایىها مىتوانند براى ابراز این مفهوم بنیادین، از واژهاى مشتق از همین ریشه یونانى استفاده كنند و یا واژهاى به كار ببرند كه در زبان بومىشان ریشه دارد. در زبان اسپانیایى به آن anoranza مىگویند و در پرتغالى savdade. این واژهها در هر زبان بار معنایى متفاوتى دارند. در بیشتر موارد، فقط به معناى غم ناشى از غیرممكن بودن بازگشت به سرزمین خویشاند. مرگ سرزمین. مرگ خانه. در زبان ایسلندى از قدیمىترین زبانهاى اروپایى، این دو اصطلاح به وضوح از هم تفكیك مىشوند: soknvdur »غم غربت« به معناى عام كلمه است و neimfra مرگ سرزمین، چكها، جداى از واژه نوستالگى برگرفته از زبان یونانى، اسم و فعل مخصوص خود را نیز براى این مفهوم دارند: Stesk، یكى از تكاندهندهترین جملههاى عاشقانه در زبان كوچك "Slyskon se mi Potobe" است: یعنى دلم برایت تنگ شده، دیگر نمىتوانم درد فراقت را تحمل كنم. لازم به ذكر است در این مقاله معانى اخیر نوستالژى مورد نظر است: مرگ سرزمین. مرگ خانه. جهالت، میلان كوندرا، برگردان آرش حجازى، نشر كاروان، ص 14.
2- نیما، مجموعه آثار، به كوشش سیروس طاهباز، نشر ناشر، چ دوم، 1364.
3- جلالآل احمد، سه تار، فردوس، چ هفتم، تهران، 1381.
4- جلالآل احمد، پنج داستان، فردوس، چ دوم، 1373.
5- جلالآل احمد، از رنجى كه مىبریم، فردوس، چ پنجم، تهران، 1379.
6- جلالآل احمد، دید و بازدید، فردوس، چ پنجم، تهران، 1378.
7- جلالآل احمد، نون والقلم، فردوس، چ ششم، تهران، 1379.
نویسنده : دکتر پروین سلاجقه
این مقاله برای نخستین بار در « یادمان جلال آل احمد»،دفتر مطالعات ادبیات داستانی وزارت فرهنگ ایران ارایه شده است
اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت