پاسخ به:نقد وبررسی ادبی
سه شنبه 29 شهریور 1390 3:25 AM
آمد رمضان و عيد با ماست
شاعران کهن سرزمين ما هر يک از «ظن خود» يار غار ماه صيام شده و روايت خود را از آن بيان کردهاند. مولوي از آن گروه شاعراني است که ابيات بيشماري در باب اين ماه دارد که ذکر همه آنها در اين مجال امکانپذير نيست.

شاعران کهن سرزمين ما هر يک از «ظن خود» يار غار ماه صيام شده و روايت خود را از آن بيان کردهاند. مولوي از آن گروه شاعراني است که ابيات بيشماري در باب اين ماه دارد که ذکر همه آنها در اين مجال امکانپذير نيست.
اما وجه غالب اين اشعار به نگاه مولانا به «انسان» و «جهان» باز ميگردد. به بيان ديگر؛ مولوي در اغلب اشعارش، تمرين و ممارست براي «تزکيه نفس» را وظيفه انسان دانسته و با «عشق» تلاش ميکند روح خود و مخاطب را در مسير اين تزکيه قرار دهد؛ اشعار او در باب ماه رمضان هم در همين راستاست. اگر او از رمضان ميگويد؛ دليلش آن است که ماه «صيام» را مسيري مناسب براي مراقبت و تزکيه نفس ميداند؛ و آمدنش را نويدي ميداند براي روح و جان.
|
آمد رمضان و عيد با ماست |
|
قفل آمد و آن کليد با ماست |
|
بربست دهان و ديده بگشاد |
|
وان نور که ديده ديد با ماست |
|
آمد رمضان به خدمت دل |
|
وان کش که دل آفريد با ماست |
|
در روزه اگر پديد شد رنج |
|
گنج دل ناپديد با ماست |
|
کرديم ز روزه جان و دل پاک |
|
هر چند تن پليد با ماست |
|
روزه به زبان حال گويد: |
|
گم شو که همه مزيد با ماست |
اشعاري که مولوي در باب رمضان سروده است؛ اغلب به آمدن ماه رمضان اشاره دارد. آمدن ماه و آغاز اين ماه به مثابه آغاز تزکيه روح و جسم انسان است. مولانا بسيار تاکيد دارد که نو شدن ماه رمضان ميتواند براي انسان والايي و رستگاري را در پي داشته باشد. «شکستن قلب ضلالت»، آغاز «زندگي جان» و رسيدن «لشگر ايمان» به جان انسان از ويژگيهاي برشمرده شده توسط مولوي است.
|
آمده ماه صيام سنجق سلطان رسيد |
|
دست بدار از طعام مائده جان رسيد |
|
جان ز قطعيت برست، دست طبيعت ببست |
|
قلب ضلالت شکست، لشکر ايمان رسيد |
|
روزه چو قربان ماست زندگي جان ماست |
|
تن همه قربان کنيم جان چو به مهمان رسيد |
|
صبر چو ماهي است خوش، حکمت بارد ازو |
|
زانکه چنين ماه صبر بود که قرآن رسيد |
يا در جاي ديگر تاکيد ميکند:
|
دلا در روزه مهمان خدايي |
|
طعام آسماني را سرايي |
|
در اين مه چون در دوزخ ببندي |
|
هزاران در ز جنت برگشايي |
همانگونه که ذکرش آمد؛ مولوي بيشک از شمار اندک شاعراني است که ابيات فراواني در باب ماه رمضان سرودهاند و البته تمايز اصلي مولوي با ديگر شاعران، در اين است که او بيشتر اين مضمون را دستمايهاي قرار داده تا انديشهاش درباره «انسان» و وجه «روحاني» او را بيان کند. مولوي در قصيدهاي بلند به «نسبت روح و جسم انسان و ماه رمضان» پرداخته و به گونهاي تعليمي - که از بسترهاي هميشگي ادبيات ماست- به انسان ميگويد که اين ماه ميتواند چقدر او را در مسير هدايت تثبيت کند و «سوداي معراج» را در او زنده نگه دارد.
مولوي بيشک از شمار اندک شاعراني است که ابيات فراواني در باب ماه رمضان سرودهاند و البته تمايز اصلي مولوي با ديگر شاعران، در اين است که او بيشتر اين مضمون را دستمايهاي قرار داده تا انديشهاش درباره «انسان» و وجه «روحاني» او را بيان کند.
| مي بسازد جان و دل را بس عجايب کان صيام |
| گر تو خواهي تا عجب گردي عجايب دان صيام |
| گر تو را سوداي معراج است بر چرخ حيات |
| دانکه اسب تازي تو هست در ميدان صيام |
| هيچ طاعت در جهان آن روشني ندهد تو را |
| چونکه بهر ديده دل کوري ابدان صيام |
| چونکه هست اين صوم نقصان حيات هر ستور |
| خاص شد بهر کمال معني انسان صيام |
| چون حيات عاشقان از مطبخ تن تيره بود |
| پس مهيا کرد بهر مطبخ ايشان صيام |
| چيست آن اندر جهان مهلکتر و خونريزتر |
| بر دل و جان و جا خونخوارهي شيطان، صيام |
| خدمت خاص نهاني تيز نفع و زود سود |
| چيست پيش حضرت درگاه اين سلطان صيام |
| در تن مرد مجاهد دوره مقصود دل |
| هست بهتر از حيات صدهزاران جان صيام |
| گرچه ايمان هست مبني بر بناي پنج رکن |
| ليک والله هست از آنها اعظم الارکان صيام |
| ليک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را |
| چون شب قدر مبارک هست خود پنهان صيام |
| سنگ بي قيمت که صد خروار ازو کس ننگرد |
| لعل گرداند چو خورشيدش درون کان صيام |
| بس شکم خاري کند آنکو شکم خواري کند |
| نيست اندر طالع جمع شکم خواران صيام |
| شهوت خوردن ستاره نحس دان تاريک دل |
| نور گرداند چو ماهت در همه کيوان صيام |
| شهوت تن را تو همچون نيشکر در هم شکن |
| تا درون جان ببيني شکر ارزان صيام |
| پاي خود را از شرف مانند سر گردان به صوم |
| زانک هست آرامگاه مرد سرگردان صيام |
| گر تو خواهي نور قرآن در درون جان خويش |
| هست سر نورپاک جمله قرآن صيام |

و اما يکي از معروفترين اشعار مولانا درباره ماه رمضان هماني است که سالها با آن زندگي کردهايم. اين شعر به نوعي ميتواند بيانيهاي در آداب روزه باشد. در اين شعر تاکيد ميشود که اگر ميخواهي «خورندهي لقمههاي راز» باشي بايد «دهان ديگري» باز کني که بتواني «سوي خوان آسماني» بروي و پاي آن بنشيني. او به انسان تاکيد ميکند که اگر «انبان ز نان خالي کني»؛ «پر ز گوهرهاي اجلالي کني» با ملک انباز ميشوي.
|
اين دهان بستي دهاني باز شد |
|
تا خورندهي لقمههاي راز شد |
|
لب فروبند از طعام و از شراب |
|
سوي خوان آسماني کن شتاب |
|
گر تو اين انبان ز نان خالي کني |
|
پر ز گوهرهاي اجلالي کني |
|
طفل جان از شير شيطان باز کن |
|
بعد از آنش با ملک انباز کن |
|
چند خوردي چرب و شيرين از طعام |
|
امتحان کن چند روزي در صيام |
|
چند شبها خواب را گشتي اسير |
|
يک شبي بيدار شو دولت بگير |
مولوي مانند اغلب شاعراني که به ماه رمضان پرداختهاند درباب عيد فطر هم ابياتي دارد. ابيات مولانا در اين باره پر از شور و شيدايي است و به گونهاي روايت ميشود که انگار انسان در اين ماه توانسته تزکيه روح يافته و خود را از بند تمايلات برهاند. اين رهاندن براي او سبکي به همراه داشته و ايمانش را به مرحلهاي متعاليتر رسانده است.
|
عيد بر عاشقان مبارک باد |
|
عاشقان عيدتان مبارک باد |
|
بر تو اي ماه آسمان و زمين |
|
تا به هفت آسمان مبارک باد |
|
عيد آمد به کف نشان وصال |
|
عاشقان اين نشان مبارک باد |
|
روزه مگشاي جز به قند لبش |
|
قند او در دهان مبارک باد |
|
عيد آمد که اين سبک روحان |
|
رطلهاي گران مبارک باد |
يا در جاي ديگر ميسرايد:
|
بگذشت مه روزه، عيد آمد و عيد آمد |
|
بگذشت شب هجران معشوق پديد آمد |
|
آن صبح چو صادق شد عذراي تو وامق شد |
|
معشوق تو عاشق شد شيخ تو مريد آمد |
|
از لذت جام تو دل مانده به دام تو |
|
جان نيز چو واقف شد او نيز دويد آمد |
بخش ادبيات تبيان
منبع:خبرگزاري فارس
اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت