0

اشعار دفاع مقدس

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس
جمعه 25 شهریور 1390  6:49 PM

بسیجی دست مریزاد

شیمیایی
یه روزی روزگاری ، دو تا بچه بسیجی
نمی دونم كجا بود تو «فكه» یا «دوعیجی»
تو «فاو» یا «شلمچه»، تو «كرخه» یا تو «موسیان»
«مهران» یا «دهلران»، تو « تنگه حاجیان»
تو اون گلوله بارون ، كنار هم نشستن

دست توی دست هم ، با هم جناق شكستن

با هم قرار گذاشتن، قدر هم رو بدونن
برای دین بمیرن، برای دین بمونن
با هم قرار گذاشتن كه توی زندگیشون
رفیق باشن و لیكن اگر یه روز یكیشون
پرید و از قفس رفت اون یكی كم نیاره
به پای این قرارداد، زندگیشو بذاره
سالها گذشت و اما بسیجی های باهوش
نمی ذاشتن كه اون عهد، هرگز بشه فراموش
یه روز یكی از اون دو، یه مهر به اون یكی داد
اون یكی با زرنگی، مهر گرفت و گفت: "یاد "
روز دیگه اون یكی رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش ، صورت اونو بوسید
گل رو گرفت و گفتش: "بسیجی دست مریزاد "
قربون دستت داداش گل رو گرفت و گفت: "یاد "
عكسهای یادگاری ، جورابهای مردونه
سربندهای رنگارنگ ، انگشتری و شونه

این می داد به اون یكی ، اون یكی به این می داد

ولی هر كی می گرفت ، می خندیدو می گفت: "یاد "
هی روزها و هفته ها از پی هم می گذشت

تا كه یه روزی صدایی اینطور پیچید توی دشت

یكی نعره می كشید: "عراقیها اومدن
ماسكها تون بذارین كه شیمیایی زدن "
از اون دو تا یكیشون در صندوقشو گشود
ماسك خودش بود ولی ماسك رفیقش نبود
دستشو برد تو صندوق ، ماسك گازشو برداشت

پرید، روی صورت دوست قدیمی گذاشت

همسنگر قدیمش ،دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش، نعره كشید و گفتش:
به کار بردن سلاح های شیمیایی توسط عراق در دفاع مقدس
"چرا می خوای ماسكتو رو صورتم بذاری؟
بذار كه من بپرم تو دو تا دختر داری "
ولی اون اینجوری گفت: "تو رو به جان امام
حرف منو قبول كن، نگو ماسك رو نمی خوام "
زد زیر گریه و گفت: اسم امامو نبر
ماسكو رو صورت بذار ، آبرو ما رو بخر
زد زیر گوشش و گفت: كشكی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست؟ اسم امام رو بردم
اون یكی با گریه گفت: فقط برای امام!
ولی بدون بعد تو ، زندگی رو نمی خوام!
ماسكو رفیقش گرفت، گاز توی سنگر اومد
وقتی می خواست بپره، رفیقشو بغل زد
لحضه های آخرین، وقتی میرفتش از هوش
خندید و گفت: برادر "یادم ترا فراموش "

آهای آهای برادر ، گوش بده با تو هستم

یادت میاد یه روزی باهات جناق شكستم
تویی كه روز مرگیت ، توی خونه نشونده
تویی كه بعد چند سال هیچی یادت نمونده
عكسهای یادگاری ، جورابهای مردونه

سربندهای رنگارنگ ، انگشتری و شونه

هر چی رو بهت میدم ، روی زمین می ندازی
میگی همه اش دروغ بود "یاد " نمی گی، می بازی

 

                                                                         زنده یاد «ابوالفضل سپهر»

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها