0

ديده بان نفوذي

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

ديده بان نفوذي
سه شنبه 22 شهریور 1390  6:56 PM

ديده بان نفوذي


عراقي ها که محل تجمّع لشکر ما را شناسايي کرده بودند، پادگان و شهر مريوان را مرتّب هدف بمباران هاي هوايي خود قرار مي دادند. در اوّلين روزي که هواپيماهاي عراقي آمدند، پادگان و چند نقطه ي شهر را زدند که حدود سي نفر از نيروهاي نظامي و چهل نفر از مردم شهر شهيد شدند.


آنچه مي خوانيد برگرفته از کتاب سفر نوشته شهيد شيميايي حسين کهتري است که خاطرات خود را از زماني که در جبهه مريوان مشغول فعاليت بوده به ثبت رسانده .

                                                  روحش شاد و يادش گرامي

ديده بان نفوذي

ده روز از عمليّات موفق والفجر 2 در منطقه ي پيرانشهر گذشته بود که عمليّات والفجر 3 در منطقه مهران شروع شد. نيروهاي خودي در شب اوّل عمليّات، دشت مهران را تصرّف کرده و خاکريز زده بودند؛ امّا تعدادي از نيروهاي عراقي که روي ارتفاعات مهم قلاويزان مستقر بودند، شديداً مقاومت مي کردند که توسط بچّه ها محاصره شدند و بعد از 4 تا 5 روز، آن ارتفاعات هم به تصرّف رزمندگان اسلام درآمد.

شب عمليّات چند سرهنگ عراقي براي بازديد وارد منطقه شده بودند که روي ارتفاعات قلاويزان به محاصره ي نيروهاي ما درآمدند.

بچّه ها با مقاومت خود، پاتک هاي دشمن را يکي پس از ديگري دفع کردند و تلفات زيادي از نيروهاي دشمن گرفتند. به هر صورت، به خواست خدا و با پايمردي رزمندگان اسلام، دو عمليّات والفجر 2 و والفجر 3 با موفّقيت کامل انجام گرفت و مايه ي دلگرمي رزمندگان اسلام و امت شهيد پرور گرديد.

بعد از اتمام عمليّات والفجر 2 و 3، نيروهاي لشکر ما - لشکر امام حسين(ع) - به مريوان برگشتند. از بچّه هاي ديده باني هم 15 نفر شهيد شده بودند.

حدود 45 روز از استقرار ما در پادگان ارتش که در دو کيلومتري بيرون شهر مريوان بود، مي گذشت. عراقي ها که محل تجمّع لشکر ما را شناسايي کرده بودند، پادگان و شهر مريوان را مرتّب هدف بمباران هاي هوايي خود قرار مي دادند. در اوّلين روزي که هواپيماهاي عراقي آمدند، پادگان و چند نقطه ي شهر را زدند حدود سي نفر از نيروهاي نظامي و چهل نفر از مردم شهر شهيد شدند. از همان روز، مردم شهر گروه گروه شهر را ترک کردند. هواپيماهاي عراقي، هر روز براي بمباران پادگان و شهر مريوان مي آمدند. وضع ظاهري شهر به طور کلّي دگرگون شده بود. شهر مريوان که مملو از جمعيت و نيروهاي نظامي بود و اجناس لوکس و قاچاق در مغازه ها به وفور يافت مي شد، حالا کاملاً سوت و کور بود. تعداد قابل توجّهي از منازل ويران شده بود، کرکره ي مغازه ها عموماً کنده شده بود و ...

گاهي اوقات، طي يک روز، چند بار هواپيماهاي دشمن مي آمدند و پادگان را بمباران مي کردند؛ امّا به لطف خدا، در مدّت يک ماهي که پادگان را مي زدند، فقط سه – چهار بار بمب ها و راکت هايشان داخل پادگان افتاد.

از روي اين ارتفاع، شهرهاي «سيّد صادق» و «شاندري خوارو» که کمتر از پانزده کيلومتر با ما فاصله داشتند، به خوبي پيدا بودند. زندگي مردم اين دو شهر عراق، با اين که در تيررس آتشبارهاي ما بود، کاملاً عادّي بود؛ چرا که مطمئن بودند ايران با مردم بي دفاع شهرها، سرجنگ و ستيز ندارد

بعد از بيست – بيست  پنج روز، هواپيماهاي خودي آمدند و هواپيماي عراقي را سرنگون کردند. بعد از آن، از پروازهاي دشمن تا حدودي کاسته شد. نيروهاي پياده و گردانهاي سازماندهي شده لشکر در سنندج بودند و فقط حدود سيصد نفر از نيروهاي واحدها داخل پادگان مريوان مستقر بودند. به همين جهت، در جريان بمبارانهاي هوايي دشمن، تلفات زيادي نداديم.

در طول مدّتي که در آن منطقه بوديم، از چند سنگر ديده باني – که روي ارتفاعات منطقه قرار داشت – فعاليِّتها و تحرّکات نيروهاي دشمن را زير نظر داشتيم. يکي از ديدگاههاي ما روي بلندترين ارتفاع منطقه که «چاله سبز» ناميده مي شد، قرار داشت. از روي اين ارتفاع، شهرهاي «سيّد صادق» و «شاندري خوارو» که کمتر از پانزده کيلومتر با ما فاصله داشتند، به خوبي پيدا بودند. زندگي مردم اين دو شهر عراق، با اين که در تيررس آتشبارهاي ما بود، کاملاً عادّي بود؛ چرا که مطمئن بودند ايران با مردم بي دفاع شهرها، سرجنگ و ستيز ندارد.

ارتفاعات چاله سبز، سنگي بود و کشيدن جادّه روي آن بسيار مشکل و در بعضي جاها غير ممکن بود؛ لذا با قاطر برايمان آذوقه و مهمات مي آوردند. در آنجا از غذاي گرم خبري نبود؛ فقط به ما جيره ي خشک – برنج، سيب زميني، پياز و... – مي دادند و بايد خودمان آشپزي مي کرديم؛ آن هم روي آتشي که به وسيله سوزاندن تيغها و خارهاي اطراف تأمين مي شد.

در پشت چاله سبز – در منطقه دشمن – چشمه اي بود که به اندازه ي شير سماور از آن آب مي آمد. حدود دو ساعت طول مي کشيد تا با قاطر از آنجا آب بياوريم. راه چشمه به قدري تند و تيز و خراب بود که گاهي اوقات قاطرها هم قادر به حرکت نبودند. براي شستن لباس و استحمام، به پاي چشمه مي رفتيم. در مصرف مقدار آبي هم که به سنگر مي برديم، نهايت صرفه جويي را مي کرديم؛ طوري که با يک ليوان آب وضو مي گرفتيم. از طرفي، غاري در بيست کيلومتري ما بود که برف از زمستان در آن مانده بود. هر چند روز يک بار با قاطر به آنجا مي رفتيم و چند ظرف حلبي را پر از برف کرده، به سنگرهايمان مي آورديم و با اضافه کردن مقداري آب، شکر و آبليمو، براي خودمان «يخ در بهشت» درست مي کرديم که آن بالا خيلي مي چسبيد.

ديده بان نفوذي

در روي چاله سبز فقط سه سنگر بود که بچّه هاي قديمي خط در آنها مستقر بودند ما هم براي خودمان چادر زده بوديم. وضعيت منطقه نيز طوري بود که عراقيها ما را با توپ و خمپاره نمي زدند؛ اگر هم مي زدند، گلوله هايشان يا جلو ارتفاع مي خورد، يا از بالاي سر ما رد مي شد. تنها يک روز، در حالي که توي چادر نشسته بوديم و با هم صحبت مي کرديم، گلوله ي توپي در چند متري چادر منفجر شد. چون همه بچّه ها نشسته بودند، به کسي آسيبي نرسيد؛ امّا چادرمان سوراخ سوراخ شد. در جريان همين انفجار، از چند قاطري که روي تپّه داشتيم، يکي کشته و دو تا هم زخمي شدند که سريع زخم آنها را بستيم. قاطري را هم که کشته شده بود، با کمک بچّه ها، به وسيله ي طنابي که به آن بسته بوديم، حدود 200 متر از چادرهايمان دور کرديم تا بوي تعفنش اذيتمان نکند.

در مدّت 45 روزي که در ديدگاه چاله سبز بوديم، از نظر تدارکات و امکانات اوّليه ي زندگي شديداً مشکل داشتيم؛ به طوري که وقتي يکي از بچّه ها ساعت 7 بعدازظهر مجروح شد، با کمک هشت نفر و با استفاده از برانکارد، چهار تا پنج ساعت طول کشيد تا او را از کوه پايين ببريم و به اورژانس برسانيم؛ امّا از نظر نظامي کاملاً بر عراقيها مسلط بوديم. رفت و آمد و تردّد آنها را به راحتي مي ديديم و ثبت مي کرديم و به آساني با گلوله هاي توپ و خمپاره، مواضع آنها را در هم مي کوبيديم و با دوربين مي ديديم که تا چه حد آتش ما مؤثّر بوده است.

در سمت چپ ما، منطقه ي دزلي قرار داشت که معمولاً مردم عراق که مي خواستند به ايران پناهنده شوند، از همين محور وارد خاک ايران مي شدند.

حدود 45 روز از آمدن ما به ديدگاه چاله سبز مي گذشت که از قرارگاه حمزه به لشکر ما گفته شد که دو نفر از ديده بانهاي خود را براي مأموريت ديده باني نفوذي در عمق خاک عراق آماده کنيد. توسّط مسئول واحد، من و مهدي کشاورز- که بعدها در عمليّات خيبر به شهادت رسيد – براي اين مأموريت انتخاب شديم. صبح روز بعد اسلحه، بي سيم، نقشه و قطب نما و ساير وسايل مورد نيازمان را برداشته، به محور دزلي رفتيم. چند نفر از برادران کُرد مبارز عراقي را جهت انجام اين مأموريت، به ما معرّفي کردند. مأموريت ما، انهدام پادگان نظامي دشمن، واقع در اطراف شهر سيّد صادق عراق بود. يکي از کُردهايي که قرار بود ما را تا رسيدن به هدف همراهي کند، گفت: «ما يکي از شما را مي بريم بالاي سر پادگان عراق. کسي که همراه ما مي آيد، بايد از همين حالا لال شود و اصلاً حرف نزند؛ چرا که اگر مردم و کردهاي عراقي بفهمند شما در منطقه هستيد، ممکن است به نيروهاي بعثي خبر بدهند.»

قرار شد مهدي کشاورز همراه آنها برود و من هم در آخرين پايگاه، کُردهاي عراقي بمانم و به وسيله ي بي سيم، پيامهاي مهدي را به توپخانه رله کنم.

در حال صحبت با مهدي بودم که يکدفعه صداي مهدي قطع شد. هر چه مهدي را پيچ کردم، جواب نداد. معلوم نبود چه بلايي سر آنها آمده بود؛ يا بي سيم شان خراب شده بود و يا گير عراقيها افتاده بودند. بعد از نيم ساعت...

ساعت 30/12 ظهر بود که از محور دزلي، به سمت شهر سيّد صادق عراق حرکت کرديم. منطقه اي که در پيش رو داشتيم، يک منطقه کوهستاني سخت بود. بعد از عبور از ارتفاعات ناهموار و مرتفع منطقه، به دشت خرمال و حلبچه مي رسيديم که بسيار سرسبز و با صفا بود. ارتفاعات اين منطقه عموماً دست کُردهاي عراق بود بعد از دو ساعت پياده روي، به اوّلين پايگاه کُردها رسيديم.

بعد از اقامه ي نماز و صرف ناهار، مجدداً حرکت کرديم. در بين راه تعداد زيادي پايگاه بود که در دست کُردهاي عراقي بود. تا غروب، يکسره راه رفتيم تا به دشت خرمال رسيديم. آنجا از مهدي جدا شدم. مهدي و چند کُرد عراقي، به سمت شهر سيّد صادق رفتند و من هم به همراه دو نفر ديگر به سمت راست رفتيم که منتهي مي شد به آخرين پايگاه برادران کُرد عراقي.

در کنار ما درّه اي بود که گروهي از کُردها در آن مستقر بودند. به آن درّه که رسيديم، جلال – يکي از مسئولان عمليّات محور دزلي – گفت: «اين جا درّه کمونيست هاست. اينها هم ادّعاي مبارزه با رژيم عراق را دارند؛ امّا تا حالا ما هيچ عمليّاتي از اينها نديده ايم؛ در حالي که کُردهاي مسلمان و مبارز عراق هميشه حمله هاي چريکي انجام مي دهند. جادّه ها را مين گذاري مي کنند و... اين کُردها که از طرف شوروي تأمين مي شوند، نه تنها عليه رژيم عراق کاري نمي کند، که اخبار و اطلاعات کُردهاي مسلمان را به رژيم عراق مي فروشند و...»

ديده بان نفوذي

بعد از اين که از گروه مهدي کشاورز جدا شديم، شب را در يکي از پايگاهها به صبح رسانديم و با روشن شدن هوا دوباره حرکت کرديم. حوالي ظهر بود که به آخرين پايگاه کُردها که «چناره» نام داشت، رسيديم و همان جا مستقر شديم. پايگاه چناره، در عمق هشت کيلومتري خاک عراق قرار داشت و تعدادي از نيروهاي سپاه و بسيج نيز در آن مستقر بودند. براي نيروهاي اينجا فقط جيره ي خشک مي فرستادند و بچّه ها خودشان نان مي پختند و غذا درست مي کردند. تدارکات اينجا به وسيله ي قاطر انجام مي شد و راه قاطر رو هم خيلي سخت بود و شيبهاي تند و سربالاييهاي تيزي داشت. کار رساندن تدارکات به بچّه ها اين پايگاه به وسيله ي قاطر هم فقط از عهده ي کُردهاي بومي منطقه بر مي آمد. کُردهاي بومي منطقه براي رساندن بار هر قاطر، هفتصد تومان از سپاه مي گرفتند.

ساعت چهار بعدازظهر روز بعد بود که مهدي کشاورز با بيسيم تماس گرفت و گفت: «ما رسيديم پشت هدف، توپخانه را آماده کن براي شليک.»

از اين که مهدي و همراهانش، صحيح و سالم رسيده بودند، خيلي خوشحال شدم. مختصّات پادگان عراقي را جهت اجراي تير، به مرکز توپخانه دادم تا آتشبارها را آماده ي شليک کنند. در حال صحبت با مهدي بودم که يکدفعه صداي مهدي قطع شد. هر چه مهدي را پيچ کردم، جواب نداد. معلوم نبود چه بلايي سر آنها آمده بود؛ يا بي سيم شان خراب شده بود و يا گير عراقيها افتاده بودند. بعد از نيم ساعت، مهدي مجدداً به گوش شد و علّت قطع ارتباط را تمام شدن باتري بي سيم عنوان کرد. نفس راحتي کشيديم و صحبت هايمان را ادامه داديم. مهدي در چهار کيلومتري شهر سيّد صادق عراق بود و از آنجا پادگان مهم منطقه را که در سمت راست شهر واقع شده بود، زير نظر داشت. عراقيها در اين پادگان، امکانات و تجهيزات زيادي  داشتند و به تازگي تعداد زيادي نيرو آورده بودند تا حمله ي احتمالي ايران را در محور پنجوين دفع کنند. قرارمان اين بود که اوّل با توپخانه و سپس با کاتيوشا، پادگان را زير آتش بگيريم؛ امّا به جهت کمبود وقت و تاريک شدن هوا، فقط با کاتيوشا روي پادگان کار کرديم. با چند تصحيحاتي که مهدي به ما داد و ما هم به آتشبار کاتيوشا گفتيم، به خواست خدا، موشکهاي کاتيوشا در وسط پادگان ثبت تير شد و بقيه ي موشکهاي کاتيوشا را هم روي همان مختصّات، دستور آتش داديم. آتشبار کاتيوشا که براي شلّيک تا خط مقدّم جلو آمده بود، بعد از شلّيک 40 موشک اطلاع داد که به علّت تمام شدن مهمّات، به عقب بر مي گردد. از اين که فقط 40 موشک کاتيوشان روي پادگان به آن بزرگي شلّيک شده بود، دلخور بودم. مهدي و همراهانش نيز صلاح نبود در منطقه بمانند. به اين ترتيب، مأموريت ما تمام شد و عصر روز بعد، به سمت مقر واحد ديده باني لشکر حرکت کرديم.

به خواست خدا و با پايمردي رزمندگان اسلام، دو عمليّات والفجر 2 و والفجر 3 با موفّقيت کامل انجام گرفت و مايه ي دلگرمي رزمندگان اسلام و امت شهيد پرور گرديد.بعد از اتمام عمليّات والفجر 2 و 3، نيروهاي لشکر ما - لشکر امام حسين(ع) - به مريوان برگشتند. از بچّه هاي ديده باني هم 15 نفر شهيد شده بودند.

دو سه روز از مأموريت نفوذي ما گذشته بود که خبر دادند عراق آن پادگان را خالي کرده و نيروهايش را از آنجا برده است. يکي از موشکهاي کاتيوشا، در جمع افسران عراقي منفجر شده و سي نفر از افسران ارتش عراق را کشته و گروهي را نيز مجروح کرده بود. يکي از موشکها هم روي اتاق فرمانده ي لشکر اصابت کرده و معاون لشکر و يکي از سرهنگهاي عراقي را به درک واصل کرده بود. به همين جهت، از طرف قرارگاه حمزه ي سيدالشهداء، از لشکر امام حسين(ع) و ديده باني لشکر براي اجراي اين مأموريت تشکّر و قدرداني به عمل آمد.

ما اين موفّقيت را به لطف خدا مي دانستيم؛ چرا که تعداد معدودي گلوله توسط خداوند بر روي افسران و فرماندهان عراقي هدايت شده بود که باعث تخليه ي نيروها و امکانات موجود به خارج پادگان گرديد. اين را هم از لطف خدا مي دانستيم که وقتي پادگان ما در مريوان، هدف بمبارانهاي مکرّر هواپيماها قرا مي گرفت، به جز چند مورد، هميشه بمبها و راکتهاي دشمن در اطراف پادگان مي افتاد و منفجر مي شد.

به درستي که «وَ ما رَميت اذا رَميتَ و لکن الله رَمي.» يعني: «و هنگامي که تير انداختي، تو نينداختي؛ که خدا انداخت.»

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها