0

بوسه بر پيشاني سليم

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

بوسه بر پيشاني سليم
چهارشنبه 2 شهریور 1390  12:27 AM

نمي دونم اون لحظه ترس برم داشته بود يا هيجان زده شده بودم و يا... هر چي كه بود، مادر متوجه حال من شد، بلند شد و رفت برام يه ليوان آب آورد. ليوان آب رو كه سركشيدم ناگهان بغضم تركيد و بي اختيار خودم رو به آغوش مادر انداختم.
مادر در حالي كه دست نوازش به سرم مي كشيد، با مهرباني و اضطراب گفت: «چي شده پسرم، چرا لباست خونيه؟ نكنه زخمي شدي؟ هان؟»
گفتم: «نه مادر.»
مادر گفت: «پس بگو چي شده؟ من كه نصف عمر شدم!»
اشكهايم را پاك كردم و با بغض گفتم: «امروز وقتي با سليم داشتيم از خيابون رد مي شديم، ديديم كه مردم زيادي جمع شدند و دارند با سنگ به نظاميهاي صهيونيست حمله مي كنند. اونها هم به طرف جمعيت تيراندازي مي كردند. نمي دونم چي شد كه سليم بي اختيار سنگي رو برداشت و به طرف جمعيت دويد.»
من گفتم: «سليم كجا؟ صبر كن!»
سليم برگشت و به من گفت: «يالله زود باش! يه سنگ بردار و با من بيا.»
نفهميدم چي شد. ولي يك دفعه سنگي را برداشتم و دنبال سليم رفتم.
وقتي به نزديك جمعيت رسيدم. مرد نسبتا مسني جلوي ما را گرفت و در حالي كه نفس نفس مي زد، به ما گفت: «شما اين جا چه كار مي كنيد؟ بريد خونتون.»
سليم گفت: «ما هم مي خواهيم با اسرائيلي ها بجنگيم.»
مرد مسن در حالي كه داشت به طرف جمعيت مي رفت به ما گفت: «اين جا براي بچه هاي ده، دوازده ساله خطرناكه، بريد خونه هاتون!»
سليم با صداي بلند گفت: «يعني براي شما بزرگ ترها خطري نداره؟»
نمي دونم مرد مسن، صداي سليم را شنيد يا نه. اما در لابلاي جمعيت گم شد.
من كه لحظه اي به فكر فرو رفته بودم، با صداي سليم از جا كنده شدم. به خودم گفتم: «زودباش پسر بريم!»
نفهميدم چه موقع به جلوي جمعيت رسيديم و روبه روي صهيونيست ها قرار گرفتيم.
سليم فرياد زد: «پرتاب كن يالله سنگتو پرتاب كن!»
نمي دونم چرا خشكم زده بود. ترسيده بودم ولي هر طور بود دستم را بالا بردم تا سنگي كه در دست داشتم رو پرتاب كنم، اما يك دفعه احساس كردم تيري با سرعت از كنارم رد شد. بي اختيار روي زمين خوابيدم. سنگي كه در دست داشتم، به زمين افتاد.
در حالي كه خوابيده بودم، به سليم گفتم: «سليم پاشو بريم اين جا خيلي خطرناكه. سليم با تو هستم! سليم! سليم!»
جوابي نشنيدم. ديدم لباسم خوني شده. به عقب نگاه كردم. ديدم سليم روي زمين افتاده و حركت نمي كنه. نمي خواستم باور كنم. اما وقتي صورت سليم رو بالا آوردم ديدم كه اون نفس نمي كشه. سليم پرواز كرده بود. بغض گلوم رو گرفت. اشك هاي من با خون سليم قاطي شد. يك دفعه متوجه سنگي شدم كه در مشتهاي سليم به خون آغشته شده بود. ديدم ديگر نمي ترسم. بي اختيار سنگ رو از مشتهاي سليم درآوردم، بوسه اي به پيشاني سليم زدم بلند شدم و سنگ را با قدرت به طرف اسرائيلي ها پرتاب كردم.

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها