0

شعر

 
aziztaeme
aziztaeme
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 2044
محل سکونت : تهران

شعر
چهارشنبه 23 تیر 1389  10:53 AM

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: - اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی. مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت: - ایست! مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت: -پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گور

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

فکر رفتن بايد بود
جای من اينجا نيست
جای من گوشه ای از خانه ی دلتنگی هاست
نه در اين شهر غريب
که همه کوچه پس کوچه ی شهر
ياد دلتنگی توست

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

ساده ميشود چقدر نوشت
روی دفترم نمی آيی
می روی برای خودت خوش باش
ميروم بی تو مثل تنهايی
تو قبول ميکنی شبی خاموش
گم شدی در ميان رسوايی

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها