روز آزادي
یک شنبه 30 مرداد 1390 4:04 AM
اما به قدري گرم حرف زدن بودند كه اصلا صداي مرا نشنيدند مثل اين كه موضوع صحبتشان خيلي مهم بود! كمي كه به حرفهايشان دقت كردم، متوجه شدم دارند درباره آزادي اسيران جنگي كه سالها در عراق و در زندانهاي دشمن بودهاند، حرف ميزنند. آن مرد به اصغرآقا گفت كه سريع راديويش را روشن كند، چون قرار است اسامي آزاد شدهها را اعلام كنند و او هم فوري اين كار را انجام داد و هر دو مشغول گوش كردن شدند. گوينده راديو گفت كه تا چند لحظه ديگر، اسامي تعدادي از دلاورمردان كشورمان كه از چنگال دشمن رهايي پيدا كردهاند، اعلام خواهد شد و آنها هم تمام حواسشان را دادند به راديو. من كه وضعيت را اين طوري ديدم دوباره گفتم: اصغرآقا من... اما باز هم مثل دفعه قبل به حرفم توجهي نكرد! گوينده راديو اسامي را يكييكي ميخواند و بعد از هر اسم اصغرآقا خدا را شكر ميكرد. توي همين اوضاع و احوال بود كه چشمش به من افتاد و گفت: بچهجون چي ميخواي، چرا حرف نميزني؟ خواستم بگويم چه ميخواهم كه دوباره خودش گفت: يالا پسر بگو ببينم چي ميخواي، نميبيني كار داريم؟! بعد از چند دقيقه تخممرغها را به دست من داد و گفت: بيا بابا جون بگير و برو، بذار حواسمون جمع باشه. با تعجب نگاهش كردم و گفتم: پولش... كه يكدفعه داد زد و گفت: شنيدي، شنيدي؟ ترسيدم و كمي عقب آمدم، ولي متوجه شدم كه دارد از دوستش ميپرسد و او هم در جواب اصغرآقا گفت: بله حاجيجون شنيدم، اسم پسر حاجمحمد رو خوند، هادي رو... و بعد هر دو با خوشحالي صلوات فرستادند و من هم همين طور هاج و واج نگاهشان ميكردم. حاجمحمد همسايه طبقه بالايي ما بود. او و همسرش پيرمرد و پيرزني مهربان بودند كه تنها زندگي ميكردند و مورد احترام اهل محل بودند. آنها چند سالي ميشد از پسرشان كه به جبهه رفته بود، خبري نداشتند و نميدانستند چه اتفاقي برايش افتاده و چشم انتظار بودند. اصغرآقا و دوستش تصميم گرفتند سريع بروند و اين خبر خوب را به آنها برسانند. ناگهان فكري به ذهنم رسيد و تصميم گرفتم كه بروم و اين خبر خوش را خودم بدهم، براي همين به سرعت از مغازه بيرون آمدم و همينطور كه كيسه تخممرغها در دستانم بود با سرعت شروع به دويدن كردم و سعي داشتم كه زودتر از آنها برسم! همانطور كه ميدويدم گاهي برميگشتم و پشت سرم را هم نگاه ميكردم كه توي يكي از همين نگاه كردنها پايم به چيزي گرفت و محكم به زمين خوردم. وقتي به خانه رسيدم ، در زدم ، مادرم در را باز كرد و با ديدن سر و وضع من گفت: چرا اين طوري شدي؟ ـ خوردم زمين. - تخممرغ چي شد؟ ـ اونو خريدم، ايناهاش. ـ خب كجاس. كيسه را بالا آوردم تا آن را به مادرم بدهم، اما با ديدن تخممرغهاي شكسته حسابي جا خوردم و مادرم عصباني شد و گفت: اين چيه؟ سرم را پايين انداختم و با خجالت گفتم: ببخشيد ؛ آخه عجله داشتم. و تمام ماجرا را برايش تعريف كردم. مادر نگاهم كرد و پس از چند لحظهاي سكوت در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت: خدايا شكرت، آفرين پسرم، انشاءالله هميشه خوش خبر باشي. حالا بيا تا اصغرآقا و دوستش نرسيدن خودمون بريم و اين خبر رو بهشون بگيم. رضا بهنام
چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا 2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا 3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا 4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا
پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com
تالارهای تحت مدیریت :
مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه