قصه هاي زندگي(11)
شنبه 29 مرداد 1390 11:19 AM
ركب
مهدي احمدپور
از جلسه امتحان اومديم بيرون. از خوشحالي داشتيم با دممون گردو مي شكستيم! من و مسعود و خسرو، اين قدر تميز تونسته بوديم، برگه هاي تقلب كه شب قبل آماده كرده بوديم رو بين هم رد و بدل كنيم كه آقاي رحيمي اصلا متوجه نشده بود. يادم مياد، اول سال تحصيلي وقتي براي اولين بار به سر كلاس اومد، بچه ها رو آن قدر از تقلب ترسونده بود كه بچه ها جرأت خودشون رو از دست داده بودند.
همش مي گفت: يادتون باشه. اگه درس نخونيد، قبول بشو نيستيد. سركلاس من هيچ كس نمي تونه تقلب كنه. من حواسم جمع جمع...! همه چيز رو متوجه مي شم.
ولي ما سه نفر تصميم گرفته بوديم هر طور كه شده سر جلسه امتحان آقاي رحيمي تقلب كنيم كه اين كار رو كرديم. بيچاره سعيد! از ترسش اين قدر درس خونده بود كه مخش تركيده بود! چقدر بهش خنديديم و سر به سرش گذاشتيم!
سعيد مي گفت: اگه مي دونستم، تهديدهايي كه كرده، همش الكي بوده، اين قدر درس نمي خوندم! من هم مثل شما تقلب مي كردم. مخم تركيد! آقاي رحيمي از روي صندليش يك بار هم بلند نشد تا ببينه توي كلاس چه خبره! به شما حسوديم مي شه!
من و مسعود و خسرو زديم زير خنده. برگه هاي تقلب رو انداختيم توي جوي آب و به طرف خونه رفتيم. خيلي دوست داشتيم قيافه آقاي رحيمي رو ببينيم كه با تعجب نمره هاي بيست ماهارو وارد دفترش مي كنه.
يك روز بعد
- برپا
وقتي آقاي رحيمي وارد كلاس شد، ما سه نفر با غرور منتظر بوديم تا نمره ها رو بخونه. آقاي رحيمي به بچه هاي كلاس نگاهي انداخت و لبخندي موذيانه اي زد و گفت: اكثر شما امتحان ديروز رو خوب داديد. چون كه مي دونم همه جوابهايي رو كه داده بوديد، هنوز هم يادتونه، به خاطر همين يك بار ديگه مي خوام امتحان ديروز رو امروز باهمون سؤالهاي قبلي تكرار كنم. دوست دارم يك بار ديگه جوابها رو برام بنويسيد...!
ديگه گوشهامون نمي شنيد. انگار آب سردي روي ما ريخته بودند. بدجوري ركب خورده بوديم! برگه هاي تقلب رو كه ديروز پاره كرده بوديم و انداخته بوديم توي جوي آب.
به سعيد كه نگاه كردم، ديدم داره يواكشي به ما مي خنده. اين دفعه ما سه نفر به اون حسوديمون شده بود...!
پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.
عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!