بوي فرشته ها
سه شنبه 18 مرداد 1390 1:31 AM
سيدمسعود سيدي چيمه
كلافه شده بودم، يه حس دلتنگي غريبي از دم غروب همراه لحظه هايم شده بود. چندبار توي رختخواب غلت زدم، اما فايده اي نداشت. نگاهي به ساعت انداختم. عقربه ها مي گفتن كه شب از نيمه گذشته، با اكراه رومو از ساعت برگردوندم. تحمل قدم هاي سنگين زمان رو نداشتم. تصميم گرفتم با بي حسابي به خواب چنگ نزنم. پس بلند شدم؛ هوا خفه بود. شعله بخاري رو كم كردم و به سمت يخچالي كه گوشه حال بود رفتم. دستام مي لرزيد به زور در يخچال رو بازكردم. يه بطري آب يخ برداشتم و با خوردن مقداري از اون خرمن شعله ور وجودم رو كمي آروم كردم.
نگاهم به قاب عكس روي طاقچه افتاد. نگاهش كردم طبق معمول همون افكارمنفي به سراغم اومد. بغضم را فروخوردم، رفتم كنار پنجره بالا سر مادر؛ فهميدم بيداره اما به روي خودم نياوردم. از پنجره نگاهي به بيرون انداختم. هوا بد نبود، كاپشنم را برداشتم و تنم كردم، دست لرزونمو بالا آوردم و آروم چفت در رو باز كردم. يك دفعه صداي نحيف مادر بلند شد كه مي گفت: «كجا ميري»؟ سرمو پايين انداختم و گفتم: «هواي بيرون خوبه مي رم قدم بزنم.» مادر گفت: «خودتو خوب بپوشون سرما نخوري». سكوت بين من و مادر ايجاب مي كرد كه هرچه زودتر خونه رو ترك كنم من هم با همون افكار پريشون چند قدمي از خونه دور شدم، به ناگاه ايستادم. آخ كه چقدر دلم هواي امامزاده رو كرده. پس به سمت امامزاده گام برداشتم. با هر قدم تصويري از عمر گذشته ام جلوي چشمانم مجسم مي شد. تمام اين مدت فكرم مشغول بود و اين اتفاق دليل نگراني من و مادرم شده بود. براي فراموش كردن اين موضوع قدم هامو با صداي نم نم بارون هماهنگ كردم. هميشه عادت داشتم درخت هاي مسير رو مي شمردم، اما از بي حوصلگي ميل به شمردن اونا نداشتم.
از جلوي درخت هاي سر به فلك كشيده جنگل هاي ساري گذشتم. كم كم به پايين امامزاده رسيدم، صدايي توجه منو به خودش جلب كرد. گوش هامو تيز كردم صدا از نزديكي امامزاده به گوش مي رسيد. هوا هنوز تاريك بود و صاحب صدا به خوبي ديده نمي شد. جلوتر رفتم، ترسيده بودم. كمي شاخ و برگ ها رو كنار زدم تا به جلو مسلط تر بشم. انگار يه پيرمرد مشغول كندن زمين بود. از خودم پرسيدم. يعني چه چيزي پيرمرد رو اين وقت شب، بالاي تپه و تو اين هوا كشونده بود اينجا؟!
لابد دنبال زيرخاكي يا چيزي مي گشت. جلوتر رفتم. نزديك و نزديك تر، تا جايي كه با صداي خش خش برگ زير پام برگشت و بهم خيره شد، منم كه هول كرده بودم و رنگم پريده بود با دست پاچگي گفتم: سلام عمو! خسته نباشيد. پيرمرد با لبخندي مهربان سلام كرد و گفت: «مونده نباشي عمو». و چند ثانيه بهم خيره شد، سپس بي توجه به حضور من به كارش ادامه داد. از سر كنجكاوي سكوت حاكم بينمون رو شكستم و پرسيدم: «عموجان كمك نمي خواي؟» پيرمرد گفت: «از كجا اومدي؟» منم با اشاره دستم گفتم: «از پايين.» پيرمرد گفت: «پس خسته اي. بيا... بيا بشين يه چايي بخور.» رفتم و روبه روش نشستم نور زغال در حال سوختن راه را براي ديدن چهره پيرمرد باز كرده بود. ناخودآگاه چند لحظه به صورتش خيره شدم واي خدا چقدر نوراني بود مثل فرشته ها... ناگهان با صداي پيرمرد كه مي گفت: «عمو كجايي؟ چايي رو بگير.» به خودم اومدم چايي رو گرفتم در حال فوت كردن چايي بودم كه حس كنجكاويم دوباره گل كرد، سؤال كردم: «عمو شما تنهايي؟»
پيرمرد يه نگاهي به آسمون كرد و گفت: «نه، كي گفته تنهام،» پرسيدم: «پس بقيه كجا هستن؟» پيرمرد درحالي كه با چشماش ستاره ها رو دنبال مي كرد گفت: «خدا...خدا با منه، خدا يار تموم آدماي بي كسه » بعد هم با لبخندي مليح بغض چندين وچندساله اش رو پوشوند و ادامه داد: «حالا بازم مي گي تنهام؟!» مشغول فوت كردن چايي بودم كه گفتم: «پس شما چي؟ چايي نمي خورين؟» پيرمرد جواب داد: «گفتم كه جوون چايي مال آدماي خسته ست، من كه خسته نيستم!» منم با انگشت به سينم اشاره كردم و گفتم: «يعني من؟» پيرمرد با همون لبخند مهربون كه در ديدار اول هم اونو ديده بودم گفتم «آره تو خسته اي.» منم براي اينكه فكرنكنه جوون سست و تنبلي ام چايي رو كنار گذاشتمو گفتم: «منم مي خوام كمك كنم.»
پيرمرد گفت: «بسم الله جوون!» گفتم يا علي! بيل رو برداشتم و با همان لرزش دستام شروع به كندن زمين كردم، يه مدت كه گذشت گفتم: «مي گم عمو خدا خيلي دوستت داره ها!» پيرمرد همون طوري كه داشت به سمت تنه قطع شده درختي مي رفت تا روي اون بشينه با صداي نسبتا بلندي گفت: «چطور مگه؟» گفتم: «خب براي اينكه منو فرستاد تا بيام اينجا و كمكت كنم» پيرمرد آهي كشيد و گفت: «خدا همه رو دوست داره، يعني تو فكر مي كني كه خدا دوستت نداره!» با عجله گفتم: : «نه... نه اما احساسم مي گه: خدا يه عده رو بيشتر دوست داره شايد به اين دليل كه مثل فرشته ها مي مونن؛ درست مثل شما.»
با تغيير چهره پيرمرد احساس كردم يه جورايي بي راه هم نگفتم. شايد به خاطر اينكه حتم داشتم اون يه فرشته ست يا حداقل اين قدرخوبه كه مثل فرشته هاست. يه خورده ديگه كه زمين رو كندم احساس كردم كه بدنم خيس عرق شده؛ كاپشنم رو درآوردم و انداختم روي شاخه خميده درخت كنارم، بعد به كارم ادامه دادم. چند دقيقه بعد، از خستگي به نفس نفس افتادم و گفتم: «خسته شدم ديگه نمي تونم.» پيرمرد كه تا اون موقع فقط سكوت كرده بود با شنيدن آخرين كلماتم با زحمت از تنه قطع شده درخت بلند شد و گفت: «عيبي نداره جوون، منم اول مثل تو بودم و خيلي زود خسته مي شدم. البته تو خوب كندي، من براي اولين بار نصف تو هم نكندم. حالا برو بشين تا يه چايي ديگه واست بريزم.»
بعد از ريختن چاي بيل رو برداشت و به كارش ادامه داد. منم درحالي كه قند رو تو دهنم مي ذاشتم گفتم: «مي گم عمو جون! حالا واسه چي داري زمين رو مي كني؟» گفت «تو چي فكر مي كني؟! »با يه مكث كوتاه» گفتم: «نمي دونم، شايد دنبال زيرخاكي مي گردي؛ شايد هم چند سال قبل چيزي اينجا گذاشتي و حالا هم اومدي سراغش تا برش داري؛ درسته؟!» پيرمرد رو بهم كرد و گفت: «مثلا چي؟» منم ادامه دادم: «مثلاً عكس، صندوقچه خاطرات و يا هر چيز ديگه اي!»
بيل رو گذاشت كنار و اومد جلوم و گفت: «قبره، قبر» به يك باره خشكم زد و با حالت مشوشي پيش خودم زمزمه كردم: ديدي... ديدي علي آقا! همه چيز به ظاهر نيست. اون به رغم چهره معصومش؛ داره قبر مي كنه اونم شبونه! آخه آدم حسابي، چرا يك درصد هم به اين موضوع شك نكردي و نفهميدي اون يه قاتله! مه نسبتاً غليظي اطراف رو گرفته بود. دوست داشتم هرچه زودتر كاپشنمو بردارم و برم، برم و ديگه پشت سرم رو نگاه نكنم. اما انگار پاهام به زمين قفل شده بود. دلم اجازه رفتن نمي داد. براي اينكه از جوابش مطمئن بشم دوباره پرسيدم: «چي گفتي؟ ممكنه بلندتر..».
پيرمرد با خون سردي و صدايي بلندتر از قبل گفت: «قبره.» با نگراني به اطراف نگاهي انداختم، اما اين بار قدرت فكر كردن رو از دست داده بودم با صداي ضعيفي گفتم:« قبر كيه؟» پيرمرد بلند شد، با خونسردي خاصي كاپشنم رو آورد و داد دستم و گفت: «هوا سرده بپوش سرما نخوري.» بعد يك دستمال بهم داد تا عرق سرد روي پيشونيم رو پاك كنم.
نمي دونم چرا، اما يه جورايي احساس كردم اون دستمال برام آشنا بود، انگار قبلاً اونو يه جايي ديده بودم. دستمالو ازش گرفتم. پيرمرد با زور بغضش رو فرو داد، بيلو دستش گرفت اما اين بار با قدرت بيشتري به زمين مي كوبيد انگار كه داشت يك عقده كهنه رو روي زمين خالي مي كرد چند دقيقه سكوت... اما يك دفعه دست از كار كشيد و ايستاد. بهم خيره شد و عاجزانه گفت: «قبر پسرمه.» گفتم: «پسرت؟! مگه مرده؟!» گفت: «نه.» گفتم: «پس چرا قبر مي كني؛ نكنه ميخواي زنده زنده دفنش كني؟!» اومد جلوم نشست و گفت: «چرا اين قدر سؤال مي كني؟ واقعاً مي خواي بدوني؟» گفتم: «سؤال نكنم؟» جواب داد: «پس خوب گوش كن؛ سه سال پيش پسرم رفت جبهه و حالا هم داره برمي گرده؛ اما زنده نيست!» نمي دونم چرا! اما خودم هم منتظر يه جرقه بودم تا تمام افكار بدم رو نسبت به اون پيرمرد پاك كنم.
كم كم قطره هاي اشك از گوشه چشم پيرمرد سر خورد و به روي ريش هاي سفيدش جاري شد. دلم به حالش سوخت. رفتم كنار دستش نشستم و شونه شو بوسيدم. با همون دستمالي كه بهم داده بود اشكاشو پاك كردم و پرسيدم: «چقدر ديگه مونده؟» گفت: «ديگه چيزي نموده؛ آخراشه.» سريع بلند شدم و شروع به كندن كردم؛ كندن قبري كه تا چند لحظه پيش نمي دونستم اصلاً چيه! اما حالا مي دونم كه قبره؛ قبر يه شهيد؛ شهيدي كه سه سال پيش رفته تا از من، از دينش و موجوديت ملتش دفاع كنه و حالا مي خواد برگرده. چقدر سربلند و رو سفيد و آسموني برمي گرده!
اين بار كندم و كندم اما هيچ خستگي اي رو احساس نمي كردم چون مديون بودم؛ مديون كسي كه زندگيشو فداي تك تك ما كرده بود. ناگهان دست از كندن برداشتم و سرمو رو به آسمون كردم. نفس عميقي كشيدم و رو كردم سمت پيرمرد و گفتم: «عمو تو هم اين عطر4پ و كه همه جا پيچيده احساس مي كني؟» لبخندي زد و گفت: «اين عطر كه هميشه و همه جا هست.» بعد سرشو رو به آسمون كرد و گفت: «اين عطر فرشته هاست !» با اين حرف پيرمرد، مو به تنم راست شد، اما... اما پس چرا من تا حالا احساسش نكرده بودم؟
پيرمرد بلند شد و بيل رو از من گرفت و آروم آروم به سمت قبر قدم برداشت و با باري كه روي شونه هاش سنگيني مي كرد به كندن زمين ادامه داد من هاج و واج روي زمين نشستم و به درختي تكيه دادم. از شدت خستگي خوابم برد؛ دم دماي صبح بود كه با صداي «پاشو وقت اذانه»ي پيرمرد بيدار شدم. نمي دونستم چند ساعت خوابم برده بود، اما فكرم مشغول خوابي بود كه ديده بودم. دست پيرمرد رو گرفتم و گفتم: «عمو خواب ديدم» گفت: «خير باشه، چه خوابي ديدي؟» شروع به تشريح خوابم كردم: «خواب ديدم شهيد آوردن، يه خانمي هم بالا سرش گريه مي كرد. عمو شما دختر داريد؟» گفت: «نه عمو اما عروس دارم يه نوه هم دارم كه هم سن و سال توئه.» بعد از تموم شدن حرفش رفت سمت چشمه و با كمترين آب، قشنگ ترين وضويي رو گرفت كه تا به حال ديده بودم. بعد اقامه ي نماز كرد و چيزي كه در حين نماز خوندنش توجه منو جلب كرد دعايي بود كه توي قنوتش زمزمه كرد، درست مثل همون كلماتي بود كه پدرم به كار مي برد بعد از تمام شدن نمازش با همون حالت معنوي اي كه داشت گفت: «پس چرا نشستي؟ قشنگي بندگي به نماز سر وقته.» منم بلند شدم، وضو گرفتم و شروع كردم به خوندن نماز.
توي ركعت اول بودم كه پيرمرد اومد جلو و بدون هيچ حرفي سرم رو بوسيد و رفت.
بلافاصله بعد از اينكه نمازم تموم شد بلند شدم و نگاهي به اطراف انداختم. پيرمرد رفته بود. چند باري صدا زدم، عمو كجايي؟ اما نبود كه نبود؛ آخه مگه يه ركعت نماز من چقدر طول كشيد كه پيرمرد محو شده؟
بعد از جست وجوي زياد، تصميم گرفتم به سمت خونه برم. شايد پيرمرد از من خسته شده بود، يا شايد هم مي خواست كمي خلوت كنه و تنها باشه.
از لابه لاي درختها راهمو پيش گرفتمو رفتم. كم كم به خونه رسيدم وارد شدم. به نظر مي رسيد مادر خونه نبود، اما سجاده اش وسط اتاق پهن بود. رفتم كنار سجاده و چادر نماز مادرم رو برداشتم و انداختم روي خودمو خوابيدم. بعد از يه خواب حسابي بيدار شدم و يه چرخي توي خونه زدم.مثل اينكه مادر هنوز نيومده بود! نگران شدم، سريع از خونه بيرون رفتم و صدا زدم: مادر... مادر كجايي؟!
اختيار پاهام رو نداشتم. مي رفتم و مي رفتم. نزديك امام زاده كه شدم؛ صداي گريه و ناله يه زن به گوشم مي رسيد. يه حس عجيب منو به سمت اون زن كشوند سراسيمه جلو رفتم. باورم نمي شد! كنار يه قبر ايستاده بودم. اون هم توي امام زاده! اما اون زن...؟ يعني كي مي تونه باشه؟ احساس كردم كه اين صحنه ها رو يه جايي ديدم و برام آشناست. كمي كه دقيق تر شدم، به يادم اومد كه همه اين اتفاقات رو چند ساعت پيش توي خواب ديده بودم!
به خودم اين جرأت رو دادم كه جلوتر برم و دنبال هويت زن بگردم.
خشكم زد! مادرم! پاهام سست شد، ناخودآگاه كنار جنازه نشستم. عاجزانه كفن رو كمي كنار زدم. با دنيايي از ابهام و ناباوري چهره پدر رو ميون پارچه سفيد ديدم. غرق در افكارم بودم كه به يكباره مادر منو در آغوش كشيد و گفت: «ديدي بالاخره پدرت برگشت؟ ديدي؟!»
تحمل اون لحظه ها رو كه هر ثانيه اش حكم صدسال رو داشت، نداشتم. با حالتي ديوانه وار انگشتر پدر رو كه به همراه پلاكش بود برداشتم رفتم به طرف چشمه، انگشتر رو با آب چشمه شستم؛ همون چشمه اي كه پدر موقع رفتنش كنارش نشست و آبي به صورتش زد و انگشترش رو شست.با صورتي خيس از اشك با دلي سوخته با نگاهي خجالت زده و قدم هاي يكي در ميون به سمت خونه رفتم، وارد شدم. به سمت طاقچه رفتم و قاب عكس رو برداشتم و هزار بار صورت پدر رو بوسيدم، ديگه خبري از اون افكار منفي نبود؛ ناخودآگاه ياد اون پيرمرد كه ورود يك شهيد رو پيش بيني كرده بود افتادم. من هيچ وقت عكسي از پدر بزرگم رو نديدم، اما يادم مي آيد كه يه بار مادرم گفت كه پدر بزرگم صورتي نوراني داشت.
پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.
عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!