مرگ لحظه ها
شنبه 19 تیر 1389 1:59 AM
چرا مرگ لحظه ها را باور ندارم چرا وقتی کسی دیگر در دنیا نیست او را مرده می پندارم
آیا من لحظه به لحظه نمیمیرم یک لحظه پیش من چه شد وکجا رفت چرا وقتی کسی میمیرد برایش گریه میکنم در حالی که خود هر لحظه در خود میمیرم بی آن که حتی متوجه آن باشم ؟
گریه وصدای نوزادی که در من مرد و واژه ها از چه وقت مثل جوانه های تازه رسته در وجودم شکستند چرا تا به حال در سوگ نوزادی خود اشک نریختم؟ آن دختر بازیگوش با آن دستها و پاهای کوچک و چشمان بی تابی که عاشق عروسک بازی بود کی با هستی ام خداحافظی کرد و جوانی من در کدام لحظه مرد ؟
این مرگ های مکرر چه غم انگیز است بی آن که هرگز به آنها فکر کرده باشم می خواهم به همه ی این مرگ های مکرر که هریک در خود تولدی را پنهان دارند فکر کنم...