قصه هاي زندگي 6
سه شنبه 11 مرداد 1390 1:39 AM
مراقب
مهدي احمدپور
دور و برم را خوب برانداز كردم، ديدم از مراقبي كه هي دوروبر ما رژه مي رفت، خبري نيست، با هزار زحمت توانسته بودم از برگه تقلبم استفاده كنم.
خيلي از بچه ها برگه امتحانشان را تحويل داده و رفته بودند، اما هنوز چند نفري بودند كه دنبال معجزه مي گشتن. نفر جلويي من هم رفته بود، اما نفر پشت سري من هنوز سرجايش نشسته بود. حس مي كردم هنوز آنجاست. چون صداي نفسش را مي شنيدم. حس كردم به كمك من احتياج دارد!
يك لحظه حس انسان دوستانه من گل كرد! به فكر افتادم، برگه تقلبم را به او بدهم تا آن بدبخت را هم از باتلاقي كه تويش گيركرده بود، نجات بدم.
دوروبرم را نگاه كردم. از مراقب خبري نبود. يواشكي و بدون اينكه سرم را برگردانم، از بغل صندلي برگه را به طرف نفر پشت سرم بردم و گفتم: «بگير، زودبنويس، كسي نبينه ها!»
برگه را گرفت، ولي چيزي نگفت. حس كردم كمي ترسيده! خوب حق داشت. اگر مراقب مي ديد، دخلمان آمده بود. يواشكي گفتم: «من رفتم. وقتي كارت تموم شد، برگه را بذار توي جيبت. لو نره ها!»
ورقه امتحانم را بلند كردم تا مراقب بيايد و ورقه را بگيرد. اما يك دفعه دستي از صندلي عقب به طرفم آمد و برگه را گرفت. برگشتم تا بپرسم چرا برگه را گرفتي ديوونه؟ اگر مراقب ببينه بدبخت مي شيم!» كه چشم تان روز بد نبيند! نفر پشت سر من مدتها بود كه رفته بود. كسي كه پشت سر من به خاطر خستگي نشسته بود و داشت به من نگاهي عاقل اندر سفيه مي كرد، كسي نبود جز مراقب!
پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.
عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!