روايتي از روزهاي پاياني جنگ
پنج شنبه 30 تیر 1390 11:33 AM
خبرگزاري فارس: از آن دور - معركه كارزار - بيشتر به يك جشن آتش بازي شباهت داشت تا هر چيز ديگر، اما ميدانستم كه در آنجا، هر لحظه، ده ها تن به خاك و خون ميغلتند، ميكشند و كشته ميشوند.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، محمدرضا بايرامي يكي از بهترين نويسندگان عرصه دفاع مقدس. قلم شيوا و زيباي ايشان بسيار دل نشين است. كتاب «هفت روز آخر» اين نويسنده مربوط به روزهاي پاياني جنگ است كه برشي از آن را برايتان انتخاب كرده ايم:
*سهشنبه 21 تيرماه 67
از خواب ميپرم، براي سومين بار. عرق كردهام و ملتهب. پريشانم و گيج. خدايا، امشب ديگر چه شبي است؟ اين كه بود، كه ميخواست خفهام كند؟ اين چه بود كه بر سينهام نشسته بود و سنگيني ميكرد؟ اين چه حالي است مرا؟
نگاهم را در اطراف ميچرخانم. از پشت پشه بند، هيچ چيز پيدا نيست. شب، همه چيز را بلعيده است. از حال خودم، در شگفت ميشوم. هر شب، در هواي آزاد ميخوابيدم. پشهها اذيتم ميكردند. هي اين پهل و آن پهلو ميشدم. هي به خود ميپيچيدم. اما آخر سر، خوابم ميبرد ولي امشب كه "مسلم " رفت جلو و من صاحب پشه بند شدم...
نفسم، بدجوري تنگي ميكند. احساس ميكنم كه اگر، لحظهاي ديگر توي پشه بند بمانم، پاك خفه خواهم شد. به سرعت از سوراخ پشه بند بيرون ميزنم. به شدت عرق كردهام. با دست، عرق پيشانيام را ميگيرم. هوا دم كرده است و سنگين. شب، بدون ستاره. توي تاريكي چشم ميدوانم. حياط، در سكوت مرموزي فرو رفته. بوتههاي بلند وسط حياط، بدون حركت ايستادهاند. روي تختها، پشه بندها سفيدي ميزنند. از نگهبان خبري نيست. معلوم نيست كجا گذاشته رفته.
پا ميكشم طرف تانكر آب. شير را باز ميكنم و مشتمشت، آب ميزنم به سر و صورتم. حالا، كمي احساس راحتي ميكنم. كمي سبك شدهام. صداي "خش خش " اسلحه به گوش ميرسد. تا به خودم بيايم، نگهبان از پشت ديوار بيرون ميپرد و توي تاريكي، شكل ميگيرد:
- كي آنجاست؟
صداي حسن است. ميگذارم. بيايد جلوتر. اين، دومين باري است كه سر نگهباني او، از خواب پريدهام.
- تو چهات شده امشب؟
ميگويم: "خودم هم نميدانم چه مرگم است. احساس خفگي ميكنم. "
***
گرووومپ! ... گروومپ!...
گرووومپ!.... گروومپ!...
در عالم خواب و بيداري، صدا را ميشنوم. صداي برخورد و انفجار گلولههاي مختلف. صدايي كه رفته رفته، زياد ميشود و زيادتر. و با چه سرعتي! آنقدر هوشيار هستم كه بفهم خبري شده است. خبري غير عادي. اما بي خوابي شبانه، چنان كلافهام كرده كه نميتوانم چشم باز كنم. همان طور متعجب و چشم بسته، صداها را گوش ميگيرم. و سعي ميكنم معنايي برايشان پيدا كنم، كه صداي هيجان زده نگهبان پاس آخر، از جا ميپراندم:
بلند شيد! ... بلند شيد بچهها! ... عراق داره تك ميزنه.... بلند شيد!
بلند شدم. "حدادي " ايستاده بود بالاي سرم. گفت: "بيداري؟ "
بيدار بودم. ساعت را نگاه كردم. يك و نيم بعد از نيمه شب يكشنبه بود. هفتمين روز از فروردين. نيم ساعت بيشتر نبود كه نگهبانيام تمام شده بود و خوابيده بودم. گيج خواب بودم. چشمهايم ميسوخت. گفتم: "چكارم داري؟ "
گفت: "پاشو بيا بيرون! ميخوام چيزي نشانت بدم. "
با تعجب نگاهش كردم. چي شده بود؟ نكند قصد داشت سر به سرم بگذارد. يك حال گيري مرسوم! اما، ما كه با هم شوخي نداشتيم. بدون اينكه چيزي بگويم، از روي تخت آمدم پايين. بچهها خواب بودند. حدادي چكمه پوشيده بود و كلاشش را انداخته بود روي دوشش. باغچه را دور زديم و رفتيم سمت ديوار رو به آشپزخانه.
- آن ور ديوار رو نگاه كن!
روي پنجه پا بلند شدم و از سر ديوار، سرك كشيدم. آسمان، پر از منور بود. دهها منور دور و نزديك. هر كدام كه رو به خاموشي ميرفتند، منور ديگري به جايشان كاشته ميشد. با تعجب گفتم: "چي شده؟ نكته عمليات باشه؟ "
- مگه شك هم داري؟ اين همه منور رو بيخودي ميزنن؟
- پس كو صداي توپ و تانك؟
- اگه گوش هاتو تيز كني، ميشنوي.
- حالا، كجا هست آنجا؟ لشكر خودمون كه نيست؟
- نه، بايد هفتاد و هفتيها باشن.
لشكر هفتاد و هفت، توي منطقه "فكه " بود. شروع كردم به شمردن منورها:
- يك .... دو.... سه!
در يك آن، به طور همزمان، پنجاه و پنج منور توي آسمان بود. اگر بنا بود لشكر هفتاد و هفت خراسان عمليات كند، حتما ما متوجه ميشديم، پس با اين حساب، عمليات از آن طرف بود.
از آن دور - معركه كارزار - بيشتر به يك جشن آتش بازي شباهت داشت تا هر چيز ديگر، اما ميدانستم كه در آنجا، هر لحظه، ده ها تن به خاك و خون ميغلتند، ميكشند و كشته ميشوند. قلب ها تندتر ميتپند. قلب ها از تپش باز ميمانند. زندگي تفسير ميشود. زندگي به كام مرگ در ميغلتد...
صبح كه شد، شنيديم عمليات را به اصطلاح "ارتش آزادي بخش ملي ايران " انجام داده. و آن جور كه شايعه بود، با ده - يازده تيپ. و نتيجه هنوز نامعلوم بود.
و من بايد ميرفتم جلو. براي گرفتن خبر. اما مگر هواپيماهاي دشمن ميگذاشتند؟ از صبح شروع كرده بودند به بمباران اطراف مان. بچهها، يك پايشان سنگر بود و يك پايشان حفره روباه. و بار آخر كه آمدند، نزديك ظهر بود يا ساعتي از آن گذشته و من، چون شب را نخوابيده بودم، دراز كشيده بودم تا چرتي بزنم. صداي غرش كه آمد، محلش نگذاشتم گفتم هر چه بادا باد! بچهها بيرون بودند. صدا، همين طور داشت زياد ميشد و زيادتر، آخر سر، به جايي رسيد كه احساس كردم هواپيما، درست از روي سنگرمان گذشت. يكهو ترس برم داشت. از سنگر بيرون زدم و پا برهنه، با چند خيز بلند، خودم را رساندم حفره روباه اجتماعي. همه بچهها آنجا بودند و آُسمان را ميپائيدند.
- نتوانستي بيخيال بشي؟
جوابش را ندادم. تراشهاي توي پايم رفته بود و ميسوزاند. هواپيما همچنان ميغريد. يكهو زمين تكان خورد. دوبارو پي در پي. بياختيار كنجله شديم. بياختيار، سرهايمان را دزديديم و بعد، به خودمان كه آمديم، هواپيما را ديديم كه اوج گرفته و دور زده و ميگريزد.
- كجا رو زد؟
و هنوز معلوم نبود. يكهو همه جا ساكت شد. دور تا دورمان را نگاه كرديم. آن سوي جاده را بمباران كرده بودند. از دو - سه جاي روستاي عرب نشين، گرد و خاك بلند ميشد. گرد و خاكي غليظ و سفيد كه روي روستا ايستاده بود و پخش نميشد.
دوربيني آوردم و گذاشتم سر ديوار. روستا خلوت بود. پرنده هم پر نميزد. با خودم گفتم: "نكند كه از قبل، خبر داشتهاند و روستا را خالي كردهاند؟ " اما اين تصور، زياد طول نكشيد. به زودي، سياه جامگاني از خانهها بيرون زدند و شروع كردند به دويدن. همهشان به يك سو ميدويدند. يك ساعت بعد، از چوپاني، خبر را گرفتيم: "سه تا راكت زدن، هيچ كدامشان عمل نكرد. "
- بلند شيد ديگه! مگه با شما نيستم؟
به خودم ميآيم. از جا ميپرم. از جا ميپريم و از پشه بندها ميزنيم بيرون. بوي عجيبي، توي فضا پيچيده. بوي باروت است يا گاز شيميايي؟ خدا ميداند. با تعجب، همديگر را نگاه ميكنيم يعني شروع شد، آن چيزي كه انتظارش را داشتيم؟ يك آن، از دورازه حياط، چشم ميدوانم توي دشت. و دشت، يكسره در آتش.
آتشي كه از آن سوي تپهها ميآيد. آتشي كه از آن سوي تپهها آمده است. كُلشها ميسوزند. جاليزهاي هندوانه و خيار و خربزه ميسوزند. نيزار حوالي رودخانه ميسوزد. همه چيز ميسوزد. همه جا ميسوزد. گلولههاي مختلف، وجب به وجب زمين را به آتش ميكشند. گرد و خاك بلند ميكنند. دود ميكنند. دود بر ميانگيزند.
آتش، هنوز به ما نرسيده است. مثل اژدهايي، دشت را ميبلعد و دامن ميگستراند و پيش ميآيد. آن سوي چاه آب، چند نوجوان عرب، گلههاي بزرگ گوسفندانشان را رها كردهاند و به سوي روستايشان ميدوند. آن چنان كه باد هم به گردشان نميرسد. روستايشان، دو - سه كيلومتري ماست. پشت سرمان و آن سوي جاده "دهلران - انديمشك " از رفتار نوجوانها پيداست كه به شدت، وحشت زده اند و هراسان، يكيشان، همينطور كه ميدود، زمين ميخورد. سراپا سياهپوش است . به چشمهايم فشار ميآورم. حتم دارم كه سعيد است. پسرك جنگ زدهاي كه مدتي است باهاش آشنا شدهام. نوجوان يتمي كه مدتي پيش، برادرش هم موقع كشاورزي، با تراكتور روي مين رفت و شهيد شد. اسمش "خلف " بود و بيشتر از بيست و پنج سال نداشت.
برمي گردم، بچهها را نگاه ميكنم. همگي، ماتشان برده است و با ناباوري، زل زدهاند به دشت. هنوز يخمان باز نشده. هيچ كس نميداند. كه چه بايد كرد. گلهبانان، همچنان ميدوند و گاه ميافتند. ابر، ابري كه از آن سوي تپهها ميآيد، به سرعت همه جا را ميپوشاند. ابري كه ماحصل دود انفجارهاست و گرد و خاك زمين، ديگر، نه رودخانه ديده ميشود، نه جادهاي كه از روي پل "شهيد مستأجران " مي گذرد و نه حتي تپههاي "حمرين " (نام سلسله تپه هايي در منطقه دهلران). دود و گرد و غبار، همه را به كام خود كشيده است. مه، همه را بلعيده است. ديگر، نه آتش ديده ميشود و نه فرود آمدن گلولهها، فقط توده مه است كه به سرعت همه جا را ميپوشاند. چيزي نميگذرد كه تمام طول و عرض منطقه را، به درازاي دهها كيلومتر و به عمق حداقل ده كيلومتر، مه غليط فرا ميگيرد حالا فقط صداي انفجارها را ميشنويم و بس. و به ندرت سوت هاي قبل از آن را. به ياد بچههاي جلو ميافتم: گروهان هاي پياده. و بچههاي خودمان، كه كمي عقب تر از آنهايند. الان آنها چه ميكنند؟ آيا خواهند توانست از اين جهنم آتش، جان سالم بدر ببرند؟ آيا دوباره آنها را خواهيم ديد؟ به ياد "رضا بدخشان " ميافتم. تنها يك ماه ديگر از خدمتش باقي است. يكي دو روز پيش، موقع جابهجايي وقتي سر جاي آتش بار يكم مستقر شده بوديم و بچهها به جعبههاي وسايل تكيه داده بودند و خستگي در ميكردند، مرتضي ته سيگارش را انداخت توي دره. حالا نگو كه دره، پر از خرج توپ بود هاست. در يك آن، آتش همه جا را گرفت و به سرعت از دره بالا آمد و تمام وسايل سنگر مرتضي و سنگرهاي هم جوار را سوزاند.
ماسك بدخشان هم سوخت. از آن موقع به بعد، بدون ماسك مانده است و من هنوز، برايش ماسك نبردهام. اگر طوريش بشود، هيچ وقت نميتوانم خودم را ببخشم. حتما دشمن شيميايي خواهد زد.
با اينكه همه چيز روشن است، سعي ميكنيم خودمان را فريب بدهيم:
- بچهها! شايد تنهايه آتش تهيه سنگين باشه.
- آتش تهيه؟! آن هم اين وقت روز؟ نه جانم، عملياته، همان عملياتي كه انتظارش رو داشتيم.
- آره، راست ميگه، بهتره دست و پامونو جمع كنيم.
- عراق، هميشه دم صبح عمليات ميكنه.
ساعت را ميپرسم. "يعقوب " ميگويد: "شش! شش و چند دقيقه! "
آن طرف حياط، از سه كنج ديوار، دود بلند ميشود. نگهبان پاس آخر، اجاق را روشن كرده و چاي دم كرده است. بساط صبحانه هم، همانجا علم شده. و چه بساطي! صبحانه امروز، تمام رنگي است: هندوانه و پنير، گوجه و خيار شور، سبزي خوردن و نان محلي شمال. دو تا از بچههاي شمال، تازه از مرخصي آمدهاند. تا چند روز، سوروسات مان، رو به راه است. اما كيست كه ديگر، بخواهد صبحانه بخورد. من و منصور ميپريم روي بام اسلحه خانه. يكي از بچهها ميگويد: "بيايين پائين؛ خطر داره ".
منصور ميگويد: "حواسمون هست، طوري نميشه. "
چشم مي دوزيم به جلوي رويمان. خمپارهها و گلولههاي توپ و كاتيوشا، نقطه به نقطه زمين را ميكوبند. مه، دم به دم غليظ و غليظتر ميشود. هر گلولهاي كه به زمين مينشيند، تودهاي از گرد و خاك و گاه دود، بر جاي ميگذارد. انگار بر سر محل درگيري، آسمان پايين آمده است. آسماني به شكل كاسه وارونه. كاسهاي سر و ته شده كه ديواري غير قابل عبور، در مقابل مردمان كشيده است. و آيا كسي را توان گذشتن از اين ديوار، خواهد بود؟
گلولهاي نزديك گله گوسفندها به زمين مينشيند. گله، وحشت زده پراكنده ميشود. هر كدام از گوسفندها در سويي، پا به فرار ميگذارند.
انگار كه گرگ، به ميانشان زده است. گرگي كه نميدانم، چگونه تلقياي ميتوانند از آن داشته باشند.
از طرف روستا، صداي زوزه موتور ميآيد. بر ميگردم به آن سو. چند موتور سوار، به سرعت تمام، به طرف گله ميروند. موتورها، روي پستي بلندي هاي زمين، بالا و پايين ميشوند و ميغرند و ميآيند. گله، وسط دشت است و مجبورند از بيراهه برانند. ميآيند تا گله را جمع كنند و از معركه در ببرند. پشت سرشان، در آن سوي جاده، روستا به تك و تا افتاده است. زنهاي سياه پوش، فاصله خانهها را ميدوند؛ چيزي بر ميدارند؛ چيزي چنگ ميزنند و به سوي تراكتورها و تويوتاها ميبرند و با عجله، آن را پشت ماشين پرت ميكنند. چند نفر دارند بستهاي را ميپيچيند. چند نفر دارند چادري را خراب ميكنند. دو مرد، تانكر آبي را به پشت تويوتا ميبندند. زني وسط ميدان روستا ايستاده و با دست هاي باز، چيزي را فرياد ميزند. صدايش اصلا شنيده نميشود. شايد دارد هراي كوچ و آوارگي مي دهد. شتاب و هول، از حركات ميبارد. از كارشان حيرت زده ميشوم. سر در نميآورم. چرا دارند چنين ميكنند؟ چرا ايل و تبارشان را جا كن ميكنند؟ مگر قرار است عراق تا اينجاها هم بيايد؟ فوق فوقش، زمينهاي خودش را بگيرد. فوق فوقش تا تپههاي همرين و پارك موتوري بيايد. همان چيزي كه از مدت ها پيش، حس كردهايم خواه ناخواه اتفاق خواهد افتاد. چيزي كه كمي مشكوك به نظر ميآيد. انگار كه به دلخواه است. انگار توافقي است ناكرده و معلوم. و مگر نه اينكه، اين سيلي است در راه، و سيل بندش لازم؟ پس كو آن سيل بند؟
كسي چه ميداند، شايد همه تجربه روستاييان، كه بومي اينجايند، بيشتر از ما باشد. شايد آنها فهميدهاند كه چه خواهد شد و ما هنوز نميدانيم.
"كاتيوشا مادر "ي كه جلوي روي ماست و متعلق به تيپ شروع به جوابگوي ميكند. بيشتر از بيست دقيقه از شروع عمليات گذشته است و اين لابد، اولين قبضهاي كه پر كردهاند. و مگر نه اينكه پر كردن هر قبضه، حدود يك ربع ساعت، طول ميكشد؟ دلم از شوق ميلرزد. تا حالا آتش يك طرفه بود. تا حالا منفعل بودهايم و معذب. تا حالا فكر ميكردم كه آنها زنندهاند و ما خورنده. نبرد، يك سويه پيش ميرفت و تداوم چنين چيزي، درد آور و بعض آلود بود، اما حالا... راكتهاي سرخ كاتيوشا، از دهانه راكت انداز بيرون ميزنند و لحظهاي بعد، در مه غليظ، گم ميشوند.
- باركالله! بزن! بزن كه دستت بشكنه ... سر دشمن رو.
صداي يكي از بچههاست كه به تشويق بلند شده. ديگري مي گويد: "الان، بچههاي جلو دلگرم شدهاند. فهميدهاند كه يكي هست كه تو اين جهنم دود و آتش، هوايشان رو داشته باشه. "
و تازه ميبينيم كه اين بيست دقيقه، چه طولاني بر ما گذشته است. انگار، بيست ساعت بوده است كه دشمن آتش ميريخته و كسي جوابش را نميداده.
صداي عصبي يكي ديگر از بچهها، بلند ميشود: "پس چرا توپخانهها كار نميكنن؟ هيچ معلومه كه چه مرگشونه؟ "
- عجله نكن! توپخانه هم الان شروع ميكنه.
- توپخانهي جلو كه شروع كردهان. فقط عقبيها موندهان. نميدونم چرا نميزنن!
- همينجور ديمي كه نميتوانه آتش بريزه. لابد منتظر گراي ديهبانن. هردمبيلي كه نيست.
حجم آتش، دم به دم بيشتر ميشود. منصور، روي تيرك بيرون زده از سربام نشسته و با هيجان، لحظات عمليات را گزارش ميكند. من همان طور ايستاده به دور دست هاي ناپيدا خيره شدهام. به آنجا كه حدس ميزنم. محل استقرار گردانمان باشد. جايي كه به شدت، دست نايافتني مينمايد. انگار هرگز در آنجا نبودهام و هرگز نخواهم توانست باشم صداي منصور، لحظهاي نميبرد:
"آنجا رو نگاه كنين! انبار مهمات رو زدن. ببين چه دودي ميره هوا! "
"ديگه جلو رو نميزنه، داره آتش رو ميكشه عقب. "
"يكي زد روي جاده آسفالته. "
"يكي خورد نزديك رودخانه. "
با خودم ميگويم: "خدا كنه پل مستأجران رو نزنه، والا راه به كلي بسته ميشه. "
حالا، مه كمي پراكنده شده و آن سوي رودخانه را ميشود ديد. معلوم نيست كه در ساعات آينده، چه سرنوشتي در انتظارمان خواهد بود. تصور ميكنم به زودي، ماشيني از راه برسد و لااقل، دو نفر از ما اسلحه دارها را ببرد جلو، آخر، مگر نه اينكه مهمات تمام ميشود و بايد تداركش كرد؟ رو ميكنم به منصور:
- هيچ دقت كردهاي؟
- به چي؟
- به اينكه هر سه ما عقب هستيم.
- خب پيشامده ديگه، ما كه از قصد اينجوري نكرديم. فكر ميكنم الان يه ماشين با هزار كيلومتر سرعت، از راه برسه، جناب سروان از توش پايين بپره و داد بزنه: لامصبها، هيچ معلومه كه شماها، كدوم گوري هستين؟ يالا! ايفاها رو بردارين و برين مهمات بيارين.
- پس تو هم اينجوري فكر ميكني؟
يكي از بچهها از پايين ميگويد: "اي بابا! چي داريد ميگيد؟ مگه تو اين هيرو وير ميشه مهمات برد؟ تازه، الان چنان اوضاع به هم ريخته كه هيشكي به اين فكرها نيست. "
ميگويم: "پاشو بريم پايين! اينجا نشستهايم كه چي؟ "
ميپرم روي ديوار حياط و همانجا مينشينم. منصور آويزان ميشود و از همان سر بام، پايين ميپرد. ميگويم: "الان، اينجاها هم شلوغ ميشه، بيايين تا فرصت هست، چيزي بخوريم. "
- من كه پاك اشتهام كور شده!
- منم نميخورم.
- منم همينطور!
- از من گفتن بود؛ خود دانيد!
طبيعي است كه خودم هم؛ اشتهايي به غذا خوردن ندارم. همينقدر به نظرم آمده بود كه اينكار، حساب گرانه و عاقلانه است. اما كيست كه به عقل برود؟
نگاهم را در حياط ميچرخانم. روي باغچهاي با بوتههاي خشك، كه قرار بود هنداونه بشوند، اما معلوم نيست چي از آب در آمدهاند، روي خانههاي آن سوي حياط كه يكيشان را سقف زدهايم و انبار شده و در مابقي، شپش هم قاب نمياندازد؛ روي سايهباني كه ديگر حتي روي خودش هم سايه نمياندازد؛ روي جوجههاي يعقوب، كه معلوم نيست توي باغچه سوخته، دنبال چه ميگردند؟ روي حفره روباه اجتماعيمان، كه پر از خاك شده است. مي گويم: "تا چند دقيقه ديگه، هواپيماها راه به راه ميآين و اينجا رو بمباران ميكنن؛ بهتره كمي به حفره روباه برسيم...
هنوز حرفم تمام نشده كه، صداي گوشخراش شكافته شدن هوا، به گوش ميرسد. از همان بالا، خودم را پرت ميكنم توي حفره روباه. بچههاي ديگر هم، شيرجه ميروند. هواپيماهاي پيشتاز، ابتدا براي منحرف كردن مسير موشك هاي "سهند " سه رديف منور پرتاب ميكند و بعد، دايرهاي عمود بر زمين، در آسمان ميزند و به سرعت، دور ميشود. حالا، تنها صداي غرشش به گوش ميرسد و صداي توپ هاي ضد هوايي كه پدافند ميكنند. هر چند كه جا تر است و از بچه خبري نيست. همينطور چشمم به منورهاست كه دو هواپيماي ديگر، به ناگاه از راه ميرسند و حدود يك كيلومتري مان را به شدت بمباران ميكند. گويا هدفشان، آشپزخانه گردان است.
منصور داد ميزند: "يا زهرا! "
حسن ميگويد: "دخلمان آمده! "
يعقوب همچنان چشم به آسمان دارد: "خدا به دادمان برسه؛ الان دوباره بر ميگردن. "
"شعبانعلي " در و ديوار را نگاه ميكند: "مخصوصا كه اين خانهها، بدجوري جلب توجه ميكنن. "
"حسن هدايت " از سوراخ ديوار، آشپزخانه را نگاه ميكند.
"اسفنديار " ساكت است. همو بود كه بعد از رفتن هواپيماي اولي گفت: "صبر كنين! هميشه هواپيماي اولي، شناساييه. هواپيماهايي كه بمباران ميكنن، بعدا ميآين. "
و ما، از حفره روباه در نيامديم.
هواپيماها به سوي نقطهاي كه ديده نميشود، شيرجه ميروند. همهشان سفيدند. سفيد مثل برف، بايد "ميراژ " باشند، شعبانعلي، نزديك در اسلحه خانه است. ميگويم: "دوربين علي...! بپر يه دوربين هفت در پنجاه بيار! به دردمان ميخوره. "
ميگويد: "ول كن بابا! آنقدر سريع ميآين و ميرون كه اصلا آدم نميتوانه ببيندشون. "
دوباره صداها اوج ميگيرند. هواپيماهاي ديگري از راه ميرسند و شروع ميكنند به ريختن بمبهاي خوشهاي. بسياري از بمبها، منفجر نشده در گندمزارها فرو ميروند. اندازه هر كدامشان، كوچكتر از خمپاره شصت است. هواپيماها كه دور ميشوند، دوباره ميرويم سربام. از مقر لشكر، دود غليط و سياهي، به هوا بلند ميشود.
- مقر لشكر رو هم زد. همه جا داره ميسوزه.
از بنه ساير گروهانها هم، بچهها بيرون آمدهاند و در بلاتكليفي، صحنه كارزار را تماشا ميكنند. هيچ كدامشان، لباس فرم نپوشيدهاند.
- بچهها، بهتره لباس بپوشيم. نبايد اينقدر بيخيال بود. هر آن ممكنه مجروح يا كشته بشيم. از لحاظ وجداني هم درست نيست. ميدونيد الان بچههاي جلو، چه حالي دارن؟
همه به سوي سنگر ميرويم، تا لباس بپوشيم. صداي غرش هواپيماها، همچنان به گوش ميرسد.
******