ذکرِ ابراهیم خواص
شنبه 25 تیر 1390 7:46 PM
توکل فقط بر خدا[چنین گفته ابراهیم خواص] که وقتی در بادیه راه گم کردم، بسی برفتم و راه نیافتم. هم چنان چند شبانه روز به راه می رفتم تا آخر آواز خروسی شنیدم. شاد گشتم و روی بدان جانب نهادم. آنجا شخصی دیدم، بدوید، مرا قفایی بزد. چنان که رنجور شدم. گفتم: خداوندا! کسی که بر تو توکّل کند با وی این کنند؟ آوازی شنودم که: تا توکّل بر ما داشتی عزیز بودی اکنون توکّل بر آواز خروس کردی، اکنون آن قفا بدان خوردی. هم چنان رنجور همی رفتم. آوازی شنودم که خواص از این رنجور شدی؟ اینک ببین! بنگریستم. سر آن قفا زننده را دیدم در پیش من انداختند. بر شاهراهو گفت: وقتی در بادیه راه گم کردم، شخصی دیدم فراز آمد و سلام کرد و گفت: تو راه گم کرده ای؟ گفتم: بلی. گفت: راه به تو نمایم. و گامی چند برفت از بیش و از چشم ناپدید شد. بنگریستم، بر شاهراه بودم. پس از آن دیگر راه گم نکردم. در سفر گرسنگی و تشنگی ام نبود. دل، فارغ دارنقل است که وقتی [ابراهیم خواص] در کار خود متحیّر شد، به صحرایی بیرون رفت. خرماستانی دید و آبی روان. آنجا مقام کرد و از برگ خرما زنبیل می بافت و در آن آب می انداخت. چهار روز همین می کرد. بعد از این گفت: اکنون بر اثر این زنبیل ها بروم تا خود چو بینم و حق را در این چه تعبیر است. می رفتم تا پیر زنی را دیدم بر لب آب نشسته، می گریست. گفتم: چه بوده است؟ گفت: پنج یتیم دارم و هیچ ندارم. روزی دو سه، بر کنار این آب بودم. آب هر روز زنبیلی چند بیاوردی، آن بفروختمی و بر یتیمان خرج کردمی. امروز نمی آرَد، بدان سبب گریانم، امروز چه خوریم؟ خواص گفت: خانه خود را به من نمای. بنمود. خواص گفت: اکنون دل فارغ دار که تا زنده ام آنچه توانم از اسباب تو راست دارم. طلبِ معاشو گفت: وقتی طلبِ معاشِ خود از حلال می کردم، دام در دریا انداختم ماهی بگرفتم. هاتفی آواز داد: ایشان را از ذکر ما باز می داری؟ معاشِ دیگر نمی یابی؟ ایشان از ذکر ما برگشته بودند که تو ایشان را همی گشتی. گفت: دام بینداختم و دست از کار نیز بداشتم. کلماتِ قصار* هیچ چیز نبود که در چشمِ من صعب نمود، الاّ با او راه گرفتم. * دستی فارغ و دل ساکن و هر کجا که خواهی می شو. * هر که حق را بشناسد به وفای عهد لازم بُوَد آن شناخت را که آرام گیرد با خدای تعالی و اعتماد کند بر وی. * عالِمی، بسیار روایت نیست. عالم آن است که متابعتِ علم کند و بدان کار کند و اقتدا به سنّت ها کند و اگر چه علم او اندک بُوَد. * علم به جملگی در دو کلمه مجتمع است: یکی آنکه خدای تعالی اندیشه آنچه از دلِ تو برداشته است در آن تکلّف نکنی، دیگر آنچه تو را می باید کرد و بر تو فریضه است آن را ضایع نگردانی. * هر که اشارت کند به خدای و سکونت گیرد با غیر، حق تعالی او را مبتلا گرداند، و اگر از آن با خدا گردد هر بلا که دارد از او دور کند و اگر با غیر او سکونت او دایم شود حق تعالی رحمت از دلِ خلق ببرد و لباسِ طمع در او بپوشد تا پیوسته خلق را مطالبت کند و خلق را بر او رحمت و شفقت نبود تا کارش به جایی رسد که حیات او به سختی و ناکامی بُود و مرگ او به دشواری و حیرت و رنج و بلا و آخرت او پشیمانی و تأسّف. * هر که نه چنان بُوَد که دنیا بر او بگرید، آخرت بر او خندان بُوَد و هر که ترک شهوت کند و آن در دلِ خود عوض نیابد در آن ترکِ کاذب بوده باشد. * هر که توکّل در خویش درست آید در غیر نیز درست آید. * توکّل چیست؟ ثبات در پیش یُحیی الاموات. * صبر ثبات است بر احکام کتاب و سنّت. * مراعات، مراقبت آوَرَد و مراقبت، اخلاص سِرّ و علانیه. * محبّت محو ارادت است و احتراق جمله صفتِ بشریّت و حاجات. * داروی دل پنج چیز است: قرآن خواندن و اندر او نگاه کردن، رشکم تهی داشتن، و قیام شب، و تضرّع کردن به وقت سحرگاه، و با نیکان نشستن. رزق و روزینقل است که از او پرسیدند: تو از کجا می خوری؟ گفت: از آنجا که طفل در شکم مادر خورد، و از آنجا که ماهی خورد در دریا، و وحوش در صحرا. قال الله تعالی: «و یَرْزُقهُ من حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ». پرسیدند متوکّل را طمع بود؟ گفت: از آنجا که طبع است خاطرها درآید و لیکن زیان ندارد زیرا که او را قوّت بُوَد بر بیفگندن طمع به نومیدی از آنچه در دست مردمان است. رونده باشو گفته اند که چون جان بداد، او را به خانه بردند. بزرگی درآمد، پاره ای نان دید، در زیر بالین او، گفت: اگر پاره نان ندیدمی بر او نماز نکردمی که نشان آن بودی که هم در آنِ توکّل بمرده است، و از آنجا عبور نکرده است. مرد باید که بر هیچ صفت نایستد تا رونده باشد. نه در توکّل مقام کند و نه در صفت دگر، که ایستادن روی ندارد. طریقِ توکلیکی از مشایخ او را به خواب دید. گفت: خدای تعالی با تو چه کرد؟ گفت: اگرچه عبادت بسیار کردم و طریق توکّل سپردم و چون از دنیا بَرفتم با طهارت وضو رفتم، به هر عبادت که کرده بودم، ثواب می دادند اما به سببِ طهارت مرا به منزلی فرود آوردند که ورای آن همه درجاتِ بهشت بود. پس ندا کردند که یا ابراهیم! این زیادتی مکرمت که با تو کردیم از آن بود که پاک به حضرت ما آمدی. پاکان را در این درگاه محلّ و مرتبه ای عظیم است. |
******