با قرآن در زندان
شنبه 25 تیر 1390 12:58 AM
|
بیگمان زندگی در زندان، سخت و طاقت فرساست، به ویژه برای کسی که مورد ستم واقع شده و زیر شدیدترین شکنجههای جسمی و روحی قرار بگیرد؛ امّا زندانی خوب میدانست که چگونه از عمر خود در زندان بهره بگیرد و آن را در خدمت تقویت ایمان و دانش خود قرار دهد. او زندگی در زندان را به «خلوت با قرآن» تبدیل کرد و در این خلوت به تدبّر و تأمّل در این کتاب آسمانی پرداخت و برفهم روانی معانی آن همّت گماشت، در سایه سار آن آرمید و از نعمت زندگی با قرآن بهرهمند گشت. آری؛ شهید سید قطب یکی از نام آورترین اندیشمندان و فعّالان مسلمان مصری در قرن بیستم ـدر دوران زندانـ بخشهایی از تفسیر قرآن خود را نگاشت. او در مقدمهی تفسیر خود آورده است: زندگی در سایه قرآن، نعمتی بزرگ است، نعمتی که تنها راه درک آن، تجربه کردن آن است، نعمتی که به عمر، ارزش و برکت میبخشد و آن را پاکیزه و پالوده میسازد. خدا را شکر که برمن منّت نهاد که مدتی در سایه قرآن زندگی کنم و در آن مدّت جامهایی از نعمت قرآن را چشیدم که هیچگاه در عمرم احساس نکرده بودم…. بر اثر همدلی روشمند و به سبب تنوّع الگوها در سورههای قرآن، به آرامش میرسیدم و احساس انس و آسایش و کامیابی درونی میکردم. همه ایات و عبارات قرآنی، با من دوست بودند، همه صمیمی، همه همراز، همه محبوب، همه کام بخش و امید آفرین! همدلی و همراهی با یک سوره، از آغاز تا پایان، مانند یک سفر است، سفری در دنیاها و مناظر گوناگون آن، سفری در میان رؤیاها و حقیقتها، همچون فرو رفتن در ژرفای جانها و کشف جلوههای هستی در سایه قرآن. آموختم که در این هستی، جایی برای تصادف کور، آفرینش حساب نشدهی ناگهانی وجود ندارد. به همین خاطر، در سایه قرآن با خاطری آسوده، درونی آرام و وجدانی شاد، به زندگی پرداختم… دست خدا را در هررخدادی و در هرحادثهای میدیدیم، با امید به حمایت و مراقبت الهی زیستم و نقش مثبت او را احساس کردم…. این بینش و بصیرت قرآنی چه آرامشی را ایجاد میکند و عجب آسایشی بر قلب آدمی فرو میریزد و عجب اطمینانی به حق و خیر و صلاح بوجود میآورد و عجب توانایی و قدرتی نسبت به طبیعت و واقعیت ناچیز اطراف آن، در درون آدمی میآفریند. به خدا خوش گمان باش حسن کریمی سلیمی …إجتَنِبُوا کثیراً مِنَ الظَنِّ إِنَّ بَعضَ الظَّنِّ إِثم…؛ از بسیاری از گمانها بپرهیزید؛ زیرا که بعضی از گمانها گناه است… (سورهی حجرات، ایهی12) «شقیق بلخی» که یکی ا ز عرفای زمان امام موسی کاظم(ع) بود، نقل میکند: در سال 149 هجری قمری به سوی مکّه ـ برای شرکت در مراسم حج ـ حرکت کردم، وقتی به منزلگاه قادسیه رسیدم، چشمم در میان جمعیت به چهرهی جوانی افتاد که لاغر اندام و گندمگون بود و روی لباسش، لباس مویین پوشیده بود و تنها در گوشهای نشسته بود، با خود گفتم: این جوان باید از صوفیان باشد و میخواهد سربار جامعه باشد، به خدا سوگند به نزدش میروم و او را سرزنش خواهم کرد. به نزدیکش رفتم، متوجّه من شد و فرمود: ای شقیق! «…اجتَنِبُوا کثیراً مِنَ الظَنِّ إنَّ بَعضَ الظَّنِّ اِثم…» سپس مرا به خودم واگذاشت و رفت، با خودم گفتم: حادثه عظیم و عجیبی دیدم، این جوان از نیت پوشیدهی من خبر داد و نام من را به زبان آورد، حتماً او عبد صالح و ممتاز خداست. به دنبالش می روم و از او میخواهم که مرا حلال کند، به دنبالش رفتم، ولی او را گم کردم. تا این که در منزلگاه «واقصه» او را دیدم که مشغول خواندن نماز است، بندهای بدنش در نماز میلرزد و اشک از چشمانش سرازیر بود، با خودم گفتم: اکنون نزدش میروم و از او میخواهم مرا حلال کند، نزدیکش رفتم، پس از خواندن نماز متوجه من شد و فرمود: ای شقیق! «وَإنّی لَغَفّار لِمَن تابَ وَآمَنَ وَعَمل َصالِحاً ثُمَّ اهتَدی» «و من هر که را توبه کند و ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد و سپس هدایت شود، میآمرزم.» (سورهطه، ایهی82) سپس مرا به خودم واگذارد و رفت، با خودم گفتم: این جوان از نمونههای بینظیر است؛ زیرا دوباره از نیت پوشیده من خبر داد. به مسیر خود ادامه دادیم تا به منزلگاه «زبانه» رسیدیم، در آنجا آن جوان را دیدم که کنار چاهی ایستاده است و در دستش کوزهی هست و میخواهد از آن چاه آبی بیرون آورد و بنوشد. ناگاه آن کوزه از دستش رها شد و در میان چاه افتاد، دیدم به سوی آسمان نگاه کرد و چنین گفت: اَنتَ رَبی إذا ظَمئتُ إلی الماء وَقُوتی إذا أرَدتُ الطَّعاما الهی و سَیدی ما لی غَیرَها فَلا تَعدمْنیها؛ ای خدا! هنگام تشنگی، تو پروردگارم هستی و هنگام گرسنگی تو هستی که غذای من را میرسانی ای خدای من و سرور من! غیر از این ظرفی ندارم، آن را به من بازگردان». سوگند به خدا، دیدم آب چاه بالا آمد، آن جوان دستش را دراز کرد و کوزه را از آب گرفت وآن را پر از آب کرد و با آن آب وضو گرفت و چهار رکعت نماز خواند. سپس به تلّ ریگی متوجّه شد و مقداری ریگ برداشت و در میان آن ظرف ریخت و آن را حرکت داد و آشامید. نزدش رفتم و سلام کردم، جواب سلام مرا داد. گفتم: از زیادی آن نعمتی که خدا به تو داده، به من نیز غذا بده. فرمود: «ای شقیق! همواره نعمت خداوند، به طور آشکار و نهان به ما میرسد، به خدای خود حسن ظنّ داشته باش.» سپس ظرف را به من داد و از آب آن نوشیدم، آن را فالودهای بس شیرین یافتم، به خدا سوگند، هرگز نوشابهای لذیذتر و خوشبوتر از آن را نیاشامیده بودم. سیراب و سیر شدم به طوری که چند روز اشتهای غذا و آب نداشتم. دیگر آن جوان را ندیدم، تا این که در مکّه در کنار کعبه، او را در میان گروهی دیدم که سؤالات خود را از او می پرسیدند و او جواب می داد. از مردم پرسیدم: این جوان کیست؟ گفتند: او «موسی بن جعفر» است.1 1. کشف الغمّه،ج3، ص4 تا 7. |
******