0

راهی برای کسب آرامش

 
alirezamazrooei
alirezamazrooei
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 257
محل سکونت : اصفهان

خدا همین نزدیکی‏هاست
سه شنبه 21 تیر 1390  9:16 AM

 

قدرت خدا

خدا برای كمك به زن یك دزد فرستاده بود؛ آن هم یك دزد حرفه‏ای!

غروب یك روز بارانی زنگ تلفن به صدا درآمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط، پرستار دخترش، با ناراحتی خبر تب‏ولرز شدید دختر كوچكش را به او داد.

زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركینگ دوید. ماشین را روشن كرد و به نزدیك‏ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر كوچكش را بگیرد.

وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله‏ای كه داشته كلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال دخترش هر لحظه بدتر می‏شود. او جریان كلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعی كند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز كند.

زن سریع سنجاق سرش را باز كرد. نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من كه بلد نیستم از این استفاده كنم.

هوا داشت تاریك می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: خدایا كمكم كن!

مرد از او پرسید كه آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز كرد!

در همین لحظه مردی ژولیده با لباس‏های كهنه به سویش آمد. زن یك لحظه با دیدن قیافه مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ! من از تو كمك خواستم؛ آن‏وقت این مرد...!

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیك شد و گفت: خانم، مشكلی پیش آمده؟

زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع‏تر به خانه برسم ولی كلید را داخل ماشین جاگذاشته‏ام و نمی‏توانم درش را باز كنم.

مرد از او پرسید كه آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز كرد!

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشكرم! سپس رو به مرد كرد و گفت: آقا متشكرم؛ شما مرد شریفی هستید!

مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یك دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده‏ام.

خدا برای كمك به زن یك دزد فرستاده بود؛ آن هم یك دزد حرفه‏ای! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فردای آن روز حتما به دیدنش برود...

فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شركت شد، فكرش را هم نمی‏كرد كه روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود...

دلمان به مستحبّی خوش است که سلامش واجب است:

السّلام علیک یا أبا صالح المهدی

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها