بيمارستان را روي سرت خراب ميكنم
چهارشنبه 9 تیر 1389 1:04 PM
صداي فرياد حاج احمد تمام
بخش را پر كرده بود. يقه ام را به هزار زحمت و التماس از گيره محكم انگشتان
او خلاص كردم و عقب عقب رفتم.حاج احمد كه فهميد ميخواهم فرار كنم، فرياد
كشيد: «بيا اينجا، وگرنه بيمارستان را روي سرت خراب ميكنم. گفتم بيا
اينجا.»

نيم ساعت بيشتر
نبود كه از مرخصي تهران برگشته و مشغول خوردن ناهار بودم كه محمد ممقاني با
رنگ و رويي پريده به سراغم آمد و با دستپاچگي گفت: پاشو بيا كه حاج احمد
باهات كار داره.
با شنيدن اين خبر، دلم هري ريخت و به سرعت خودم را به بخش بيمارستان
رساندم.
از همان دور، او را با چهرهاي غضبناك وعصباني ديدم كه جلوي در بخش
منتظرم ايستاده است. با ترس و لرز نزديك شدم. تا چشمش به من افتاد، با
عصبانيت پرسيد: «كجا بودي؟»
گفتم: «داشتم غذا ميخوردم.»
هنوز حرفم تمام نشده بود كه جلو آمد و محكم يقهام را گرفت و مرا كشان
كشان به همراه خودش برد.
طوري يقهام را گرفته بود كه نزديك بود خفه شوم. با التماس گفتم: «تو
را به خدا، دارم خفه ميشوم. ولم كن خودم ميآيم.»
گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. داخل اتاق يك مجروح شد. نگاه كه كردم،
روي تخت يك بسيجي هفدهساله دراز كشيده بود. تا من و حاج احمد را، با آن
شدت غيظ ديد، جا خورد و خودش را جمع كرد.
حاج احمد با همان دستي كه يقه ام را گرفته بود، صورتم را نزديك دستهاي
مجروح بسيجي كرد و گفت: «روي اين دستها چيه؟»
نگاه به باندخوني دست بسيجي انداختم و به سختي گفتم: «خون!»
حاج احمد رو به بسيجي كرد و پرسيد: «چند وقته اينجا خوابيدي؟»
نوجوان بسيجي كه هنوز متوجه جريان نشده بود، گفت: «يك هفته.»
حاج احمد پرسيد: «وقتي اينجا آمدي، با تو چطور برخورد كردند؟»
آن بسجي كه انگار دل خوني از ما داشت، آهي كشيد و گفت: «مرا روي اين
تخت به حال خودم گذاشتند و رفتند»
حاج احمد داشت آتش ميگرفت. پرسيد: «در اين مدت چطور غذا ميخوردي؟»
بسيجي اشارهاي به دستهايش كرد و گفت: «با اين دستها.»
حاج احمد پرسيد: «گفتي دستهايت را بشويند؟»
بسيجي گفت: «بله، گفتم.»
حاج احمد كه ديگر داشت فرياد ميكشيد، پرسيد: «پس چرا نشستند؟»
بسيجي نوجوان كه كمي ترسيده بود، گفت: «چند بار گفتم، ولي كسي به حرفم
گوش نداد.»
حاج احمد رو به من كرد و پرسيد: «مگر روز اول كه تو را اينجا فرستادم،
نگفتم چه مسئوليتي داري؟ مگر نگفتم؟!»
صداي فرياد حاج احمد تمام بخش را پر كرده بود. يقه ام را به هزار زحمت و
التماس از گيره محكم انگشتان او خلاص كردم و عقب عقب رفتم.
حاج احمد كه فهميد ميخواهم فرار كنم، فرياد كشيد: «بيا اينجا، وگرنه
بيمارستان را روي سرت خراب ميكنم. گفتم بيا اينجا.»
با ترس گفتم: «آخه چرا؟!»
آه بلندي كشيد و گفت: «اينجا ديگر با كارشكني ضد انقلاب طرف نيستم.
اينجا يك خودي كه خودم در راس امور قرارش دادم، دارد ضربه ميزند.»
براي آرام كردن حاج احمد سعي كردم مساله سلسله مراتب را پيش بكشم.
گفتم: اينجا مديريت تشكيلاتي دارد!»
حاج احمد سرش را جلو آورد و پرسيد: «يعني كه چه؟!»
گفتم: «يعني اين كه شما نبايد از من سئوال كنيد. بيمارستان مدير داخلي
دارد. بايد ايشان توضيح بدهد.»
حاج احمد تا اين حرف را شنيد، فرياد كشيد: «اين تشكيلات توي سرت
بخورد.»
ديدم دارد دنبال چيزي ميگردد. ميدانستم ميخواهد چكار بكند. مثل
گلوله از جلويش فرار كردم. هنوز دور نشده بودم كه ديدم چيزي مثل باد از بيخ
گوشم گذشت. نگاه كه كردم، ديدم چنگال روي ميز را حواله سرم كرده است.
با ترش و وحشت به اتاقم رفتم و در را به روي خودم بستم.
يك ساعتي كه گذشت، ديدم دوباره دارند صدايم ميزنند. اول نميخواستم
بروم، ولي ميدانستم اگر نروم، وضع از اين بدتر ميشود. براي حاج احمد
شكستن در و بيرون كشيدن من از اتاق كاري نداشت. با هزار خوف و خطر از اتاق
بيرون آمدم.
حاج احمد به مجرد اين كه مرا ديد، دوباره داغ دلش تازه شد و شروع كرد
به داد و فرياد كردن. با عجز و ناتواني گفتم: «حاج آقا، به خدا من دو ساعت
هم نميشود كه از مرخصي آمدهام.»
حاج احمد كه انگار زمان برگشتن مرا از خودم هم دقيقتر ميدانست، گفت:
«نه، تو يك ساعت و نيم است كه از مرخصي آمدهاي. ولي به جاي اين كه اول
بيايي به مجروحانت سربزني، به بيمارستان و امورات آن برسي، رفتي نشستي پاي
بشقاب غذا و به كيف خودت رسيدي.»
شروع كرد به گله كردن: «برادر، شما خائن هستيد. در قضاياي رسيدگي به
اين بچههاي مجروح خيانت كردي. تو به عنوان فردي كه امين من در تشكيلات اين
بيمارستان بودي، امانتي را كه به تو داده بودم، رعايت نكرد. حالا من به تو
چي بگويم؟ تو اصلا خبر داري كه آن بسيجي مجروح را مادرش با يك دنيا آرزو
بزرگ كرده و به امانت به دست من و تو سپرده؟»
به اينجا كه رسيد، بغضش تركيد و شروع كرد به گريه كردن. به تبع از او،
از خجالت اشكم سرازير شد. حاج احمد كمي كه ساكت شد، گفت: «نه برادرجان،
اينطور فايده ندارد. اگر بخواهي اين جور ادامه بدهي، كلاهت پس معركه است.
اگر نميتواني، رك بگو كه عرضه نداري اين كار را انجام بدهي. به درك، ول
كن بگذار كس ديگري آن را انجام بدهد.»
با اين حرف، به فكر فرو رفتم. با اين كه ميدانستم با من برخورد تندي
كرده، ولي هرچه به وجدان خودم رجوع كردم، ديدم جاي هيچ گلايهاي نيست. حاج
احمد مرا مسئول بيمارستان كرده بود و بايد به كار بسيجي مجروح رسيدگي
ميكردم. ميدانستم حاجي قلب پاك و شفافي دارد و وقتي با كسي تندي ميكند
حتما كار خطايي به خصوص نسبت به بسيجيها انجام داده است. سپس با خجالت سرم
را پائين انداختم و گفتم: «ببخشيد حاجآقا!»
*راوي: مجتبي عسكري
ويژه نامه سالگرد اسارت سردار جاويدان اثر "حاج احمد متوسليان " و
همرزمانش در لبنان
چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا 2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا 3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا 4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا
پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com
تالارهای تحت مدیریت :
مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه