عراقي نگو، گودزيلا
دوشنبه 13 تیر 1390 8:29 PM
بي سر وصدا خزيدم و به سنگركمين دشمن رسيدم. مشتم را گره كردم ودعايي دردل خواندم و ازپشت سر روي دشمن پريدم ويك ضربه مشت جانانه به پس گردنش زدم. اما انگار با مشت به صخره سنگي كوبيده بودم! يا جدة سادات!عراقي نگو گودزيلابگو.دومتر ويك متر عرض.سيبيل از بنا گوش در رفته وقوي وعضلاني.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، شب عمليات بود.قرار بود كه من وچند نفر از دوستانم كه تخريب چي بوديم،جلوتراز رزمندگان وارد ميدان شده وبه سرعت مين ها را خنثي كنيم تا خداي نكرده اتفاقي براي ديگران نيفتد.
منطقه غرق در سكوت بود. فقط هرچند دقيقه از سوي دشمن يك رگبار بي هدف به سوي خط خودي شليك مي شد. عرق ريزان وچسبيده به زمين به كمك كارد سنگري تند تند مين ها را در مي اوردم وچاشني شان را باز مي كردم يا سيم تله اي را كه بين دو مين جهنده بود،مي بريدم.
آخر سر به انتهاي ميدان رسيدم. نفس راحتي كشيدم. مي دانستم تا لحظاتي ديگر پيشقراولان لشگرمان از راه مي رسند وان وقت دشمن را غافلگير وحقشان را كف دست مي گذاريم. يكهو صدايي از نزديك من بلند شد. چسبيدم به زمين وچشم تنگ كردم وبه جايي كه صدا امده بود،نگاه كردم. در ان تاريكي فقط سياهي يه ادم را توانستم تشخيص بدهم. يك عراقي در سنگر كمين نگهباني مي داد. اول مي خواستم همان جا بمانم وبگذارم حساب او را رزمندگان برسند،اما نمي دانم چطور شد كه زد به سرم ارتيست بازي در بياورم. تصميم گرفتم كه بلند شوم ومثل فيلم هاي سينمايي،گربه وار بروم واز پشت ناكارش كنم.
بي سر وصدا خزيدم وبه پشت سنگركمين دشمن رسيدم. در فيلم ها ديده بودم كه چطور قهرمان مي پريد وبا يك ضربه به پس گردن دشمن او را از پا در مي اورد وبي هوش مي كند. اب دهانم را قورت دادم. مشتم را گره كردم ودعايي دردل خواندم وبعد مثل بختك ازپشت سر روي دشمن پريدم ويك ضربه مشت جانانه به پس گردنش زدم. اما انگار با مشت به صخره سنگي كوبيده بودم! طرف فقط«هقي»كرد وبرگشت طرف من. يا جدة سادات!عراقي نگو گودزيلابگو. غولتشن بود.دومتر ويك متر عرض.سيبيل از بنا گوش در رفته وقوي وعضلاني. خواستم مشت دوم را بزنم كه مشتم توي پتجه اش اسير شد نامرد چند كلمه عربي بلغور كرد و بعد افتاد به جانم دِ بزن. به عمر كوتاهم چنان كتكي نخورده بودم.
چنان مي زد كه انگار قاتل پدرش را مي زند! چب وراست مشت و لگد بود كه به تك و پهلويم فرود مي آمد.خجالت وترس از لو رفتن عمليات را گذاشتم كنار وعربده ي از حنجره دادم بيرون. خدايي شد كه همان لحظه عمليات شروع شد و چند تا از دوستانم سر رسيدند. حالا ما هفت، هشت نفر بوديم و او يكي.اما مگر زورمان مي رسيد! مثل شير هاي گرسنه اي كه به گاوميش ها حمله مي كنند، از سر وكله اش آويزان شده بوديم و مي زديمش. من كه دل خوني از او داشتم، فقط گوشش را گاز مي گرفتم وتند تند به دماغ خرطم مانندش چنگ مي زدم.اما او با يك حركت ما را تاراند. دست انداخت واز نوك سلاحش گرفت و با قنداقش افتاد به جانمان. انگاري ناظم بي رحمي بود كه به جان چند دانش آموز درس نخوان شلوغ افتاده است.
حالا ما پيچ وتاب مي خوريم و گريه كنان خدا را صدا مي زديم و او هم مي زد.داشت دخلمان را مي آورد كه يك تير از غيب رسيد و درست خورد به پس كله اش و او با هيكل سنگينش تلپي افتاد روي من بدبخت. داشتم له مي شدم كه بچه ها آه وناله كنان آمدند و چند تايي زور زدند انگار بخواهيد يك جرثقيل را از جوي آب در بياورند، او را از روي من انداختند كنار. حالا صداي شليك و انفجار، زمين و زمان را لرزاند و ما هشت نفر آه وناله كنان داشتيم پك وپهلويمان رامي ماليديم. لامروت جاي سالم در تن و بدمان نگذاشته بود. با هزار مكافات خودمان را به يك ماشين رسانديم و رسيديم به اورژانس صحرايي. حالا درد وناله يك طرف، سؤال وپرسش امداد گرها، طرف ديگه كه:
شما چرا به اين حال وروز افتاده ايد؟
نگاه كنيد! انگار زير تانك رفته اند؛ يك جاي سالم تو بدنشان نيست!
برادر شما مجروح شديد يا تصادف كرديد؟
يكي از بچه ها كه حال وروزش بهتر از بقيه بود، با مكافات ماجرا را تعريف كرد.اما اي كاش تعريف نمي كرد.چون تا دميدن روز بعد كه از اورژانس زديم بيرون،از متلك ها وخنده اهالي اورژانس جان به سر شديم.
******