[نام کتاب] لابیرنت
جمعه 10 تیر 1390 1:51 PM
توضیحات:
- اول که مه لقا مرا دید – رفته بودم بیدارش کنم که برایم کمپرس آب گرم درست کند – دو دستی زد تو .سرش و گفت ، " خاک تو سرم چی شده چی شده ؟ " گفتم تصادف کردم – زود باش –"گفت " خدا مرگم بده – مگه اسفندیار خان همراتون نبود ؟
گفتم : " اینقدر سوال مزخرف نکن . بعد از کار منم میری میخوابی ، درم رو هیچکس باز نمی کنی .فهمیدی ؟ " و می دانستم اسفندیار نمی آید مه لقا پتو را کنار زد و بوی تن اش زد به دماغ ام ، دماغ ام را که جمع و جور کردم خون از زیر لب ام .زد بیرون و درد شروع شد
.
نویسنده : مهشید امیرشاهی
منبع : www.irtanin.com
پسورد : www.irtanin.com
پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.
عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!