پاسخ به:داستان های جالب و آموزنده
یک شنبه 5 تیر 1390 11:48 AM
ارزش محبت
روزی پسر فقیری زندگی می كرد كه برای گذراندن زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد . از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید پولی بدست آورد . روزی تنها یك سیب در جیب داشت و شدیداً احساس گرسنگی می كرد . تصمیم گرفت با زدن درب خانه ای غذایی طلب كند . درب خانه ای را زد . دختر جوانی درب را باز كرد . پسرك با دیدن دختر جوان دستپاچه شده بود به جای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد . دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسر شده بود به جای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد . پسر با طمانینه و به آهستگی شیر را سر كشید و سپس گفت : چقدر باید به شما بپردازم ؟
دختر جواب داد : چیزی نباید بپردازی . مادر به ما آموخته كه "نیكی ، مابه ازایی ندارد "پسرك گفت : پس من از شما سپاسگذاری می كنم .
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد . پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند . دكتر هواردکلی جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید . بلافاصله خود را به اطاق بیمار رساند و در اولین نگاه او را شناخت . دیری نپایید كه با تلاش های مستمر دكتر بیمار بهبود یافت .
سرانجام روز ترخیص بیمار فرارسید . صورتحساب دختر درون پاكتی به او تحویل داده شد . دختر از بازكردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت . مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد . با ترس و لرز درب پاكت را گشود .چند كلمه در گوشه صورتحساب توجه اش را جلب كرد .
"بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است"