0

از خودبیگانگی

 
hoosianp2011
hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:از خودبیگانگی
یک شنبه 5 تیر 1390  1:01 AM

از خودبیگانگی  2


 خودبیگانگی و فراموش كردن خود منحصر به این نیست كه انسان درباره هویت و ماهیت خود اشتباه می كند و ـ مثلاً ـ خود را با بدن جسمانی خود اشتباه بگیرد، بلكه هر چیزی كه انسان را از مسیر تكامل فطری اش باز دارد یا از آن مسیر منحرف كند، موجب نوعی از خود بیگانگی می شود. 

هگل و از خودبیگانگی

در فلسفه هگل دست یافتن به دانش حقیقی (دانش مطلق) به معنای بازیافتن خویشتن است. هگل نیز مانند فلوطین معتقد است كه دانش به معنای یگانگی داننده و دانسته است، اما به اعتقاد او این یگانگی با پیوستن انسان به خویشتن خویش حاصل می شود، نه با بیرون آمدن از خویشتن. هگل بر این بارو است كه اندیشه باید بر پای خود بایستند و متعلق خود (دانسته عین) و در نتیجه، دانش مطلق، حاصل شود. اما جذب دانسته در داننده به این معناست كه داننده ساختگار دانسته را بشناسد و از آنچه در درون آن می گذرد سر در آورد. یعنی داننده دَرِ صندوقچه اسرار را باز كند و محتوای آن را بیرون ریزد. بدین ترتیب، اسراری باقی نمی ماند؛ نتیجه روش فلسفی یا تحلیلی توضیح اسرار است، و در نتیجه، نفی اسرار. این محور مركزی اختلاف فلسفه هگل با تفكر شهودی است و گردش مفهوم بی خویشتنی از قدیم به جدید و از مثبت به منفی بر این محور صورت می گیرد. بنابراین، مفهوم بی خویشتنی در عصر جدید و به ویژه در دست هگل وارونه می شود. هگل مفهوم از خودبیگانگی را درحوزه های مختلف از جمله در حوزه دین به كار می برد و از مجموعه سخنان وی بر می آید كه وی دین را یكی از عوامل از خودبیگانگی انسان به معنای منفی آن می داند. هگل می گوید: دو نوع قانون داریم: ۱. قانون طبیعی؛ ۲. قانون وضع شده. وی دین را مجموعه ای از قضایا می داند كه از ناحیه مرجعی وضع شده و ما ملزم به تبعیت از آن هستیم و مبنای چنین دینی را اعتبار و اقتدار آن مرجع می داند نه تشخیص عقل. به نظر هگل، یهودیت یك چنین دینی است. هگل می گوید: پذیرفتن دین یعنی پذیرفتن قوانین وضعی و مقهور اراده غیر شدن و بیرون آمدن از امتداد وجودی خود. هگل این وضع را «بریدن» یا «فصل شدن» انسان از طبیعت خود می داند؛ زیرا در این حالت دیانت انسان كه تعیین كننده رفتار اوست از طبیعت او نمی جوشد، بلكه از بیرون بر او تحمیل می شود.(۷) هگل جوهر از خودبیگانگی را در این نكته نهفته می بیند كه فرد انسان احساس می كند حیات شخصیت فردی او خارج از ذات او، یعنی در جامعه و دولت وجود دارد. وی پایان از خودبیگانگی را عصر روشنگری می داند كه حقایق تقویت كننده بیگانگی كاهش می یابد. انگیزه خارجی امری عینی و صددرصد محسوس و ملموس می شود و دولت و سازمان دینی دیگر حقایقی هراس انگیز و اضطراب آفرین نیستند، بلكه بخشی از عالم مادی هستند كه در معرض بررسی و تحقیق علمی قرار می گیرند.(۸) هگل به از خودبیگانگی در حوزه اقتصاد نیز عنایت داشته و معتقد است تقسیم كار و تنوع آن انسان را از اینكه نیازهای خود را تأمین كند و به آنچه تولید می كند نیازمند باشد، دور می سازد و سبب اعتماد انسان به غیر خود (انسان های دیگر و صنعت و فن) و پیدایش نیرویی برتر از انسان و حاكم بر او می شود كه از حیطه قدرت او خارج است و آن موجود بیگانه بر او مسلّط می شود.(۹)

فوئرباخ و از خودبیگانگی

فوئرباخ، كه در حقیقت واسطه فكری میان هگل و ماركس است، از خودبیگانگی هگل را در دین مطرح كرده است. فوئر باخ، كه یك فیلسوف ماتریالیست است، دین را عامل بزرگ از خودبیگانگی انسان می شمارد.(۱۰) وی معتقد بود كه آدمی حق، محبّت و خیر را می خواهد و چون نمی تواند آن ها را تحقق بخشد، آن ها را به موجودی برتر، یعنی نوع انسان كه آن را «اللّه» می نامد، نسبت می دهد و در وجود خدایی با این صفات مجسّم می سازد و به این طریق از خود بیگانه می شود. به همین دلیل، وی دین را مانعی در راه پیشرفت مادی، معنوی و اجتماعی انسان تلقّی می كند. وی معتقد است كه انسان در سیر خود برای رهایی از دین و به تعبیری از خودبیگانگی، سه مرحله را گذرانده یا باید بگذراند: در مرحله نخست، خدا و انسان در دامن دین به هم آمیخته بودند؛ در مرحله دوم، انسان از خدا كناره می گیرد تا روی پای خود بایستد و مرحله سوم، كه فوئرباخ همه را به سوی تحقق بخشیدن به آن فرا می خواند، مرحله علم انسانی است كه انسان ماهیت خود را باز می یابد، مالك جوهر خویش می شود، نوع انسانی خدای انسان می گردد و به جای رابطه خدا و انسان، رابطه نوع انسانی و انسان مطرح می شود.(۱۱)

ماركس و از خودبیگانگی

كارل ماركس برای «كار» بالاترین ارزش را قایل است و می گوید: «انسان در روند كار، خود را می سازد و سرشت نوعی خود را به جا می آورد. بنابراین، زیستن یعنی كار كردن. به همین دلیل، ماركس كار را «تجلّی زندگی» می نامد.(۱۲) این تجلّی از زندگی ممكن است موجب «بیگانگی از زندگی» شود. این مشكل زمانی پیش می آید كه انگیزه كار نه «نیاز درونی»، بلكه «نیاز بیرونی» و «اتفاقی» باشد؛(۱۳) یعنی وقتی كه انسان ناچارباشد برای ادامه حیات خود، كار خود را و در واقع، خویشتن خود را مانند كالا بفروشد. كارل ماركس می گوید: «انسان از طریق الوهیت و ایدئولوژی "خود حقیقی اش" را تحقق نمی بخشد، بلكه از طریق اتحاد با جهان به وسیله كار خلّاق، فعالیّت سازنده، و روابط اجتماعی عینی و هماهنگش، ذات خود را محقق می سازد.» ماركس بر این باور است كه دین و آموزه های دینی یكی از موانعی است كه در مسیر خود شكوفایی كامل انسان قرار دارد و عامل از خودبیگانگی او می شود؛ به این بیان كه دین با دادن وعده و وعیدهای اخروی جلوی حركت توده های مردمی را می گیرد و نمی گذارد انسان ها در مقابل حكومت های استبدادی قیام كنند و از انسان یك موجود خیالی می سازد و هیچ گاه انسان به هویت حقیقی خودش دست نمی یابد و به این صورت از حقیقت خود فاصله می گیرد و از خود بیگانه می شود. ماركس راه نجات انسان ها را از خودبیگانگی، مقابله با دین و از بین بردن دین می داند. علاوه بر سه متفكر مذكور، توماس هابز (Tomas habbes)، بندیك اسپینوزا (Bendict spinozsa)، جان لاك (John Locke)، ژان ژاك روسو (jean jacuess Rousseau)، ماكس شلر (Max scheler)، یوهان فیخته (Johann Fichte)، ولفونگ گوته (Wolfgang goethe)، ویلهلم ون هامبولت (Wilhelm von humboldt)، سورن كی یر كه گورد (Soern kier kegoard) و پل تیلیخ (Paul Tilhich) از اندیشمندانی هستند كه به مسئله از خودبیگانگی پرداخته اند.(۱۴)

بررسی و ارزیابی

تأمّلی كوتاه درباره سیر تاریخی مفهوم از خودبیگانگی در فلسفه غرب و بدون تردید، پرداختن به مسئله «از خودبیگانگی» توسط اندیشمندان غربی به ویژه در سده هجدهم و نوزدهم میلادی نشان می دهد كه این مسئله یكی از مهم ترین مسائل انسان شناختی است. در واقع، یكی از دردهای مزمن و خطرناكی است كه انسانیت انسان را تهدید می كند و حداقل فایده آن هشداری است به همه انسان ها و رهبران فكری و فرهنگی جامعه بشری. اما تبیینی كه اندیشمندان غربی از این مسئله ارائه نموده اند، از نظر متفكّران ما به جدّ مورد نقد و بررسی است؛ زیرا ما دین را مانع از خودبیگانگی می دانیم، در حالی كه آن ها دین را عامل از خودبیگانگی انسان می دانند. وجه مشترك بیشتر این متفكران، به ویژه هگل، فوئرباخ و ماركس در زمینه رابطه دین و از خودبیگانگی، آن است كه هر سه دین را به عنوان یكی از مهم ترین علل از خودبیگانگی بشر می دانند و بر این باورند كه تا بشر دین را كنار نگذارد، نمی تواند خویشتن خویش را بازیابد؛ زیرا آن ها دین را حاكم بر اندیشه بشری می دانند و معتقدند پذیرش دین یعنی مقهور اراده غیر شدن و بیرون آمدن از امتداد وجودی خود. نقد و بررسی این دیدگاه ها به صورت تفصیلی از حوصله این نوشتار خارج است، اما به برخی از اشكالات اساسی آن ها اشاره می كنیم:

۱. تقریبا در همه این دیدگاه ها به ویژه در سه دیدگاهی كه بیان شد، این مطلب به چشم می خورد كه انسان را تنها در زندگی مادی این جهانی خلاصه می كنند و دیگر ساحت های وجودی انسان را نادیده می گیرند. حال آنكه، انسان موجودی است چند ساحتی كه در جای خود این مسئله به صورت مستدل به اثبات رسیده است.(۱۵)

۲. بیشتر این دیدگاه ها، خدا را موجودی ساخته ذهن خودآگاه یا ناخودآگاه بشر می دانند. این ادعا فاقد پشتوانه استدلالی و برهانی است و در جای خود به اثبات رسیده كه خدا یك موجود خیالی ساخته ذهن بشر نیست، بلكه موجودی واقعی و حقیقی است كه همه عالم هستی مخلوق، نیازمند و عین ربط به او هستند. به نظر می رسد، با فرو ریختن این دو مبنا كلیه تحلیل های مبتنی بر آن از بین می رود. به اعتقاد ما ریشه ها و عوامل پیدایش مسئله «از خودبیگانگی» به عنوان یك مشكل را باید در تعالیم و ادیان آسمانی جست وجو كرد و ادیان الهی پیش از هر متفكری به این مسئله پرداخته اند و همواره با بیان های گوناگون به انسان ها هشدار داده اند كه از این بیماری خطرناكی كه انسانیت آن ها را تهدید می كند، غفلت نورزند. بنابراین، ما در ادامه بحث مسئله از خودبیگانگی را از دیدگاه اسلام و روان شناسی مورد بررسی قرار می دهیم، سپس راه كارهایی برای پیش گیری و درمان آن ارائه می نماییم.
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها