فقر
چهارشنبه 26 خرداد 1389 11:26 PM
روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش
را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير
هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند
.
در راه
بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه
بود؟
»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر
!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه
كردي؟
»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم
!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد
گرفتي؟
»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:
«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم
و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند
.
حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست
!»
در پايان حرفهاي
پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد:
«متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما
واقعا چقدر فقير هستيم
!»