0

فقر

 
zakeri_m
zakeri_m
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 1740
محل سکونت : تهران

فقر
چهارشنبه 26 خرداد 1389  11:26 PM

 

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .

در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ »

پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر

پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟ »

پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم

پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ »

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:
«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم
و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست


در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد:
«متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما
واقعا چقدر فقير هستيم

 
 
 
زندگی را تو بساز ، نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف
زندگی یعنی جنگ ، تو بجنگ ، زندگی یعنی عشق ، تو بدان عشق بورز . . .
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها