ماجرای یک منبر
سه شنبه 31 خرداد 1390 10:51 AM
مرحوم «سید یوسف شهشهانی» از منبری ها و روضه خوانهای معروف قزوین در سالهای قبل از انقلاب به شمار می رفت. بسیار بذله گو و شوخ طبع بود و این خصوصیت و البته صراحت لهجه و رک گویی او زبانزد عام و خاص بود. صدای گرم و دلنشینی داشت. کمتر جایی روضه ای از طرف مسوولان و کله گنده های آن دوران برگزار می شد که سید یوسف حضور نداشته باشد.
مرحوم ابوی نقل می کرد؛ در اوایل دهه پنجاه به مناسبت ایام فاطمیه، مراسم روضه خوانی در منزل «سید باقر شادمان» * برگزار بود. ظاهراً فراموشی یا ناراحتی «شادمان» از سید یوسف باعث شده بود تا او را به این مراسم دعوت نکنند. شب دوم بود که مراسم برگزار می شد. منبری ها یکی یکی می آمدند و می خواندند و می رفتند. سید یوسف که تازه شنیده بود شادمان روضه ای گرفته و او را دعوت نکرده، در میانه برگزاری مراسم وارد مجلس شد و بدون اعتنا به صاحب خانه، گوشه ای نشست. وقتی یکی از آقایان روضه خوان، از منبر پایین آمد بلافاصله او بر فراز منبر نشست. شادمان که انتظار چنین عملی را از سید یوسف نداشت، دستپاچه شده بود. کاری هم نمی توانست بکند. سید یوسف بدون اعتنا به دستپاچگی صاحب مجلس، خونسردانه، منبرش را پس از ذکر مناقب رسول الله (ص) با این جمله شروع کرد: «دیشب خواب مادرم فاطمه زهرا (س) را دیدم. فرمود؛ پسرم چرا نشسته ای. چرا منزل شادمان روضه نمیری. گفتم: مادر، مرا دعوت نکرده. گفت: شادمان غلط کرده که تو را دعوت نکرده. مگه مجلس اوست. تو برو روضه ات را بخوان. این است که من امشب آمده ام...»!!
سید یوسف با بیان این جملات که باعث همهمه و پچ و پچ حضار در مجلس شد، منبرش را ادامه داد و با ذکر مصیبت پایین آمد. تا پایان 10 شب مراسم آمد و روضه اش را خواند و صاحب مجلس هم که یارای هیچگونه عکس العمل و واکنشی در برابر او را نداشت، از بیم تکرار ماجرای آن سال، اتفاقاً سال بعد پیش از آنکه دیگر آقایان را برای مجلس روضه خوانی خانه اش خبر کند، او را دعوت کرد!
پانوشت:
*سید باقر شادمان، نماینده دوره بیست و چهارم مجلس شورای ملی از حوزه انتخابیه تاکستان بود.
به قلم؛ محمدحسن سلیمانی (خیارجی)