0

معجزات امام مهدى (عج)

 
kkk2000
kkk2000
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 233
محل سکونت : خوزستان

معجزات امام مهدى (عج)
یک شنبه 29 خرداد 1390  10:36 PM

گوشه اى از خزانه علم امام (عج) در كودكى ‏ سعد بن عبدالله قمى مي‌گويد : اشتياق فراوانى به گردآورى كتب حاوى علوم مشكله و نكات ريز آنها داشتم و درباره كشف حقايق از درون آنها بسيار تلاش مى كردم . آزمند حفظ موارد خطا و اشتباه آنها بودم و مسائل علمى را كه برايم حادث مى شد به آسانى به كسى بازگو نمى كردم و نسبت به مذهب اماميه (تشيع) تعصبى خاص داشتم . از راحتى و آرامش گريزان و همواره به دنبال بحث و مجادله (بامخالفان) بودم و فرق مخالفت اماميه را نكوهش مي‌كردم و معايب پيشوايانشان را آشكارا بيان و از آن پرده درى مى كردم، تا آنكه روزى گرفتار فردى ناصبى (اهانت كننده به حضرات ائمه (ع)) شدم كه در منازعه عقيدتى سخت گيرتر و در دشمنى كينه توزتر و در جدال و مخاصمه تندتر و در سخن بدزبان‌تر و در پيروى از باطل، از تمام كسانى كه تا آن وقت ديده بودم متعصب‌تر بود.

سعد مى گويد: با حيله‌اى خود را از دستش رهانيدم ، ولى اندرونم از خشم لبريز بود و مى خواست جگرم از غصه پاره شود . پيش از اين نيز طومارى تهيه كرده بودم و در آن چهل و چند مسئله دشوار را كه پاسخ دهنده اى برايش نيافته، نوشته بودم و مى خواستم آنها را از عالم شهرمان-احمد بن اسحاق كه نماينده حضرت امام عسكرى (ع) بود، بپرسم . لذا به دنبالش رفتم و وى را در حالي‌كه براى رسيدن به محضر امام (ع) به قصد سامرا از قم خارج شده بود، در يكي از منازل بين راه ديدم. با او مصافحه نمودم و گفتم: اولاً مشتاق ديدار شما بودم و ثانياً طبق معمول سؤالاتى از شما دارم. گفت: من نيز مشتاق ملاقات مولايم ابومحمد (ع) هستم و مى خواهم اشكالاتى را كه درباره تأويل و تنزيل دارم از محضرشان سؤال كنم . همراهيت با من مبارك است زيرا بدين وسيله به دريايى وصل خواهى شد كه عجايب و غرايبش ناتمام و فناناپذير است و آن امام‌(ع) است. با هم به سامرا رفتيم و به درب خانة مولايمان رسيديم و اذن طلبيديم، و اجازه فرمودند و به داخل شرفياب شديم. بر دوش احمد بن اسحاق انبانى قرار داشت كه محتوى 160 كيسه دينار و درهم بود و سر هر كيسه آن را صاحبش مهر زده بود . سعد مى گويد : نمى توانم مولاى خود حضرت ابومحمد (ع) را در آن هنگام كه ديدارشان نمودم و نور سيمايشان ما را فرا گرفته‌بود به چيزى تشبيه جز ماه شب چهارده تشبيه كنم . بر زانوى راست امام (ع) كودكى نشسته بود كه از نظر خلقت و منظر همچون ستارة مشتري، و فرق مباركش مانند الفى بين دو واو گشوده بود . در مقابل مولايمان انارى طلايى قرار داشت كه نقش هاي بديع آن در ميان دانه هاى قيمتيش مى درخشيد و آن را يكى از بزرگان بصره تقديم كرده بود . در دست آن حضرت (ع) قلمى قرار داشت كه چون مى خواستند با آن بر صفحه كاغذ چيزى بنويسند ، آن طفل انگشتانشان را مى گرفت و مولاى ما انار را در مقابلش رها مي كردند و كودك را به آوردن آن سرگرم مى ساختند تا ايشان را از نوشتن باز ندارد . به آن حضرت سلام نموديم و ايشان پاسخ گرمى دادند و اشاره كردند كه بنشينيم . هنگامى كه از نوشتن فارغ شدند، احمد بن اسحاق آن انبان را از زير عبايش بيرون آورد و مقابل حضرت (ع) نهاد. امام (ع) به آن طفل نگريستند و فرمودند: فرزندم ، مُهر را از هداياي شيعيان و دوستانت بردار.1 و آن كودك فرمود: مولاى من آيا رواست كه دستي طاهر را به سوى هداياى آلوده و ناپاكى كه حلال و حرام آن در هم آميخته است دراز كنم.2 و مولايم فرمودند: اى پسر اسحاق ، آنچه در انبان است را بيرون آور تا (اين كودك) حلال آن را از حرامش جدا نمايد.3 همين كه احمد اولين كيسه را از انبان خارج ساخت، آن طفل فرمود : اين كيسه متعلق به فلان شخص، فرزند فلان و ساكن فلان محله قم است. درون آن 62 دينار است كه 45 دينارش از محل بهاى فروش زمين سنگلاخى است كه صاحبش آن را از پدر خود به ارث برده بود و 14 دينارش از محل بهاى 9 لباس و 3 دينار از اجاره دكان‌هاست.4 مولايمان فرمودند : راست گفتى فرزندم ، اكنون اين مرد را راهنمايى كن كه حرام كدام است.5 آن كودك فرمود : وارسى كن كه آن دينار ري مربوط به تاريخ فلان سال كه نقش يك طرف آن محو شده و آن طلاى آملى كه وزن آن ربع دينار است ، كجاست . سبب حرمتش اين است كه صاحب اين دينارها در فلان ماه از فلان سال ، يك من و يك چارك نخ را به همساية خود داد تا آن را برايش ببافد ولى مدتى بعد دزد آن نخ‌ها را ربود . بافنده به صاحب آن خبر داد كه نخ‌ها ربوده شده اما صاحب آن گفتة وى را تكذيب كرد و به جاى آنها يك من و نيم نخ از او بازستاند و از آن نخ ها جامه اى بافت كه اين دينار و آن طلا بهاى آن است.6 وقتى كه احمد بن اسحاق آن‌را گشود ، درون آن نامه‌اى بود كه در آن نام صاحب مال و مقدار آن نوشته بود و دينارها و طلا با همان نشانه درون آن قرار داشت. سپس كيسة ديگرى را بيرون آورد و آن كودك فرمود : اين متعلق به فلان شخص، فرزند فلاني، ساكن فلان محله قم است و درون آن 50 دينار مي‌باشد كه دست زدن به آن بر ما روا نيست.7 عرض نمودم : چرا؟ فرمود : زيرا اين از بهاى گندمى است كه صاحب آن بر كشاورزانش دربارة تقسيم آن ستم كرده است و سهم خود ا با پيمانة كامل برداشته اما سهم كشاورزان را با پيمانة ناقص داده است.8 مولايمان فرمودند : راست گفتى فرزندم . سپس به احمدبن اسحاق فرمودند : همه اينها را بردار و به صاحبانشان بازگردان يا آنكه بسپار كه آن را به صاحبانشان بازگردانند ، زيرا ما به آن نيازى نداريم ، و لباس آن پيرزن را بياور.9 و احمد گفت: آن لباس درون جامه‌دانى بود كه آن را فراموش كردم؛ و هنگامى كه رفت تا آن را بيرون بياورد، در آن هنگام امام (ع) به من نظرى نمودند و فرمودند : اى سعد ، براى چه اينجا آمدي؟10 عرض نمودم: احمد بن اسحاق مرا به ديدار مولايمان تشويق نمود. حضرت فرمودند : آن سؤالاتى كه مى خواستي بپرسى چه؟11 عرض كردم : سرورم آن سؤالات نيز باقى است. آنگاه امام فرمودند : پس (آنها را) از نور چشمم سؤال كن.12 و آن طفل فرمود : از هرچه برايت پيش آمده سؤال كن.13 عرضه داشتم: اى مولا و فرزند مولاى ما، از شما (اهل بيت) براى ما روايت كرده‌اند كه رسول خدا(ص) طلاق زنان خود را به دست اميرالمؤمنين(ع) قرار دادند، و حضرت امير(ع) در روز جنگ جمل به سراغ عايشه فرستادند و به او فرمودند: «تو با فتنه‌گرى خود بر اسلام و مسلمين غبار ستيزه پاشيدى و فرزندانت را از روى نادانى به پرتگاه نابودى كشاندي، اگر دست از من برنداري، تو را طلاق مي‌دهم»، در حالى كه زنان رسول خدا(ص) با رحلت آن حضرت(ص) مطلقه شده‌اند. [حضرت صاحب‌الزمان(ع)] فرمودند: طلاق چيست؟14 عرض كردم: بازگذاشتن طريق [ازدواج]. فرمودند: اگر طلاق آنها با رحلت رسول خدا(ص) باشد، پس چرا براى آنها شوهر كردن حلال نبود؟15 عرض كردم: زيرا خداى متعال شوهر كردن را بر آنها حرام نموده بود. آن حضرت(ع) فرمودند: چطور؛ در حالى كه رحلت رسول خدا(ص) راه را براى آنها باز كرد؟16 عرض كردم: اى فرزند مولايم پس آن طلاقى كه رسول خدا(ص) حكم آن را به اميرالمؤمنين(ع) واگذار فرمودند، چه بود؟ حضرتشان فرمودند: خداوند متعال شأن زنان پيامبر(ص) را عظيم گردانيد و آنان را به شرافت مادرى امت مخصوص كرد و رسول خدا(ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: اى اباالحسن، اين شرافت تا هنگامى براى آنها باقى است كه به طاعت خدا مشغول باشند و هر كدام از آنها كه پس از من از امرخدا نافرمانى و عليه تو خروج (شورش) كند، راه را براى شوهر كردنش باز بگذار و او را از شرافت مادرى مؤمنان ساقط كن.17 عرض كردم: معناى «فاحشة مبيّنه» كه اگر زن در مدت «عدّه» آن را مرتكب شود، بر شوهر او رواست كه او را از خانه‌اش بيرون براند، چيست؟ فرمودند: منظور از فاحشة مبينه «مساحقه» است نه زنا؛ زيرا اگر زنى مرتكب زنا شود و حدّ بر او جارى شود، نبايد مردى كه مي‌خواسته با او ازدواج كند، به خاطر اجراى حد از ازدواج با او امتناع كند اما اگر مساحقه كند، بايد «رجم» شود و رجم، خوارى است. و كسى كه خداوند فرمان رجمش را بدهد، او را خوار ساخته و كسى را كه خدا خوار سازد، وى را دور گردانيده است و هيچ كس را نسزد كه با او نزديكى نمايد.18 عرض كردم: اى فرزند رسول خدا، معناى فرمان خدا به پيامبرش موسي(ع) كه به او فرمود: فاخلع نعليك إنّك بالوادى المقدّس طويً.19 نعلين خود را بدر آر كه در وادى مقدس «طوي» هستي. چيست؛ زيرا فقهاى فريقين (شيعه و سني) مي‌پندارند نعلين او از پوست مردار بوده است. آن حضرت(ع) فرمودند: هر كس چنين گويد به موسي افترا بسته و او را در نبوتش نادان شمرده است زيرا امر از دو حال خارج نيست؛ يا نماز موسى در آن روا بوده و يا نبوده است. اگر روا بوده، طبعاً جايز است كه با نعلين در آنجا پاى نهد، زيرا هرچند آن بقعه مقدس و مطهر باشد از نماز مقدس‌تر و مطهرتر نبوده است و اگر نماز موسى در آن نعلين جايز نبوده است، لازم مي‌آيد كه موسى حلال و حرام را نداند و نداند كه چه چيزى در نماز روا و چه چيزى ناروا است كه اين [عقيده] كفر است.20 عرض كردم: پس مقصود از آن چيست؟ فرمودند: موسى در وادى مقدس با پروردگارش مناجات كرد و گفت:  «بارالها، من تو را خالصانه دوست دارم و از هرچه غير تو است دل شسته‌ام» در حالى كه اهل خود را بسيار دوست مي‌داشت. خداى متعال به او فرمود:  «نعلين خود را بدر آر» يعنى اگر مرا خالصانه دوست مي‌دارى و از هرچه غير من دل شسته‌اي، قلبت را از محبت اهل خود تهى ساز.21 عرض كردم: اى فرزند رسول خدا(ص) تأويل آية «كهيعص»)22) چيست؟ فرمودند: اين [حروف] از اخبار غيبى است كه خداوند زكريا را از آن آگاه نموده و سپس آن‌را به حضرت محمد [ص] بازگو نموده است و داستان آن از اين قرار است كه زكريا از پروردگارش درخواست كرد كه نام‌هاي پنج‌تن مطهر را به وى بياموزد و خداوند متعال جبرئيل را بر او فرستاد و آن نام‌ها را به او تعليم نمود. زكريا هنگامى كه «محمد» و «علي» و «فاطمه»‌ و «حسن» را ياد مي‌كرد، اندوهش برطرف مي‌شد و گرفتاريش زايل مي‌گشت اما چون «حسين» را ياد مي‌نمود، بغض و غصه گلويش را مي‌گرفت و مي‌گريست و مبهوت مي‌شد. روزى گفت: «بارالها، چرا وقتى آن چهار نفر را ياد مي‌كنم، تسلى مي‌يابم و اندوهم برطرف مي‌شود، اما وقتي حسين را ياد مي‌كنم اشكم جارى و ناله‌ام بلند مي‌شود؟» خداوند متعال او را از اين ماجرا آگاه كرد و فرمود: «كهيعص؛ كاف، ها، يا، عين، صاد». « كاف» اسم كربلا، «هاء» رمز هلاك عترت و «ياء» نام يزيد ظالم بر حسين(ع) و «عين» عطش و «صاد» صبر اوست. چون زكريا اين مطلب را شنيد نالان و اندوهناك گرديد و تا سه روز از عبادتگاهش بيرون نيامد و به كسى اجازه نداد كه نزد او بيايد و گريه و ناله سرداد و نوحة او چنين بود كه: «بارالها، از مصيبتى كه براى فرزند بهترين خلايق خود تقدير كرده‌اي دردمندم؛ خدايا، آيا اين مصيبت را در آستانة او نازل مي‌كنى و آيا جامة اين مصيبت را بر تن على و فاطمه مي‌پوشانى و اين فاجعه را بر ساحت آنها فرود مي‌آوري.» و بعد از آن مي‌گفت: «بارالها! فرزندى به من عطا كن تا در پيرى چشمم به او روشن باشد و او را وارث و وصيّ من قرار ده و منزلت او را نزد من مانند منزلت حسين قرار بده و چون او را به من ارزانى داشتي، مرا شيفتة او گردان و سپس مرا دردمند او نما همچنان كه حبيبت، محمد را دردمند فرزندش گردانيدي.» و خداوند يحيى را به او داد و او را دردمند وى ساخت و دورة حمل يحيى شش ماه بود و باردارى حسين(ع) نيز شش ماه بود كه آن نيز داستانى طولانى دارد.23 عرض كردم: سرورم، چرا مردم از انتخاب امام براى خويش منع شده‌اند؟ آن حضرت(ع) فرمودند: امام مصلح يا مفسد؟24 عرض كردم: امام مصلح. فرمودند: آيا امكان ندارد كه انتخابشان فرد مفسدى را شامل شود در حالى كه احدى از صلاح و فساد درون ديگرى آگاه نيست؟25 عرض كردم: چرا، ممكن است. حضرت(ع) فرمودند: علت آن همين است و برايت دليل ديگرى مي‌آورم كه عقلت آن را بپذيرد. به من بگو رسولان الهى كه خداى متعال آنان را برگزيده و كتاب بر آنها فرو فرستاده و وحى و عصمت را پشتيبان آنان نموده تا پيشواي ملت‌ها و براى برگزيدن هدايت‌يافته‌تر از ديگران باشند. [پيامبراني] مانند: موسى و عيسي(ع)، آيا با وجود برترى عقلى و كمال علميشان ممكن است منافق را مؤمن بپندارند و او را انتخاب كنند؟26 عرض نمودم: خير. فرمودند: اين موسى ـ كليم‌الله ـ است كه با وجود تزايد عقل و كمال و نزول وحى بر او، هفتاد تن از برجستگان قوم و شخصيت‌هاي سپاهش را براى ميقات پروردگار خويش برگزيد و در ايمان و اخلاص آنها هيچ‌گونه شك و ترديدى نداشت، اما انتخاب او بر منافقين تعلق گرفته بود. خداوند متعال مي‌فرمايد: واختار موسى قومه سبعين رجلاً لميقاتنا.27 و موسى هفتاد نفر از قوم خود را براى ميقات ما برگزيد. تا آنجا كه مي‌فرمايد: لن نؤمن لك حتّى نرى الله جهرةً فأخذتهم الصّاعقة بظلمهم.28 [آنان به موسى گفتند:] تا خدا را آشكارا نبينيم، به تو ايمان نمي‌آوريم. پس صاعقة عذاب به سبب ظلمشان ايشان را فرا گرفت. وقتى كه مي‌بينيم انتخاب‌شدگان [دست] پيامبر فاسد بودند، نه صالح ـ در حالى كه او مي‌پنداشت آنها صالح هستند ـ در مي‌يابيم كه انتخاب (برگزيدن) اختصاص به كسى دارد كه به ضماير و سراير وجود مردم آگاه است. در جايى كه پيامبران به جاى صالح، فاسد باشند، انتخاب مهاجرين و انصار اعتبار و ارزشى ندارد.29 ...سعد مي‌گويد: سپس مولايمان، حضرت حسن‌بن‌علي، امام عسكرى (ع) همراه با آن طفل مبارك براى اقامة نماز برخاستند و من نيز بازگشتم و به جستجوى  احمد بن‌اسحاق پرداختم، و او گريه‌كنان به استقبالم آمد. از  او پرسيدم: چرا تأخير كردى و چرا گريان هستي؟ گفت: جامه‌اى را كه مولايم فرمودند گم كرده‌ام. به او گفتم: تقصيرى متوجه تو نيست، برو و حضرت(ع) را آگاه كن. شتابان رفت و خندان برگشت و بر محمد و آلش(ص) صلوات مي‌فرستاد. پرسيدم خبر چيست؟ گفت: آن جامه را ديدم كه زير قدوم مولايم گسترده بود و بر آن نماز مي‌خواندند. سعد مي‌گويد: خداى را سپاس گفتم و پس از آن نيز چند روزى به منزل مولايمان رفتيم اما آن كودك گرانقدر را نزد آن حضرت مشاهده نكرديم.30

پاورقيها:   1. يا بنيّ فضّ الخاتم عن هدايا شيعتك و  مواليك .    .2 يا مولاى أيجوز أن أمدّ يداً طاهراً إلى هدايا نجسةٍ و أموالٍ رجسةٍ قد شيب أحلّها بأحرمها . 3. يابن إسحق ، إستخرج ما فى الجراب ليميّز ما بين الحلال و الحرام منها. 4. هذه لفلان بن فلانٍ من محلّة كذا بقم، يشتمل على اثنين و ستّين ديناراً ، فيها من ثمن حجيرة باعها صاحبها و كانت إرثاً له عن أبيه خمسة و أربعون ديناراً و من أثمان تسعة أثواب أربعة عشر ديناراً و فيها من أجرة الحوانيت ثلاثة دنانير. 5. صدقت يا بنيّ دلّ الرّجل على الحرام منها. 6. فتّش عن ديناررازيّ السكّة ، تاريخه سنة كذا ، قد انطمس من نصف إحدى صفحتيه نقشه و قراضةٌ آمليّةٌ و زنها ربع دينارٍ و العلّة فى تحريمها أنّ صاحب هذه الصّرّة وزن فى شهر كذا من سنة كذا على مائك من جيرانه من الغزل مناً و ربع منًّ فاتت على ذلك مدّة و فى انتهائها قيض لذلك الغزل سارق ، فاخبر الحائك صاحبه فكذّبه و استرد منه بدل ذلك منّا و نصف منّ عزلاً ادقّ ممّا كان دفع اليه و اتّخذ من ذلك ثوباً كان هذا الدينار مع القراضة ثمنه . 7. هذه لفلان بن فلان من محلة كذا بقم تشتمل على خمسين ديناراً لايحلّ لنا     لمسها . 8. لأنّها من ثمن حنطةٍ جاف صاحبها على اكّاره فى المقاسمة و ذلك أنّه قبض حصّته منها بكيل وافٍ و كان ما حصّ الأكّار بكيلٍ بخسٍ . 9. يا احمدبن اسحق ، احملها بأجمعها لتردّها أو توصى بردّها على أربابها فلاحاجة لنا في شيءٍ منها و ائتنا بثوب العجوز . 10 . ما جاء بك يا سعد؟ 11. والمسائل التى أردت أن تسال عنها ؟ 12. فسل قرّة عيني. 13. سل عمّا بدا لك منها . 14. ما الطّلاق؟ 15. فإذا كان طلاقهنّ وفاة رسول الله(ص) قد خلت لهنّ السّبيل فلم لايحلّ لهنّ الأزواج؟ 16. كيف و قد خلّى الموت سبيلهنّ؟ 17. إنّ الله تقدّس اسمه شأن نساءالنّبيّ(ص) فحصّهنّ بشرف الأمّهات فقال رسول‌الله: يأباالحسن إنّ هذا الشّرف باقٍ لهنّ ما دمن لله على الطّاعة فأيّتهنّ عصت الله بعدى بالخروج عليك فأطلق لها فى الأزواج و أسقطها من شرف أمومة المؤمنين. 18. الفاحشة المبيّنه هى السّحق دون الزّنا فإنّ المرأة إذا زنت و اُقيم عليها الحدّ ليس لمن أراده أن يمتنع بعد ذلك من التّزوّج بها لأجل الحدّ و إذا سحقت وجب عليها الرّجم و الرّجم خزيٌ و من قد أمر الله برجمه فقد أخزاه و من أخزاه فقد أبعده فليس لأحدٍ أن يقربه. 19. سورة طه (20)، آية 12. 20. من قال ذلك فقد افترى على موسى و استجهله فى نبوّته لأنّه ما خلا الأمر فيها من خطيبين: إمّا أنّ تكون صلاة موسى فيهما جائزةً أو غير جائزةٍ، فإن كانت صلاة جائزةً جازله لبسهما فى تلك البقعة و إن كانت مقدّسةً مطهّرةً فليست بأقدس و أطهر من الصّلاة و إن كانت صلاته غير جائزةٍ فيهما فقد أوجب على موسى أنّه لم يعرف الحلال من الحرام و ما علم ماتجوز فيه الصّلاة و مالم تجز و هذا كفرٌ. 21. إنّ موسى ناجى ربّه بالواد المقدّس فقال: يا ربّ إنّى قد أخلصت لك المحبة منّى و غسلت قلبى عمّن سواك، و كان شديد الحبّ لأهله، فقال الله تعالي، «إخلع نعليك»؛ أى أنزع حبّ أهلك من قلبك إن كانت محبّتك لى خالصةً و قلبك من الميل إلى من سواى مغسولاً. 22. سورة مريم (19)، آية 1. 23. هذه الحروف من أنباء الغيب أطلع الله عليها عبده زكريّا ثمّ قصّها على محمّد(ص) ذلك أنّ زكريّا سأل ربّه أن يعلّمه أسماء الخمسة فأهبط عليه جبرئيل فعلّمه إيّاها فكان زكريّا إذ ذكر محمّداً و عليّاً و فاطمة و الحسن سرى عنه همّه و انجلى كربه و إذا ذكر الحسين خنقته العيرة و وقعت عليه البهرة فقال ذات يومٍ: ياإلهى ما بالى إذا ذكرت أربعاً منهم تسلّيت بأسمائهم من همومى و إذا ذكرت الحسين تدمع عينى و تثور زفرتي؟ فأنبأه الله تعالى عن قصّته و قال: «كهيعص» فـ «الكاف» اسم كربلاء و «الهاء» هلاك العترة و «الياء» يزيد و هو ظالم الحسين(ع) و «العين» عطشه و «الصّاد» صبره. فلمّا سمع ذلك زكريّا لم يفارق مسجده ثلاثة أيّامٍ و منع فيها النّاس من الدّخول عليه و أقبل على البكاء و النّحيب و كانت ندبته: «إلهى أتفجّع خير خلقك بولدة، إلهى أتنزل بلوى هذه الرّزيّة بفنائه إلهى أتلبس عليّاً و فاطمة ثياب هذه المصيبة، إلهى اُتحلّ كربة هذه الفجيعة بساحتهما»؟ ثمّ كان يقول: «اللّهمّ ارزقنى ولداً تقرّبه عينى على الكبر و اجعله وارثاً و وصيّاً و اجعل محلّه منّى محلّ الحسين، فإذارزقتنيه فافتنّى بحبّه ثمّ فجّعنى به كما تفجّع محمّداً حبيبك بولده» فرزقه الله يحيى و فجّعه به و كان حمل يحيى ستّة أشهر و حمل الحسين(ع) كذلك و له قصّةٌ طويلةٌ. 24. مصلحٌ أو مفسدٌ؟ 25. فهل يجوز أن تقع خيرتهم علي‌المفسد بعد أن لايعلم أحدٌ ما يخطر ببال غيره من صلاحٍ أو فسادٍ؟ 26. فهي العلّة و أوردها لك ببرهانٍ ينقاد له عقلك، أخبرنى عن الرّسل اصطفاهم الله تعالى و أنزل عليهم الكتاب و أيّدهم بالوحى و العصمة إذهم أعلام الأمم و أهدى إلى الإختيار منهم مثل موسى و عيسي(ع) هل يجوز مع وفور عقلهما و كمال علمهما إذا همّا بالإختيار أن يقع خيرتهما على المنافق و هما يظنّان أنّه مؤمنٌ. 27. سورة اعراف (7)، آية 155. 28. سورة نساء (4)، آية 153. 29. هذا موسى كليم الله مع وفور عقله و كمال علمه و نزول الوحى عليه اختار من أعيان قومه و وجوه عسكره لميقات ربّه سبعين رجلاً ممّن لايشكّ فى إيمانهم و إخلاصهم، فوقعت خيرته على المنافقين، قال الله تعالي: «واختار موسى قومه سبعين رجلاً لميقاتنا» إلى قوله: «لن نؤمن لك حتّى نرى الله جهرةً» فأخذتهم الصاعقة بظلمهم» فلمّا وجدنا إختيار من قد اصطفاه الله للنّبوّة واقعاً على الآقسد دون الأصلح و هو يظنّ أنّه الأصلح دون الأفسد علمنا أن لاإختيار لمن يعلم ما تخفى الصّدور و ما تكنّ الضمائر و تتصرّف عليه السّرائر و أن لاخطر لاختيار المهاجرين و الأنصار بعد وقوع خيرة الأنبياء على ذوى الفساد لمّا أرادوا أهل الصّلاح. 30. الصدوق، محمدبن‌علي‌بن‌الحسين‌بن‌بابويه، كمال‌الدين و تمام النّعمة، ص451، باب44، ح21، با استفاده از ترجمة منصور پهلوان؛ نيز الطبرى (الآملي)، محمدبن‌حرير، دلائل الإمامة، 274. منبع: ماهنامه موعود، شماره 64  
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها