0

فقط عشق

 
zaahra
zaahra
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1391 
تعداد پست ها : 2477
محل سکونت : تهران

پاسخ به:فقط عشق
یک شنبه 26 آذر 1391  6:17 PM

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

 

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

 

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

 

اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

 

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

 

وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

 

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

 

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

 

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

 

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

 

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

 

پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

 

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

 

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

 

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

 

از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار

 

"دلمان که میگیرد، تاوان لحظه هایی ست که دل میبندیم"

 

تشکرات از این پست
tahmores
دسترسی سریع به انجمن ها