0

روزگاري

 
mehdigerdali
mehdigerdali
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 5587
محل سکونت : خوزستان

روزگاري
شنبه 21 خرداد 1390  3:23 PM

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود،  پسر ١٠ ساله‌اى وارد کافی شاپ هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد.  بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند،  با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، اشک در چشمانش حلقه زد . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود! یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد،  امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود  و به بستنى خالى اکتفا کرده بود!    

 

***به بهشت نمی روم اگر مــــــادرم آنجا نباشد***

آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . نمل/79

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها