0

آخرين حجت، واپسين منجي

 
mmmohamad_1375
mmmohamad_1375
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 39
محل سکونت : فارس

آخرين حجت، واپسين منجي 3
جمعه 20 خرداد 1390  8:33 PM

در واقع، اشکالي که دکتر سروش در خصوص ناهماهنگي ختم نبوت با امامت و مهدويت مطرح کرده بر مبناي نگرش اول، که نگرش خود وي مي‌باشد، وارد است و به نظر مي‌رسد آن نگرش مبناي عمدة نظراتش در حوزة دين‌شناسي باشد؛ نظراتي همانند دين حداقلي، سکولاريسم، پلوراليسم، بسط تجربة نبوي و مانند آن؛ تنها مسئلة مهمي که به نظر من در خصوص انديشه‌هاي وي باقي مانده، که تبيين نشده رها شده است، مسئلة چرايي دينداري در عصر خاتميت است. آنچه من از مجموع نظرات ايشان تا کنون استنباط کرده‌ام، اين است که ايشان دينداري را امري غيرعقلاني مي‌دانند، و البته نه لزوماً ضد عقلاني، بهتر است بگوييم دينداري را امري سليقه‌اي (سليقه کاملاً شخصي و دروني و غير آبژکتيو) مي‌دانند و لذا دينداري «ضرورت» ندارد  هر چند احتمالاً ضرري هم ندارد و باز براي همين است که در همين سخنراني نيز در نهايت بحث، نشان مي‌دهند که مشکل اصلي دكتر سروش جمع امامت با ختم نبوت نيست بلکه جمع امامت (به عنوان يکي از مؤلفه‌هاي اين دينداري سليقه‌اي) با دموکراسي است.
اما صرف اينکه آن نگرش، متفاوت از اين نگرش مي‌باشد، نمي‌تواند تعارض مطرح شده را حل کند. زماني تعارض مذکور پاسخي منطقي مي‌يابد که نشان دهيم نگرش دوم نگرشي قابل دفاع است که بر اساس آن، تعارض مذکور پاسخ منطقي مناسبي مي‌يابد و اين مطلبي است که قصد داريم در اينجا بدان بپردازيم.
در منطقي که از متون ديني به سادگي قابل استخراج است، نبوت و دينداري ضرورت دارد و اين ضرورت ناشي از نوع خداشناسي ماست و تنها کساني که درک خداشناسي سطحي و نادرستي دارند، منکر نبوت هستند.9 طبق اين منطق، اگر ما خداوند را به حکمت و رحمت بشناسيم، در مي‌يابيم که خداوند کار عبث انجام نمي‌دهد و اينکه انسان را بيافريند و بعد از چند صباحي بميراند و کار تمام شود، عبث است و خداوند قطعاً چنين کاري نمي‌کند؛ بلكه انسان زندگي جاودانه‌اي خواهد داشت و مقصد انسان خدا (رسيدن به همه کمالات،كمال مطلق)10 است. خدا بي نهايت است پس طبيعي است که مقصد بي نهايت است و باز واضح است که عقل انسان مي‌داند که براساس محاسبات عادي‌، با عمر محدود نمي‌تواند راه نامحدود را طي کند. تنها حالت ممکن براي طي اين مسير، استفاده از راهکاري غير متعارف است تا بتوان مسير نامحدود را در زمان محدود طي کرد و براي همين خداوند وحي را مي‌فرستد و اين راهکار غير متعارف از راهي غيرمتعارف (يعني راهي غير از تجربه و استدلال عادي) در اختيار بشر قرار مي‌دهد. بدين معناست که نبوت ضرورت مي‌يابد.11
در تعبير فوق انسان بايد راهکار را بياموزد تا بتواند طي مسير کند؛ پس پيامبر، معلم است نه تحکم کننده؛ و اگر اثبات عصمت نبي مي‌شود و اگر پيامبر حق تشريع دارد اصلاً بدين معنا نيست که دورة نبوت، دورة تحکم کردن است، بلکه باز عقل است كه اصل عصمت را در خصوص نبي اثبات مي‌کند؛ چرا که اين راهکار بايد به صورت دقيق و بي کم‌وکاست در اختيار انسان قرار گيرد. از آنجا که نه فقط فرد، بلکه جامعة انساني نيز مراتب درک را به تدريج طي مي‌کند، درس‌ها و به ناچار معلم‌ها نيز به تدريج عوض مي‌شوند (به تعبير استاد مطهري مانند دانش آموزي که از کلاس اول دبستان شروع مي‌کند و سال به سال بالا مي‌رود). کم‌كم بلوغ عقل به مرحله اي مي‌رسد که مي‌تواند کل برنامة هدايتي خود را يک‌جا تحويل بگيرد؛ و اين دوره، دورة ختم نبوت است؛ اما همين سخن ساده که اجمالاً مورد قبول دکتر سروش و اقبال است، نياز به تعبير دقيق دارد. يک‌بار تعبير ما از بلوغ عقل بشر اين است که به مرحله‌اي مي‌رسد که براي طي مسير کمال ديگر نيازمند هدايت نيست و همه چيز را خودش تشخيص مي‌دهد. اين همان معنايي است که دکتر سروش در باب ختم نبوت در آثار مختلف خود ارايه داده و همان نظرية اقبال است که به تعبير شهيد مطهري، نه ختم نبوت، بلکه ختم ديانت است.12 طبق استدلالات فوق، اين سخن مردود است؛ زيرا هنوز مسئله و معضل اول (راهي براي رسيدن به مقصد  نامحدود در زمان محدود) بر جاي خود باقي است و عقل عادي، هيچ‌گاه خود نمي‌تواند اين مسئله را حل ‌کند. بر اساس اين دليل، وحي و برنامة خاص الهي تا ابد، مورد نياز است.13 و بلوغ عقل بشر اين است که بشر مي‌تواند برنامة هدايت را يک‌جا تحويل بگيرد و ديگر نيازمند وحي جديد نيست نه اينکه اصلاً نيازمند محتواهايي که از طريق وحي به او مي‌رسد، نيست. عدم نياز به تجديد وحي غير از عدم نياز به اصل وحي است.
تا اينجا بحث تعارض ختم نبوت با تجديد نبوت حل شده، بدون اينکه مستلزم ختم ديانت باشد. اما هنوز بحث تعارض ظاهري آن با امامت ( كه محل اصلي بحث است) حل نشده است؛ اما دقت در همين معناي بلوغ عقل بشر مي‌تواند نشان دهد که اين تعارض هم برقرار نيست. براي اينکه  اين قسمت از بحث بهتر فهميده شود بگذاريد اشکال ديگري مطرح کنم و آن اينکه آيا واقعاً اعراب جاهليت زمان پيامبر(ص)، عقلشان کامل‌تر و بالغ‌تر بود يا مثلاً مردم در زمان فلاسفة يونان باستان در چند قرن قبل و اصلاً چه معياري براي بلوغ عقل بشر هست. آيا اين يک سخن تحکمي ‌نيست؟  واقعاً همان سخن اقبال که «دورة خاتميت، دورة عقل استقرايي بشر است» اين دوره در آن زمان رخ داد يا مربوط به قرن 17 ميلادي است؟14
اگر خوب دقت کنيم معياري براي بلوغ عقل بشر هست که اگر آن معيار درست فهميده شود معلوم مي‌شود که امامت نه تنها مخالف بلوغ عقل بشر نيست، بلکه اساساً لازمة آن است. براي اينکه اين معيار معلوم شود بار ديگر به عصر تجديد نبوت برگرديم.
در تاريخ دو گونه پيامبر داشته‌ايم: پيامبران تشريعي و پيامبران تبليغي. گروه اول شريعت جديد مي‌آوردند و عمدة کارشان ناشي از تحول در مقتضيات زمان از طرفي، و عدم بلوغ بشر براي گرفتن برنامة کامل از طرف ديگر بود؛ و گروه دوم آن  برنامه را تا زماني که تاريخ مصرفش نگذشته بود با كمك وحي بر مسايل روز تطبيق مي‌دادند و همچنين غلط بودن تحريفاتي که در اصل برنامه (متون مقدس) رخ مي‌داد نشان داده و نسخة اصل را ارايه مي‌كردند.
 

محمد
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها