زندگینامه پیر هون
چهارشنبه 25 خرداد 1390 2:25 PM
زندگینامه پیر هون
پیرهون بنیانگذار مکتب شکگرایی، یکیاز مکاتب عصر یونانیمآبی(هلنیسم) است. ویحوالیسال ۳۶۵ پیش از میلاد در پلوپونز زاده شد و در سال ۲۷۵ پیش از میلاد چشم از جهان فروبست. در آغاز نقاش گمنام و تنگدستیبود و سپس به فلسفه رویآورد و با عشق و علاقه به مطالعهیآثار دمکریت پرداخت.

پیرهون بنیانگذار مکتب شکگرایی، یکیاز مکاتب عصر یونانیمآبی(هلنیسم) است. ویحوالیسال ۳۶۵ پیش از میلاد در پلوپونز زاده شد و در سال ۲۷۵ پیش از میلاد چشم از جهان فروبست. در آغاز نقاش گمنام و تنگدستیبود و سپس به فلسفه رویآورد و با عشق و علاقه به مطالعهیآثار دمکریت پرداخت.
پیرهون بعدها تحت تأثیر اندیشههایسوفسطاییقرار گرفت. در لشگرکشیاسکندر به هندوستان او را همراهیکرد و در آنجا با دیدن جوگیها یا ریاضت کشان هندیکه در زبان یونانیآنان را «فرزانگان برهنه» مینامیدند، به شدت تحت تأثیر بینشهایعرفانیهند قرار گرفت. از پیرهون نوشته ایباقینمانده است، چرا که او دانش را اساسا نفیمیکرد و باقیگذاشتن اثریاز خود را بیهوده میدانست.
پیرهون که تحت تأثیر فرزانگان هندیقرار گرفته بود، پس از بازگشت، گوشه گیریو عزلت گزینیپیشه کرد و خود را از جریان زندگیدور نگاه داشت. انگیزه یفکریاو، پیش از هر چیز دارایگوهریعملیبود و اشتیاق به نیکبختیرا در زندگیآرام و به دور از دغدغه یاختلالات روزمره میجست. پیرهون بیماریو تندرستی، لذت و درد، ثروت و فقر، زیباییو زشتی، زندگیو مرگ را کاملا هم ارزش میدانست و همه یآن ها برایش بیتفاوت بود. به نظر او، فرزانه باید نسبت به همه یاین امور بیاحساس باشد.
دیوگنس لائرتیوس گزارش میدهد که هیچ چیز پیرهون را نا آرام نمیساخت. او از هیچ چیز بیم نداشت و هیچ اقدام احتیاطیانجام نمیداد. اجازه نمیداد که احساسات بر او غلبه کند. بارها نجات خود را مدیون شاگردانش بود که او را همراهیمیکردند.
هنگامیکه در یک سفر دریایی، توفان شدیدیکشتیرا بازیچه یامواج ساخت و همه یمسافران در وحشت مرگ فرو رفتند، پیرهون کاملا آرام بود. خوک کوچکیرا که در کمال بیخیالیدر کشتیمشغول بلعیدن بود به شاگردانش نشان داد و گفت: تزلزل ناپذیریاین حیوان باید برایهر فرزانه اییک الگو باشد! و یکبار هنگامیکه در اثر حمله یناگهانیسگیبرایلحظه ایآرامش خود را از دست داد و مورد نکوهش شاگردانش قرار گرفت گفت: انسان بودن را یکسره کنار گذاشتن دشوار است!
به نظر پیرهون، کسیبا فضیلت میزیست که بتواند خود را از پیشداوریهایانسانیو تاثیرات در هر شرایطیرها سازد، حتیدر مقابل مرگ نیز دلیریخود را از دست ندهد و موفق به رفتار مناسب باشد. اما از آنجا که این ویژگیهایذهنیفقط از طریق خرد و فلسفه قابل حصول است، چنین انسانیبطور همزمان یک فرزانه نیز هست.
به این ترتیب، پیرهون در تلاش خود برایدستیابیبه فضیلت و نیکبختی، به فلسفه به عنوان تنها نهادیمینگریست که میتوانست او را در رسیدن به هدف یاریرساند. وظیفه یفلسفه در آن دوران عموما جستجویحقیقت و شناخت واقعیت بود. چنین وظیفه ایدر مقابل پیرهون نیز قرار داشت، منتها با این ویژگیکه فلسفه برایاو از همان آغاز، پایین تر از غایت عملینیکبختیقرار گرفت.
پیرهون که دیالکتیسین تیزهوشیبود، با استفاده از روش مکتب سوفسطایی، مسائل اساسیشناخت را مورد پرسش قرار داد و زنجیره یاستدلال ها و نتیجه گیریها را به مقابله با هم کشانید و آن ها را هم ارزش خواند و از این طریق به این نتیجه رسید که برایاو به دلیل وزن برابر برهان ها، امکان پذیر نیست تا هستنده هایحقیقیرا بصورت جزمی(دگماتیک) تبیین نماید، بلکه باید اعتراف کند که هستنده یبطور فینفسه برایاو ناشناختنیاست. بنابراین تمام چیزهاییکه ما میشناسیم، خود اشیاء نیستند، بلکه صرفا وضعیت هایخود ما هستند و به دلیل نسبیبودن دریافت هایحسیو تفکرات ما و بیاعتبار بودن سنجیدارهایآن ها، برایمحسوسات و فهم ما ناممکن است که تشخیص دهد کدام شناخت با واقعیت منطبق است و کدام نه. پس اعتمادیبه شناخت ما وجود ندارد و باید معتقد شد که شناخت واقعیت، یک امر انسانینیست و شاید امریاز آن خدایان باشد.
پیرهون بر این نظر بود که فیلسوفان متقابلا نظامهایفکرییکدیگر را ویران میسازند. هر یک از آنان معتقد است که حق دارد، اما دیدگاههایجزمیآنان با هم قابل تلفیق نیست. بنابراین پیوستن به یک مکتب فلسفیخاص، مانند پیوستن به فرقهایجزمیاست که جز تنش چیزیدر بر ندارد و آرامش درونیبه همراه نمیآورد. در مقابل این پرسش که پس کدام فلسفه حقیقیاست، پاسخ شکگرایان چنین بود: در این مورد با قطعیت نمیتوان اظهار نظر کرد.
امپیریکوس پزشک یونانیکه روایات و نظریات پیرهون را جمعآوریکرده مینویسد که پیرهون جزمگراییرا یک بیماریمیدانست که باید درمان شود. به عقیدهیوی، درمان این بیماریرویکردیشکگرایانه است و یک شکگرا باید حتیدر نظریات خود نیز به دیدهیشک و تردید بنگرد تا دچار جزمیت نشود. امپیریکوس با ده برهان نشان میدهد که در مقابل هر ادعاییمیتوان ادعایمخالفیآورد. انسانها با توجه به ویژگیهایحسیو روحی، اشیاء و پدیدهها را به صورتهایگوناگون درک میکنند. مثلا در حالیکه خدمتکار اسکندر حتیدر آفتاب احساس سرما میکرد، همزمان خود اسکندر در سایه عرق میریخت.
تمام نمونههایدیگرینیز که در این زمینه ارائه میشود، در خدمت نسبیکردن ادراک حسیانسان هاست. امپیریکوس در بررسیشناخت مفهومینیز به نتایج مشابهیمیرسد و سرانجام نتیجه میگیرد که باید در داوریها خویشتندار بود و از جزمیات پرهیز کرد. بطور خلاصه میتوان گفت که به نظر شکگرایان، انسان از راه حواس نمیتواند به شناخت مطمئن دست یابد، چرا که حواس میتوانند ما را فریب دهند و در انسانهایمختلف، ادراکات متفاوتیرا ایجاد کنند. افزون بر آن، از راه فهم هم نمیتوان به دانش معتبر عمومیدست یافت، چرا که در مقابل هر دیدگاهی، میتوان دیدگاه موجه مخالفیرا قرار داد.
این نتیجه گیریشکگرایان، دو پیامد داشت: در قلمرو نظریاینکه بررسیهستنده کاملا بیفایده است و باید آن را یکسره کنار گذاشت. و در قلمرو عملیاینکه باید خود را متوجه پدیدار کرد و نه هستنده یغیرقابل شناخت. به نظر پیرهون چنین بصیرتیدر مورد شناخت، راه نیکبختیانسان را هموار میکند، چرا که انسان به ناتوانیخود در شناخت هستنده واقف میشود و بنابراین، امر شناخت برایش بیتفاوت و بیاهمیت میگردد و بدینسان دیگر لازم نیست خود را دچار جزمیات در عرصههایفلسفه یطبیعی، اخلاق و استهتیک کند. به این اعتبار، انسان خود را از تاریکیها بیرون میکشد و در گستره یعملیبا توجه به بیتفاوتینسبت به هستنده یحقیقیو همه یتأثیرات و پیشداوریهایاجتماعی، با آرامش به استقبال آینده میرود و هراسیاز درد و مرگ نخواهد داشت.
شکگرایان نیز مانند رواقیان اعتقاد داشتند که تنها شناخت یقینا مطمئن، برایعمل و رفتار انسانیمناسب است. اما آنان بر خلاف رواقیان، به کسب چنین شناختیباور نداشتند. به نظر آنان از آنجا که سنجیداریبرایحقیقت وجود ندارد، این ادعا که این یا آن داوریرا بطور قطعیحقیقیبدانیم بیاعتبار میگردد. پس هیچ چیز خطرناکتر از آن نیست که تصمیمیرا منوط به یک داوریکنیم که آن را مطمئن میدانیم، چرا که فرانمود اطمینان در هر حالتیفریبنده است. این رویکرد شکگرایان نسبت به امر شناخت، پیامد دیگرینیز داشت، آنان نه تنها داوریدر مورد اشیاء را بیارزش میدانستند، بلکه توصیه میکردند که انسان خود را از فعالیتهایعملینیز حتیالمقدور دور سازد. به این ترتیب نزد شک گرایان تصمیم خودمختار انسان، جایخود را به همرنگ جماعت شدن داد. شک گرایان راه را برایبینشهایعرفانیـ دینیهموار ساختند. با چشمپوشیآنان از امکان دانش بطور کلی، بذر «فلسفه یایمانی» کاشته شد.
در واقع، مکتب شکگراییعلیرغم دیدن و طرح یکسریبغرنجیها و مسائل ژرف معرفتشناختی، نیروینگرورزانه یفلسفه ییونانیرا چنان فلج ساخت که به گفته یبرخیاز پژوهشگران تاریخ اندیشه، این مکتب را میتوان نقطه یپایانیبر فلسفه ییونانیدانست.